𝓅𝒶𝓇𝓉:𝟣

فرشته کوچولو خوابش میاد..
بزار بخوابه،تو آغوش گرمت ای فرمانروا..

چقدر باید تحمل میکرد؟ظلمی که در حقش میشد؟ خیر شاید فقط داشت تاوان میداد؟درسته ؟! ولی تاوان چه چیزی؟
اینکه با صدایی متولد شده بود که حق داشتنش رو ندشت، او یک نوع پری بود. صدایش را از مادرش به ارث برده بود همچنین ان چشمانش ،چشمانی که به رنگ نقره بودند و همه را در خود غرق میکردند.
ولی فایده ای دارد؟وقتی مانند یک قناری در قفس بود تا فقط بخونه؟بله صدایش جادویی بود با خواندن موسیقی میتوانست ادم ها را شفا ببخشد یا انها را گمراه یا بکشد ولی با نجوای مرگ،مرگ نیز او را در بر میگرفت. پدرش مردی بود که گردنبند را داشت ،همانکه میتوانست در برار صدای او مقاومت کند .او را در قفس انداخت قفسی بزرگ مانند قفس یک پرنده و مردم جلویش می امدند تا صدایش را بشنوند او را اینگونه معرفی میکردن ؛فرشته آواز خوان زیرا همه انسان بودن و او فرشته؟!شاید..از نظر خود او فقط پرنده ای در قفس بود زیرا شباهتش به پرنده بیشتر بود بال داشت بال های سفید بزرگ و صدای زیبا، تاحالا از بال هایش استفاده نکرده بود.
پدرش پول میپرفت تا مردم بتواند دختر فرشته اش را ببیند، مادرش مرده بود .حالا نوبت او بود مادری که حتی برایش مادری نکرد ولی گرمایش را میخواست او همانندم مادرش بود همه چیزیش مخصوصا صدایش و پدرش این را میخواست میخواست کاری کند مردم دیوانه شوند با صدای او !تا بتواند خود در راس قدرت قرار گیرد حتی برای دخترش نامی انتخاب نکرد ،هر روز فقط میخواند هر روز احساس میکرد دیگه فردا رو نمیبینه آرزو میکرد نبینه ولی چه کند که میدید؟ احساس میکرد دیگه گلویش پاره میشد، انسان های ثروت مند بیرن قفس اهمیت نمیدادند فقط میخواستند صدا بشنوند و بس ...وقتی خون بالا می آورد ،محکم با کیف و کفش ایشان به قفس میزدند و فریاد میکشیدند:«یالا ادامه بده..» و دخترک ما فقط بلد بود خواندن رو از سر بگیرد تا زمانی که گویش پاره شود...
در بچگی با خود میگفت باید از این قفس بیام بیرون میتوانم آزاد شم. حالا که بزرگ شده بود نمیتوانشت زیرا پدرش رویایش را نابود کرد ،پاهایش را شکست و کسی حتی برا درمان پاهایش نیامد .روز بعدش یک نفر آمد..برای اینکه فقط خون را تمیز کند و لباس جدیدی برایش بیاورد
بهش گفتن:«پاهایت کنده نشده فقط نمیتونی راه بری و برای زینت باید باشه ..مردم دلشون نمیخواد یک فرشته بدون پا رو ببینن پس فقط بشین و بخون» پدرش کم بود ،تا اینکه پادشاه به عمارت پدرش آمد. او دخترک فرشته را خرید و او را به قصرش برد شاه از پدرش بدتر بود .
میخواست فقط فرشته برای اون بخونه شب ها دعا میکرد :«برام مهم نیست قاتلی..شیطانی.. مرگی..فقط بیا منو با خودت ببر»
در ان قفس روزی از روز ها کشت و کشتار در پشت قفس شروع شد. داشتن شاه رو میکشتن و این بود اون رو دید؛
کیم تهیونگ با شمشمیرش بیرحمانه سر میبرید البته برای فرشته ما اصلا اهمیتی نداشت، فقط گوشه ای از قفس نشسته بود زیرا او در هیچ کاری نقش نداشت فقط نقشش مانند یک پرنده بود. چشمای تهیونگ هیچ رحمی نداشت، رحم؟خیر احساساتی توش نبود او مانند یک مرده بود وقتی کل زمین شد یک دریا از خون و کسی نماد تهیونگ ایستاد و به اطراف خیره شد ،کسی نمونده بود فقط او و آن شخصی که داخل قفس بود پسر قاتل با قدم های محکم به سمت قفس رفت و با شمشمیر در را شکست دخترک کمی تکان خورد و چشمانش به سمت صورت پسر بالا رفت و وقتی در صورتش نشست دیگر هیچ جای دیگه را نگاه نکرد زیرا میشد گفت تنها زیبایی بود که در زندگی اش دیده بود .
حس میکرد چیزی به مرگش نمونده بود زیرا خواندن جادو هایش فقط باعث میشد بیشتر به مرگ نزدیک شود و حالا چیزی از زندگی اش نمانده بود پسرک نوک تیز شمشیر را به سویش گرفت و با صدای بمش جوری که در کل قفس پیچید گفت:«برو بیرون»
دختر با بیجونی درحالی که اشک از چشمانش جاری میشد نیشخندی زد و به پاهایش اشاره کرد:«نمیتونم» نگاه تهیونگ به پاهای باند پیچی شده و زریف دختر می افتد صورتش بدون هیچ احساسی است:«فرشته ای که نمیتونه راه بره..بهتر بگم پرنده ای که بالش شکسته» شمشیر را درخلافش فرو میبرد و به سمت دخترک میرود و او را در آغوش میکشد
دخترک که اشک هایش جاری بود فقط به صورت کسی که داشت نجاتش میداد خیره شده بود ودختر بعد از سال ها توانست هوای بیرون از قفس را نفس بکشد برایش اهمیت نداشت زمین دریایی از خون بود ، با وجود اینکه دستانش سرد بود و احساسی نداشت برای دخترک خوشحال کننده ترین صحنه زندگیش بود
_اسمت چیه؟
دخترک اسم او را میدانست وقتی داخل قفس اواز میخواند شنیده بود او شاهزاده تهیونگ است کسی که تمام قبیله خود را کشته بود...ولی اسم خود؟او اسمی نداشت
_اسمی ندارم
دیدگاه ها (۱۹)

#لینو#استری_کیدزنوزاد کوچولو همینطور که خنده ای بزرگ بر لب د...

پارت معرفی THE FIRST KISSافراد اصلی داستان ات: دختری 16 سال...

چند پارتیــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهــ...

Heir of Light and Darknesspart : 10قبل از اینکه کامل خارج شن...

پارت سوم: وارثان تاریکیـ «چی شده؟»تهیونگ اسلحه‌اش را بالا آو...

dark life = ۳۷

🖤 پشت نیمکت آخرپارت ۱۰ از ۱۰: «جایی که همه‌چیز شروع شد»پایان...

پشت صحنه جادوئی پارت اول صدای ارمی ها کل فضا رو اشغال کرده ب...

" پرواز قوها " " 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"پارت ۹۷ویو راوی تهیونگ...

Part 6(Attachment)فیلیکس بعد رفتن پدرش خودش کار میکرد ، بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط