part:46
((زخم های رقم خورده))
ویو رزا
خونه تمیز و مرتبی بود برخلاف کوچیک بودنش باز هم بوی غذا و خنده ی بچه هیچ کدوم از عیبای این خونه ۷۰ متری رو نشون نمیداد....
تهیونگ تقه ای به در وارد کرد و همون لحظه زن میان سالی با موهای سفید در اتاق رو باز کرد...
زن لبخندی بزرگ روی لباش شکل گرفت.
((خوش اومدین آقای تهیونگ خوش اومدین خانم))
تهیونگ فقط تشکری ساده کرد اما این زن بنظرم خیلی شیرین و دوست داشتنی بود عین مامان بزرگا...
((ممنونم خانم))
زن از اینکه تهیونگ دستامو گرفته بود کمی جا خورد عینکش رو با دستمال مخصوصش پاک کرد و دوباره روی چشماش قرار داد..
((آقای تهیونگ خوشحالم ایندفعه تنها نیستید جهیون خان منتظرتون بودند))
تهیونگ گوشه ی لبش کمی بالا رفت.
((میخوایم با جهیون خصوصی حرف بزنیم))
زن انتظار همچین حرف تندی را از تهیونگ داشت نه هول شد و نه ناراحت فقط به ادای احترام کمی خم شد و بعدشم از اتاق دور شد.....
دستام میلرزیدن، میکاپم کمی نامرتب شده بود ،آینه کوچیکم رو از کیفم بیرون آوردم کمی لباسای اتو شدم رو صاف کردم موهام رو کمی حالت کوچیک دادم....
تهیونگ از رفتارم خندش گرفته..
((لازم نیست انقدر به خودت برسی))
من فقط بهش گفتم..
((باید اولین دیدارمون مرتب باشم یا نه گرچه اگه بتونم اصلا داخل چشماش نگاه کنم و بگم من مادرتم))
تهیونگ دستمو محکم تر از قبل گرفت خودش هم منظورم رو متوجه شد ....
__________________________________
وارد اتاقش شدم دقیقا همون بو رو میداد بو وانیل اتاقش با تم آبی نقاشی هایی که با آبرنگ کشیده بود روی دیوار اتاق گذاشته شدع بود...
نقاشی یه گربه،گل،و در آخرم یه بچه یه مرد و یه زن نقاشی رو خیلی آرون لمس کردم این ما بودیم سه عضو خانواده که الان داشتن دور هم جمع میشدن...
بدون اینکه خودم متوجه بشم یه قطره اشک از جشمام سر خورد تهیونگ به لبه در تکیه داده بود و به جهیونی که داشت خونه بازی میکرد نگاه میکرد..
جهیون متوجه حضور من نشده بود انگار تمام داراییش پدرش بود با خنده ای که از لباش پاک نمیشد سمت تهیونگ دوید و اون رو بغل کرد......
شرایط پارت بعد ۱۳ کامنت
ادامه دارد......
ویو رزا
خونه تمیز و مرتبی بود برخلاف کوچیک بودنش باز هم بوی غذا و خنده ی بچه هیچ کدوم از عیبای این خونه ۷۰ متری رو نشون نمیداد....
تهیونگ تقه ای به در وارد کرد و همون لحظه زن میان سالی با موهای سفید در اتاق رو باز کرد...
زن لبخندی بزرگ روی لباش شکل گرفت.
((خوش اومدین آقای تهیونگ خوش اومدین خانم))
تهیونگ فقط تشکری ساده کرد اما این زن بنظرم خیلی شیرین و دوست داشتنی بود عین مامان بزرگا...
((ممنونم خانم))
زن از اینکه تهیونگ دستامو گرفته بود کمی جا خورد عینکش رو با دستمال مخصوصش پاک کرد و دوباره روی چشماش قرار داد..
((آقای تهیونگ خوشحالم ایندفعه تنها نیستید جهیون خان منتظرتون بودند))
تهیونگ گوشه ی لبش کمی بالا رفت.
((میخوایم با جهیون خصوصی حرف بزنیم))
زن انتظار همچین حرف تندی را از تهیونگ داشت نه هول شد و نه ناراحت فقط به ادای احترام کمی خم شد و بعدشم از اتاق دور شد.....
دستام میلرزیدن، میکاپم کمی نامرتب شده بود ،آینه کوچیکم رو از کیفم بیرون آوردم کمی لباسای اتو شدم رو صاف کردم موهام رو کمی حالت کوچیک دادم....
تهیونگ از رفتارم خندش گرفته..
((لازم نیست انقدر به خودت برسی))
من فقط بهش گفتم..
((باید اولین دیدارمون مرتب باشم یا نه گرچه اگه بتونم اصلا داخل چشماش نگاه کنم و بگم من مادرتم))
تهیونگ دستمو محکم تر از قبل گرفت خودش هم منظورم رو متوجه شد ....
__________________________________
وارد اتاقش شدم دقیقا همون بو رو میداد بو وانیل اتاقش با تم آبی نقاشی هایی که با آبرنگ کشیده بود روی دیوار اتاق گذاشته شدع بود...
نقاشی یه گربه،گل،و در آخرم یه بچه یه مرد و یه زن نقاشی رو خیلی آرون لمس کردم این ما بودیم سه عضو خانواده که الان داشتن دور هم جمع میشدن...
بدون اینکه خودم متوجه بشم یه قطره اشک از جشمام سر خورد تهیونگ به لبه در تکیه داده بود و به جهیونی که داشت خونه بازی میکرد نگاه میکرد..
جهیون متوجه حضور من نشده بود انگار تمام داراییش پدرش بود با خنده ای که از لباش پاک نمیشد سمت تهیونگ دوید و اون رو بغل کرد......
شرایط پارت بعد ۱۳ کامنت
ادامه دارد......
- ۱۲.۲k
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط