{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁵.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁵.
𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒.
.𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.



سری از تاسف بابت ژست پر غرور دوستش تکون داد که سوهو قهقهه‌ی کوتاهی سر داد.
.
.
.

میا گوشه‌ی تخت نشسته بود و زانوهاش رو بغل کرده بود.
نگاهش روی نقطه‌ای نامعلوم از اتاق ثابت مونده بود، اما ذهنش جای دیگه‌ای می‌چرخید.

از وقتی بیدار شده بود، یک سؤال مدام توی سرش تکرار می‌شد: « میخوام مادرم رو ببینم»

خب از اونجایی که اون شب تهیونگ مادرش رو دفن کرده بود جاش رو صدرصد میدونست.
البته اگه اینکه تهیونگ نمیدونست زنی که اون شب به خواست میا جسدش رو دفن کرده بودن مادرشه رو فاکتور بگیریم!

اشک سمجی که از گوشه‌ی چشمش روی گونه اش سر خورد رو با پشت دستش پاک کرد و نگاهش رو به پنجره داد که از وسط پرده های حریر ماه بی نهایت زیبا خود نمایی میکرد.

نفس پر صدایی از بین لباش بیرون داد و نزدیک پنجره شد.
احساس عجیبی که با هر بار نزدیک شدن به اون کوه یخ بهش دست می‌داد گیجش میکرد.
چرا قلب کم تحملش با رفتار های ضد و نقیض تهیونگ به تپش میافتاد، حتی اگه رفتارش باهاش سرد و زننده میبود!
شاید احمقه؟
یا شایدم چیزی در حال رخ دادن تو وجودش بود که از بَدو ورودش به این عمارت سعی در سرکوبش بود که مبادا اتفاق بیوفته!

قطعا تحمل یه حس یک طرفه رو نداشت..داشت؟
بعد مادرش نیاز داشت به یکی تکیه کنه و ناراحتی هاش رو باهاش شریک شه..اما همچین کسی وجود داشت؟

آهی کشید و اشک هاش رو یکی پس از دیگری رو پس زد که ناگهان با صدای کوبیده شدن ضعیف در تو جاش پرید:

_ ک..کیه؟!

_ منم

با شنیدن صدای بم و عمیق کسی که با دیدنش دلش گزگز میکرد مکثی کرد و با قدم های کوتاه سمت در رفت و با باز کردنش با چهره‌ی درهم و آشفته‌ی تهیونگ روبرو شد.

توی یک حرکت غیر منتظره بدون اینکه فرصت کنه دلیل آشفتگیش رو بدونه به داخل اتاق هل داده شد و اخمی بابت کوبیده شدنش به دیوار و پین شدن سریعش بین حصار دستای تهیونگ کرد و چشماش رو به نگاه تیز و عصبی مرد روبروش دوخت:

_ ته..یونگ!

تهیونگ آهسته صورتش رو نزدیک دختر برد و خیره‌ی مردمک های لرزونش شد.
اون چشمای عسلی رنگش بدجوری رو مخش بودن..نباید غرق اون دو تا تیله ی براق بشه..اما محض رضای مسیح! شاید یکم غیر ممکن بود؟

ابرو هاش رو درهم کشید و نگاهش رو از چشمای لرزونش کشید و سرش رو سمت گردنش برد و نفس عمیقی کشید.

بدن میا با برخورد نفس های غیر منظم مرد روی گردنش باعث شد سست بشه و زانوهاش کمی بلرزن!
چشماش رو روی هم گذاشت و به رفتارای عجیب تهیونگ تمرکز کرد.

دم عمیقی از رایحه‌ی عطر لیمویی که دختر زده بود گرفت و بی اختیار لباش رو روی شاه رگش گذاشت، ولی حرکتی به لباش نداد.

دختر با تعجب چشماش رو باز کرد ولی همین که زبون تهیونگ روی همون نقطه کشیده شد چشماش سریع گشاد شد!

ادامه دارد...
شرط: لایک ۹۵ کامنت ۳۰
واقعا چرا حمایتا انقد کمه؟ دیگه مثل قبلا نیست وقتی ویسگون رو باز میکنم حمایت نمیبینم بعد یک هفته به زور به ۹۰ لایک میرسه...مدتیه تصمیم داشتم دیگه نوشتن رو بزارم زمین چون دلیل با انگيزه نوشتنم حمایت شدنمه ولی خب بازم مینویسم به خاطرتون پس حمایتتون رو کمی بیشتر میکنید؟؟🌚😊😩
دیدگاه ها (۲۰)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁴. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو س...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³³. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند ثانیه همو...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³⁰. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.تهیونگ نگاهش رو ا...

#زیر_نور_ماه پارت12وقتی رسیدن هردوشون روی تخت ولو شدن ...از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط