{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مقدمه :

مقدمه :
به نام بالاترین و بهترین عشق
به نام پاک ترین و جاودانه ترین عشق
به نام خداوند بخشنده و مهربان
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از راز های نهفته است
گاهی وقتها قلب یک انسان پر از درد تنهایی است که به زبان آوردنش سخت است
و اینجاست که قلم و کاغذ بهترین همدل برای ما هستند
من نیز درد دلم را، درد دل همه را بی پرده و ساده می نویسم
می نویسم تا همه ساده بخوانند و ساده درک کنند.
شاید متن های من تجربه ای برای زندگی خیلی از انسان ها باشد
شاید تکرار خاطره ها، یا شاید درک کردن معنای عاشق شدن و عاشق بودن.
شاید عاشقیم و می دانیم عشق چیست
شاید عاشقیم و نمی دانیم معنای عشق چیست
شاید عاشق نیستیم و می خواهیم معنا ی عشق را بدانیم
یا شاید عاشق نیستیم و نمی خواهیم عاشق باشیم
چون شنیده ایم که عاشق شدن پر از درد است
یا شنیده ایم که عشق پر از لحظات شیرین است
برای من عشق تنها یک معنا دارد، برای من عشق تنها یک رنگ دارد
برای من عشق به معنای آرامش است، رنگ آبی رنگیست آرام و زیبا!
می نویسم از عشق، از سرنوشت عاشقان، از حال و هوای لحظه های زندگی
بی مقدمه با این مقدمه حرف دل همه را در دفتر عشق نوشته ام
شما نیز بخوانید تا به راز دلهای عاشقان پی ببرید
.
.
.
.
.
.
وای خدای من! باورم نمی شه که کنکور قبول شدم.
یه جیغ بنفش کشیدم و از اتاقم دوئیدم بیرون و داد زدم :
+ مامان قبول شدم.
مامانم که توی آشپزخونه بود با صدای من از آشپزخونه در اومد بیرون و گفت :
_ چی شدی؟
گفتم :
+ قبول شدم. و بعد تموم شدن حرفم دوئیدم و بغلش کردم
_ مبارکه! حالا چی در اومدی و کجا در اومدی؟
از بغلش در اومدم بیرون و گفتم :
+ نمی دونم ولی می دونم که اسممو توی اسامی قبول شدگان کنکور دیدم
یه دفعه آرشام با نیم تنه لخت و شلوارک از اتاقش در اومد بیرون و گفت :
_ چی شدی؟
با نیش باز گفتم :
+ کنکور قبول شدم.
مامان با حرص گفت :
_ آرشام چند بار بهت بگم که جلوی خواهرت بدون لباس بیرون نیا؟؟؟!!! ها!!!
_ بابا مامان ول کنا! بزار ببینم آرشیدا چه شاهکاری کرده، رو به من کرد و گفت :
_ حالا چی در اومدی؟
با همون نیش باز گفتم :
+ نمی دونم
_ نمی دونی؟ مگه می شه؟ مگه داریم؟
+ بله می شه، حالا که چیزی نشده بریم اتاقم ببینیم چی در اومدم و به سمت اتاقم حرکت کردم. و آرشام هم پشت سرم اومد
روی صندلیم نشستم و پشت سرم آرشام وایساد
رفتم توی سایت و اسمم رو پیدا کردم.
از چیزی که می دیدم باورم نمی شد
مامایی اونم توی مشهد در اومده بودم
_ آفرین! آفرین! بعد اون همه تمرین بلاخره به یه جایی رسیدی، گفتم شاید افتادی چشات خوب ندیده، +خیلی بیشعوری آرشام، من هر چی که بخوام بهش می رسم
_ بله اون که صد البته، به منکرش لعنت، ولی حالا که فکر می کنم می بینم که باید حتما یه حالی بهت بدم و تا حرفش تموم شد منو از صندلی بغلم کرد و پرت کرد روی تختمو افتاد رو منو شروع کرد به قلقلک دادنم انقد جیغ و داد کردم و خندیدم که مجبور شد ولم کنه
آروم بلندم کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت :
_ از شوخی که بگذریم، باید بگم که آبجی خانم گل کاشتی، مبارک باشه، ایشا الله همیشه همین جوری موفق باشی. در ضمن شیرینی ما فراموش نشه
+ چشم، شکمو
همین که خواست بلند شه، سریع لپشو بوسیدم و گفتم :
+ داداشی به خاطر همه چی ممنون، برات جبران می کنم.
لبخند زد و از رو تختم بلند شد و گفت :
_ من دارم می رم لباس بپوشم برم بیمارستان، می یای بریم؟
{آخه داداشی من دکتر مغز و عصاب هستش و توی بیمارستانی که بابام رئیسش کار می کنه }
+ چرا که نه! هم میام حال و هوام عوض بشه، هم به بابا خبر قبول شدنم رو بگم ببینم می زاره برم یا نه.
_ پس سریع آمادشو، عمل دارم. و از اتاقم بیرون رفت
سریع لب تابم رو خاموش کردم و در کمدم رو باز کردم و یه مانتوی مشکی با شلوار تنگ لی و مقنعه مشکی در آوردم و مشغول شونه کردن موهایی که تا کمرم می رسید شدم و از بالا بستمشون و لباسام رو پوشیدم.
وای خدا! امروز چند شنبه است؟
سریع دوئیدم به سمت تقویم روی میزم و نگاهش کردم.
وای امروز چاره شنبه است و باشگاه دارم. پس چرا هیشکی یادم ننداخت!!!
سریع کوله ی آدیداس مشکیم رو برداشتم و توش لباس های کاراتم رو ریختم و از روی میز آرایشیم گوشی اپلمو با یه رژ جگری و عینک آفتابیم برداشتم و انداختم توش.
کفش مشکی آدیداسم رو برداشتمو ساعت مچی استیلم رو به دستم کردم و از اتاقم دوئیدم بیرون.
+ مامان مامان پس کجایی؟
_ تو اتاقم بیا این جا
از پله ها دوئیدم و رفتم تو اتاق
+ ای وای مامان، پس چرا نگفتی که امروز باشگاه دارم؟
در حالی که داشت مقنعشو می کرد گفت :
_ چرا باز خونه رو گذاشتی رو سرت، گفتم شاید یادته به خاطر همین نگفتم، حالا که چیزی نشده دو سه ساعت تا شروع شدن باشگات وقت داری،
+ آخه
دیدگاه ها (۱۰)

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

Pat:4اسم: عاشق چشماش شدما.ت . پام گیر کرد به لبه‌ی در و افتا...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.43(روایت از زبان ا.ت)بع...

هم اتاقی من

پارت ۲۳ تمام مسیر تا کافه به حرفی که صبح به تهیونگ زده بودم ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

part 9ویو مایکیصبح از خواب بیدار شدم و رفتم یه آبی به دست و ...

اگه خواستی بیا کپشن!

#تپش.قلب.من Part 6تهیونگ:هست چون تو قراره مامان بچه هام بشیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط