اسم رمان: سایه عشق/فصل دوم

(Part 6)
{ویو بورا}
تهیونگ: در آینده قراره مامانت بشه!!

بورا: چی؟؟.... این افریته مامانم بشه؟؟

سلنا: درست حرف بزن

بورا: دلم نمیخواد افریته

تهیونگ: بورا

بورا: مگه مامانمو دوست نداشتی؟ پس چرا میخوای با این ازدواج کنی ها؟؟

تهیونگ: دیگه ۲۰ سالت شده انقدر بچه بازی در نیار

بورا: ببینم اسمت چیه؟

سلنا: سلنا

بورا: سلنای افریته بچه هم داری؟

سلنا: اممم آره

بورا: یعنی قبلاً شوهر داشتی؟

سلنا: به تو چه

بورا: بابا یعنی میخوای با همچین هرزه‌ای ازدواج کنی؟

تهیونگ: دیگه خفه شو بورااا(داد)

می چا: خب دیگه بسه.... بورا بیا اتاقتو بهت نشون بدم

بورا: باشه(بغض)

از جام بلند شدم و دنبال می چا رفتم.... رفتیم داخل اتاق و روی تخت نشستیم

می چا: سلنا دختر عمه‌ی باباته و یه جورایی هرزه‌اس و قبل از ازدواج من و جونکوک میخواست جونکوک رو مال خودش بکنه ولی نتونست خب تو باید یه جورایی باهاش کنار بیای

بورا: ولی نمیتونم اونو جای مامانم ببینم

می چا: خب آره.... میتونم ازت یه سوالی بپرسم؟

بورا: آره بپرس

می چا: مامانتو تا حالا دیدی؟

بورا: نه چون وقتی به دنیا اومدم مرد

می چا: مطمئنی که مرده؟!

بورا: خب وقتی بزرگ تر شدم بابام گفت مرده

می چا: خانواده مادری تو دیدی؟؟

بورا: نه

می چا: شاید مامانت زنده باشه!!

بورا: فکر نکنم

می چا: ولی اگه مامانت زنده باشه دیگه بابات با سلنا ازدواج نمیکنه

بورا: خب چجوری بفهمم زنده‌اس یا نه؟

می چا: نگران این نباش چند روز دیگه بهت میگم

بورا: ولی اگه زنده باشه بابام میدونسته پس چرا گفته مرده؟

می چا: بهتره اول بفهمیم زنده‌اس یا نه اون وقت جواب سوال های دیگه‌مون رو پیدا کنیم

بورا: باشه و اینکه خیلی ممنون

می چا: خب منم مادر نداشتم و دلم نمیخواد زندگیت مثل گذشته‌ی من بشه برای همین کمکت میکنم

بورا: ازت ممنونم

می چا: من دیگه برم تو هم استراحت کن

می چا از اتاق خارج شد و منم روی تخت دراز کشیدم.... یعنی میشه مامانم زنده باشه؟.... ولی می چا چجوری میخواد بفهمه؟.... اوففف امیدوارم خودشو توی دردسر نندازه


(جینا، سوهو رو یادتونه اینا دختر و پسر خاله‌ی بورا میشن! و این موضوع رو هیچ کسی نمیدونه بجز تهیونگ و آقای کیم که همون بابای جینا، سوهو میشه)




ادامه دارد………

شرط:
لایک ۳۰ تا
کامنت ۳۰ تا

چون حمایت ها کم شده شرط میزارم🥺
دیدگاه ها (۳۹)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۳ پارتچند دقیقه از رفت...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

𝐓𝐡𝐞 𝐄𝐧𝐞𝐦𝐲'𝐬 𝐇𝐨𝐬𝐭𝐚𝐠𝐞𝐩𝐚𝐫𝐭: ²ویو اتچند ساعت گذشته بود...ولی من ...

* تهیونگ: اخیراً دیگه به‌اندازه‌ی قبل عبارت «با من ازدواج کن...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

My Arirang Part ۱۴جونکوک: چه بلایی سر دستت اومده؟جونکوک ناگه...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

𝗣𝗮𝗿𝘁𝟰-من میخوام همسره آیندم لیا باشه +چی ¥هوی جونگ کوک میفهم...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.3ته مین:خب وقتی با...

غریبه ای آشناپارت ۱هزاران سال ا ز آن اتفاق وحشت ناک گذشته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط