داستان کوتاه در انتظارش نویسنده الهه پورعلی

پارت هفده



کیف را برداشته و روی دوشش انداخت و بعد از کمی قدم زدن به همراه سارا از من دور شدند، خوب بود که آقاجان باغ به این بزرگی داشت و قشنگ می‌شد در گوشه کنارش پنهان شد، به آرامی خود را از لابه‌لای درختان بیرون کشیده و به سمت عمارت قدم برداشتم، دستم را محکم لای کت گرفته بودم تا کتاب نیافتد.
پس از وارد شدنم به تندی به اتاقی که به من و چند تن از پسرعموهایم اختصاص داشت رفتم و به سرعت روی تخت نشسته و دفتر را باز کردم.
نمی‌دانم چرا انقدر مشتاق خواندن خاطرات سوده شده بودم اما دلم قیلی-ویلی می‌رفت برای خواندنشان.
شانسی یکی از صفحه‌ها را باز کرده و اولین جمله را دیدم نوشته بود:
(خاطره‌ی پنجم)

با شوق مشغول خواندن شدم و با هرجمله خواندن لبخندم پررنگ‌تر شده و دلم پرهیجان‌تر می‌شد.
چه خاطراتی نوشته بود، همه از خودش و من!
با خواندنشان دلم برایش ضعف می‌رفت! درست است که عاشقش نبودم اما تنها دختری بود که تا این لحظه نظر مرا به خودش جلب کرده بود!
شاید هم بودم و خبر نداشتم!
دختری ساده، زیبا و خوش‌رو...
البته سوده خیلی چیزهای مثبت دیگری را دارا بود که خیلی‌ها نداشتند.
خاطره‌ی پنجم که تمام شد به خاطره‌ی شش رفته و بعد هفت و ...
با خواندن هر خاطره، خاطره‌ی آن روزی را که نوشته بود برایم تداعی می‌شد، چرا از خیلی قبل‌ها متوجهش نشده بودم؟
تا وقت خواب تمام خاطره‌ها را خوانده و کتاب را داخل ساک کوچکم جاسازی کردم، باید نگه می‌داشتمش، حتی شده به یادگار.
چه‌قدر سوده در ذهنم جذاب‌تر و دلرباتر شده بود!
کم-کم سروکله‌ی افراد اتاق پیدا شد و همه پس از کلی خنده و شوخی به خواب رفتیم.
نمی‌دانم چرا از کله‌ی سحر خواب از روانم پریده بود و نای بلند شدن نیز نداشتم، یاد سوده نیز یک لحظه رهایم نمی‌کرد، شاید تا قبل از خواندن آن دفتر حس و حالم نسبت به او فرق می‌کرد اما پس از خواندن، خیلی مورد توجهم قرار گرفته بود، طوری که برای دیدنش زمان می‌شمردم.

(سوده)


از اول صبح بیدار شده و خود را به آغوش نسیم سحرگاهی سپرده بودم، روی صندلی‌های بالکن نشسته و هوای زیبای بیرون را استشمام می‌کردم، باران هم نم-نمک درحال باریدن بود و با بوی زیبای خاکی که از داخل باغچه‌ها بلند می‌شد مرا از خود بی‌خود می‌کرد.
افراد اتاق غرق در خواب بودند و اینک بهترین لحظه بود برای نوشتن دیروزم، از روی صندلی بلند شده و به داخل پناه بردم، زیپ کیف را باز کرده و پس از کمی گشتن دفتر خود را نیافتم!
با خود اندیشیدم، نکند درخانه ماند؟ یا گمش کردم؟
نمی‌دانم!
اگر گم شده باشد چه؟ اگر کسی برش داشته باشد چه؟ آن موقع حیثیتم بر باد می‌رود، گرچه بیش از دوست داشتن او چیزی در دفتر ندارم اما، حتی کسی از علاقه‌ام به او با خبر نیست.
نفسی کشیده و به فکر فرو می‌روم، شاید دفتر در خانه جا مانده باشد، امیدوارم!
باز وارد بالکن می‌شوم، بالکن طوری است که به حیاط زیبا و پر از گل خانوم جان نیز راه دارد، قدمی برداشته و از بالکن وارد حیاط می‌شوم، بوی نم خاک با بوی گل‌های شمعدانی درهم آمیخته و در خلاصه‌ی کلام دل را می‌برد.
در دل خدا-خدا می‌کنم تا زود همه بیدار شوند تا من یار خویش‌را نظاره‌گر باشم!
راه می‌افتم به دور از همهمه به دور از صداهای اهالی خانه، به دور از تمام فکر و خیال‌ها و به سمت دریا می‌روم، قدم‌هایم را بلند اما آهسته برمی‌دارم وبا صدای زیر پایم که دانه‌ای برگ به همراه شن ایجاد‌کننده‌ی این صداست، غرق لذت می‌شوم.
دیدگاه ها (۰)

روز بعد ویو اتچشمام رو باز کردم هنوز تو اون اتاق بودم به سخت...

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ویو &تقریباً نیم ساعت بود که ...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ⁸ویو جیهوپنور چراغ‌های ز...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p85«آشپزخونه هر روز از اینجا سبزی می‌بره...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part39کیمیا:اره اما من:ببین کیمیا این قضیه ما...

رمان اسیر خان پارت اول ۱

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو میکا_____چشمم رفت...

رمان لونا و ویلیام: قسمت ۱۵

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط