مادر، هر هفته این درد و زجر عمیق به سراغم می آید و مرا از

مادر، هر هفته این درد و زجر عمیق به سراغم می آید و مرا از درون نابود می کند. هر بار که شب جمعه سر می رسد و من به یاد تو می افتم، تمام وجودم از درد و زجر لبریز می شود و دیگر هیچ حس خوبی درونم وجود نخواهد داشت. راستش را بخواهی خودم هم این درد و زجر را دوست دارم چرا که نمی خواهم نسبت به تو که تمام زندگی ام بودی بی تفاوت شوم. عزیزانم، بیایید با هم فاتحه ای هم برای مادر خودم و هم برای تمام مادرانی که آسمانی شده اند ختم کنیم
دیدگاه ها (۰)

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

برده عمارت جئون

اجبار به بدبختی پارت ۳۳

🔴 امام زمانی بودن سخت نیست فقط جگر میخواد .اگر مردش هستی بسم...

**پارت ۳۴**سکوتِ سنگینِ اتاق فقط با صدای نفس‌های تند و هجومی...

دیـدی چـی شـد؟!دیـشـب خـوابــتـو دیـدم...♡!راسـتـش هـرشـب بـ...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

𝒎𝒚 𝒍𝒊𝒂𝒓𝘾𝙝𝙖𝙥𝙩𝙚𝙧:2𝙋𝙖𝙧𝙩:19فایل باز شد، در لحظه اول دوربین تار ب...

رمان اسیر خان پارت نوزدهم ۱۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط