اجبار به بدبختی پارت ۳۳
رفتم تو همون تخته یک نفره دراز کشیدم خیلی جا تنگ بود منم که داشتم از روتخت می افتادم
دیار... میشه یکم بری اون ورتر
کوک... اون ورم دیواره نمیتونم برم توش شرمنده
دیار... جام تنگه اگه بیفتم بچه تو شکمم لع میشه تورو خدا برو
یه نفسه عمیق کشید و دستشو از زیره سرم رد کردو منو به خودش نزدیک تر کرد و بغلم کرد
دیار... داری چیکار میکنی ولم کن
کوک... بغلت میکنم نیوفتی
دیار... نمیخام دستاتو بر دار
کوک... تو که اولین بارت نیست که تو بغلم میخوابی پس حرف نزنو ساکت باش سرم درد میکنه
دیار... انقد سفت بغلم نکن شکمم درد میگیره
کوک... میگم ساکت باش همش حرف حرف کاش لال بود صداتو نمیشنیدم اگه یک باره دیگه صدات در بیاد خودت میدونی چیکارت میکنم پس چشماتو ببند بمیر لطفا
از ترس واقعا لال شدمو چشمامو بستم این آدم اصلا با کسی شوخی نداره
داشت خوابم میبرد که دستشو گزاشت رو شکمم و سرشو آورد کناره سرم کم کم ار دوتامون به خواب رفتیم
وختی چشمامو باز کردم ساعت ده بود تو جام نشستم جونگ کوک زودتر بیدار شده بود و رفته بود بلند شدمو کار های لازمو کردم آماده شدم و رفتم پایین وختی به سالن غذا خوری رسیدم همه بودن بجز خودم
جعون... دیار دخترم بیا کناره من بشین
دیار... چشم پدر جان
رفتمو کناره آقای جعون نشستم سرم پایین بود و با کسی هیچ حرفی نزدم که جونگ کوک گفت
کوک... سانی جان زود تر بخور که دیرمون میشه
اون دخترم با یه نازو عدا گفت
سانی... من سیرکردم میرم آماده شم
مادر... جونگ کوک جان میخواین کجا برین
کوک... میخوایم یه چرخی بزنیمو سانی هم میخاد برای خودش لباس بخره
مادر... برای دیارهم لباس بخری مادر الان با این لباس ها خیلی ازیت میشه
دیار... نه نیازی نیست من لباس نمیخام
این حرف و زدمو گفتم
دیار... پدر جان مادرجان اگه اجازه میدید من برم
جعون... برو دخترم راحت باش
بلند شدمو رفتم تو حیات پشتی رو نیمکت نشستم
دیار... دلم میخواد بمیرم
رفتم تو همون تخته یک نفره دراز کشیدم خیلی جا تنگ بود منم که داشتم از روتخت می افتادم
دیار... میشه یکم بری اون ورتر
کوک... اون ورم دیواره نمیتونم برم توش شرمنده
دیار... جام تنگه اگه بیفتم بچه تو شکمم لع میشه تورو خدا برو
یه نفسه عمیق کشید و دستشو از زیره سرم رد کردو منو به خودش نزدیک تر کرد و بغلم کرد
دیار... داری چیکار میکنی ولم کن
کوک... بغلت میکنم نیوفتی
دیار... نمیخام دستاتو بر دار
کوک... تو که اولین بارت نیست که تو بغلم میخوابی پس حرف نزنو ساکت باش سرم درد میکنه
دیار... انقد سفت بغلم نکن شکمم درد میگیره
کوک... میگم ساکت باش همش حرف حرف کاش لال بود صداتو نمیشنیدم اگه یک باره دیگه صدات در بیاد خودت میدونی چیکارت میکنم پس چشماتو ببند بمیر لطفا
از ترس واقعا لال شدمو چشمامو بستم این آدم اصلا با کسی شوخی نداره
داشت خوابم میبرد که دستشو گزاشت رو شکمم و سرشو آورد کناره سرم کم کم ار دوتامون به خواب رفتیم
وختی چشمامو باز کردم ساعت ده بود تو جام نشستم جونگ کوک زودتر بیدار شده بود و رفته بود بلند شدمو کار های لازمو کردم آماده شدم و رفتم پایین وختی به سالن غذا خوری رسیدم همه بودن بجز خودم
جعون... دیار دخترم بیا کناره من بشین
دیار... چشم پدر جان
رفتمو کناره آقای جعون نشستم سرم پایین بود و با کسی هیچ حرفی نزدم که جونگ کوک گفت
کوک... سانی جان زود تر بخور که دیرمون میشه
اون دخترم با یه نازو عدا گفت
سانی... من سیرکردم میرم آماده شم
مادر... جونگ کوک جان میخواین کجا برین
کوک... میخوایم یه چرخی بزنیمو سانی هم میخاد برای خودش لباس بخره
مادر... برای دیارهم لباس بخری مادر الان با این لباس ها خیلی ازیت میشه
دیار... نه نیازی نیست من لباس نمیخام
این حرف و زدمو گفتم
دیار... پدر جان مادرجان اگه اجازه میدید من برم
جعون... برو دخترم راحت باش
بلند شدمو رفتم تو حیات پشتی رو نیمکت نشستم
دیار... دلم میخواد بمیرم
- ۲۸۸
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط