داستان:
پارت34
تا جایی که ایزاوا بهش گفته بود، در کار سنجی به دلیل داشتن مجوز موقت به عنوان دستیار قهرمان میتونه فعالیت کنه، ولی خب اینکه الان با شخصی که خودش را قهرمان لیمیلیون معرفی کرده درحال گشت زنی هستش اینکه. خودش حالش رو نداشته و به یک سال سومی این وظیفه رو سپرده، که برای ایزوکو واقعا تعجب آوره. اما خب، او از این پسر سال سومی آنقدر ها هم بدش نمیآمد. برعکس به نظرش آدم جالبی است. البته که یک کلمه هم با هاش حرف نزده و نمیتونه هم این کار را بکنه. و به همین دلیل هم تنها کسی که از اول شروع گشت زنی داره حرف زدنه همین پسره مو بلونده. ایزوکو دقیقا دو هفته پیش لباس های خود را دریافت کرده بود. لباسی کاملا سفید با کمربند سبز، و به خاطر چهرش تا به الان ماسک لباسش را درنیاورده بود،
( نکته : لباس ایزوکو دقیقا همون لباس خودش داخل انیمه هست فقط رنگش فرق میکنه)
همانطور که درحال راه رفتن بودن، ناگهان دختر بچه ترسیده ای محکم به ایزوکو برخورد کرد. و به زمین افتاد.
ایزوکو توانایی های زیادی داشت. تا دختر بچه به او برخورد کرد. احساسات زیادی به او حجوم آورد. ترس. ترس ترس. درد. استرس.
این احساسات برای ایزوکو خیلی آشنا بود.
برگشت و روبه روی دختر بچه زانو زد. ایزوکو خیلی راحت میتوانست احساساتش را درک کند و تا جایی هم متوجه اتفاقی که برای این دختر افتاده بود را متوجه شد. هرچه نباشد ایزوکو بهترین آزمایش دکتر روانی لیگ تبهکاران است. دستش را روی سر دختر بچه گذاشت و به آرامی سرش را نوازش کرد. ایزوکو کوسه ای داشت که فقط با یک لمس کوچک میتوانست چنان احساس آرامش با بی حسی را به اطرافیانش منتقل کند که آنها حتی نتوانند به تکان خوردن فکر کنند. در آن لحظه کمتر از یک درصد قدرتش را فعال کرد و دختر بچه را در آغوشش بلند کرد و ایستاد. او از همان اول که چشمش به دختر بچه افتاده بود متوجه باندپیچی های بدنش شده بود.و دلیلش را خوب میدانست.
اما ناگهان با شنیدن قدم های فردی انگار که قدرتش غیر فعال شده باشد دختر بچه دوباره شروع کرد به لرزیدن کرد حتی بیشتر از قبل. حالا تنها احساسی که ایزوکو را فرا گرفته بود، احساس ترس بود که از دختر بچه منتقل میشد.
تا جایی که ایزاوا بهش گفته بود، در کار سنجی به دلیل داشتن مجوز موقت به عنوان دستیار قهرمان میتونه فعالیت کنه، ولی خب اینکه الان با شخصی که خودش را قهرمان لیمیلیون معرفی کرده درحال گشت زنی هستش اینکه. خودش حالش رو نداشته و به یک سال سومی این وظیفه رو سپرده، که برای ایزوکو واقعا تعجب آوره. اما خب، او از این پسر سال سومی آنقدر ها هم بدش نمیآمد. برعکس به نظرش آدم جالبی است. البته که یک کلمه هم با هاش حرف نزده و نمیتونه هم این کار را بکنه. و به همین دلیل هم تنها کسی که از اول شروع گشت زنی داره حرف زدنه همین پسره مو بلونده. ایزوکو دقیقا دو هفته پیش لباس های خود را دریافت کرده بود. لباسی کاملا سفید با کمربند سبز، و به خاطر چهرش تا به الان ماسک لباسش را درنیاورده بود،
( نکته : لباس ایزوکو دقیقا همون لباس خودش داخل انیمه هست فقط رنگش فرق میکنه)
همانطور که درحال راه رفتن بودن، ناگهان دختر بچه ترسیده ای محکم به ایزوکو برخورد کرد. و به زمین افتاد.
ایزوکو توانایی های زیادی داشت. تا دختر بچه به او برخورد کرد. احساسات زیادی به او حجوم آورد. ترس. ترس ترس. درد. استرس.
این احساسات برای ایزوکو خیلی آشنا بود.
برگشت و روبه روی دختر بچه زانو زد. ایزوکو خیلی راحت میتوانست احساساتش را درک کند و تا جایی هم متوجه اتفاقی که برای این دختر افتاده بود را متوجه شد. هرچه نباشد ایزوکو بهترین آزمایش دکتر روانی لیگ تبهکاران است. دستش را روی سر دختر بچه گذاشت و به آرامی سرش را نوازش کرد. ایزوکو کوسه ای داشت که فقط با یک لمس کوچک میتوانست چنان احساس آرامش با بی حسی را به اطرافیانش منتقل کند که آنها حتی نتوانند به تکان خوردن فکر کنند. در آن لحظه کمتر از یک درصد قدرتش را فعال کرد و دختر بچه را در آغوشش بلند کرد و ایستاد. او از همان اول که چشمش به دختر بچه افتاده بود متوجه باندپیچی های بدنش شده بود.و دلیلش را خوب میدانست.
اما ناگهان با شنیدن قدم های فردی انگار که قدرتش غیر فعال شده باشد دختر بچه دوباره شروع کرد به لرزیدن کرد حتی بیشتر از قبل. حالا تنها احساسی که ایزوکو را فرا گرفته بود، احساس ترس بود که از دختر بچه منتقل میشد.
- ۸.۱k
- ۲۴ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط