پدر خونده (part 159)
پدر خونده (part 159)
جانگ: اینجا جای مناسبی نیست .
لارا دست به سینه نشست و لب زد .با
÷ اها باشه(خونسرد)
جانگ : حالا چرا اینقدر خونسردی ؟ تو داری میمیری .
÷ هممون یه روز میمیریم چه زود و چه دیر .
جانگ: درسته
لارا سر تکون داد و گفت
÷ من میخوابم وقتی خواستی بکشیم بیدارم کن
جانگ سر تکون میده و همونجوری که توی افکارش غرق بود ماشین رو میروند
ویو جانگ
چرا اینقدر کوچولوعه ، چرا از مرگ نمیترسه 🧠
بعد از چند مین رسیدند به یک جنگل و چون هوا تاریک بود هیچ جا دیده نمیشد .
جانگ ماشین رو نگه داشت . و دوباره غرق افکارش شد .
اگه نکشمش چی نه نه من باید بکشمش ارباب به من خیلی لطف کرده .
"#فلش بک_چند سال قبل "
ویو جونگکوک
نصفه شب بود و داشتم تو خیابون قدم میزدم با اینکه بارون میومد ولی حس خوبی داشتم چون فکرم خیلی درگیر بود و به هوای آزاد نیاز داشتم به داخل یک کوچه رفتم که بار کوچیکی اونجا وجود داشت که پسر کوچیکی رو دیدم که روی زمین نشسته بود و پاهاش و بغل کرده بود و گریه میکرد نزدیکش شدم و آروم بغلش کردم .
جانگ: اینجا جای مناسبی نیست .
لارا دست به سینه نشست و لب زد .با
÷ اها باشه(خونسرد)
جانگ : حالا چرا اینقدر خونسردی ؟ تو داری میمیری .
÷ هممون یه روز میمیریم چه زود و چه دیر .
جانگ: درسته
لارا سر تکون داد و گفت
÷ من میخوابم وقتی خواستی بکشیم بیدارم کن
جانگ سر تکون میده و همونجوری که توی افکارش غرق بود ماشین رو میروند
ویو جانگ
چرا اینقدر کوچولوعه ، چرا از مرگ نمیترسه 🧠
بعد از چند مین رسیدند به یک جنگل و چون هوا تاریک بود هیچ جا دیده نمیشد .
جانگ ماشین رو نگه داشت . و دوباره غرق افکارش شد .
اگه نکشمش چی نه نه من باید بکشمش ارباب به من خیلی لطف کرده .
"#فلش بک_چند سال قبل "
ویو جونگکوک
نصفه شب بود و داشتم تو خیابون قدم میزدم با اینکه بارون میومد ولی حس خوبی داشتم چون فکرم خیلی درگیر بود و به هوای آزاد نیاز داشتم به داخل یک کوچه رفتم که بار کوچیکی اونجا وجود داشت که پسر کوچیکی رو دیدم که روی زمین نشسته بود و پاهاش و بغل کرده بود و گریه میکرد نزدیکش شدم و آروم بغلش کردم .
- ۱۶.۶k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط