" پرواز قوها "
" پرواز قوها "
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۵
ویو راوی
سکوتی که بینشون حاکم بود با صدای زنگ در شکست و مادر نورا به سمت در رفت تا در رو باز کنه
چند ثانیه نگذشت که با ورود لارا ، دایی و زندایی به خونه ، نورا از جاش بلند شد و به طرفشون رفت
+ سلام
زندایی نورا به طرف نورا اومد و محکم نورا رو در آغوش گرفت
£ سلام عزیزم ، تسلیت میگم بهتون
+ممنون زندایی
نورا بعد از اینکه از بغل زنداییش دراومد همراه با بقیه به سمت مبل رفت که دایی پرسید
$ حال مینار چطوره ؟
مادر نورا با صدای شکسته جواب داد
€ زیاد خوب نیست ......
لارا با شنیدن این حرف سریع گفت
× میشه برم پیشش ؟
€ اره عزیزم راحت باش .......بودن تو اینجا میتونه بهش امید بده
لارا به سرعت از جاش بلند شد و به سمت اتاق مینار رفت که زندایی گفت
£ الهی بریم براش ......آرتور خیلی جوون بود ، تازه زندگیشون رو شروع کرده بودن
نورا سرشو پایین انداخت تا اشک هایی که تو چشماش جمع شدن رو کسی نبینه
دایی نورا برای این که جو سنگین بینشون عوض بشه ، نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت
$ تو چطوری پسرم ؟.......این چند روز خودت هم درگیر بودی ؟
تهیونگ که کنار میز ایستاده بود ، صاف شد و گفت
_ خوبم دایی جان فقط خستهام
$ از دنیل خبری نداری ؟
_ همین پیش پای شما داشتم میگفتم .........احتمالا
آزادی دنیل چند روزی طول بکشه ، یعنی حرف درست و کاملی نمیزنن
نورا که دیگه تحمل جو سنگین خونه رو نداشت گفت
+ ما دیگه بهتره بریم
¥ کاش یه ذره میموندید
+نه بابا........ بهتره ما بریم دیگه
پدر نورا دیگه اصراری نکرد و فقط با ناراحتی سرش رو تکون داد
نورا به سمت اتاق مینار رفت تا قبل از رفتن ازش خدافظی کنه ، همین که وارد اتاق شد با لارا که کنارا تخت مینار نشسته بود مواجه شد
+خوابه ؟
لارا با اشاره به نورا گفت
× نه نخوابیده
نورا به ارومی به سمت مینار رفت و گفت
+ مینار ؟
مینار به ارومی چشماش رو باز کرد و گفت
÷ نورا .......داری میری ؟
+اره عزیزم
مینار سرش رو به نشانه تأیید تکون داد و دوباره چشماش رو روی هم گذاشت و دوباره سعی کرد تا به خواب بره
نورا هم از اتاق خارج شد و بعد از اینکه از همه خداحافظی کردن از خونه نه خارج شدن و به سمت ماشین رفتن که ..............................
" 𝑻𝒉𝒆 𝑭𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒐𝒇 𝑺𝒘𝒂𝒏𝒔"
پارت ۱۰۵
ویو راوی
سکوتی که بینشون حاکم بود با صدای زنگ در شکست و مادر نورا به سمت در رفت تا در رو باز کنه
چند ثانیه نگذشت که با ورود لارا ، دایی و زندایی به خونه ، نورا از جاش بلند شد و به طرفشون رفت
+ سلام
زندایی نورا به طرف نورا اومد و محکم نورا رو در آغوش گرفت
£ سلام عزیزم ، تسلیت میگم بهتون
+ممنون زندایی
نورا بعد از اینکه از بغل زنداییش دراومد همراه با بقیه به سمت مبل رفت که دایی پرسید
$ حال مینار چطوره ؟
مادر نورا با صدای شکسته جواب داد
€ زیاد خوب نیست ......
لارا با شنیدن این حرف سریع گفت
× میشه برم پیشش ؟
€ اره عزیزم راحت باش .......بودن تو اینجا میتونه بهش امید بده
لارا به سرعت از جاش بلند شد و به سمت اتاق مینار رفت که زندایی گفت
£ الهی بریم براش ......آرتور خیلی جوون بود ، تازه زندگیشون رو شروع کرده بودن
نورا سرشو پایین انداخت تا اشک هایی که تو چشماش جمع شدن رو کسی نبینه
دایی نورا برای این که جو سنگین بینشون عوض بشه ، نگاهی به تهیونگ انداخت و گفت
$ تو چطوری پسرم ؟.......این چند روز خودت هم درگیر بودی ؟
تهیونگ که کنار میز ایستاده بود ، صاف شد و گفت
_ خوبم دایی جان فقط خستهام
$ از دنیل خبری نداری ؟
_ همین پیش پای شما داشتم میگفتم .........احتمالا
آزادی دنیل چند روزی طول بکشه ، یعنی حرف درست و کاملی نمیزنن
نورا که دیگه تحمل جو سنگین خونه رو نداشت گفت
+ ما دیگه بهتره بریم
¥ کاش یه ذره میموندید
+نه بابا........ بهتره ما بریم دیگه
پدر نورا دیگه اصراری نکرد و فقط با ناراحتی سرش رو تکون داد
نورا به سمت اتاق مینار رفت تا قبل از رفتن ازش خدافظی کنه ، همین که وارد اتاق شد با لارا که کنارا تخت مینار نشسته بود مواجه شد
+خوابه ؟
لارا با اشاره به نورا گفت
× نه نخوابیده
نورا به ارومی به سمت مینار رفت و گفت
+ مینار ؟
مینار به ارومی چشماش رو باز کرد و گفت
÷ نورا .......داری میری ؟
+اره عزیزم
مینار سرش رو به نشانه تأیید تکون داد و دوباره چشماش رو روی هم گذاشت و دوباره سعی کرد تا به خواب بره
نورا هم از اتاق خارج شد و بعد از اینکه از همه خداحافظی کردن از خونه نه خارج شدن و به سمت ماشین رفتن که ..............................
- ۳۶۹
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط