رمان اسیر خان پارت دوازدهم ۱۲
اسیر.خان🔥👑پارت¹²
از زبان دلنواز: یک ساعت تمام با استرس منتظر موندم. مدام با خودم فکر میکردم اردوان خان چه کاری باهام داره. بالاخره وقتی زمان گذشت، آروم از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاقش رفتم. چند بار نفس عمیق کشیدم و در زدم. (بیا تو.) در رو باز کردم و وارد شدم. اردوان پشت میزش نشسته بود و مشغول نگاه کردن به چندتا برگه بود. بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: (در رو ببند و بیا اینجا.) در رو بستم و چند قدم جلو رفتم. (با من کار داشتین خان؟) برگهها رو کنار گذاشت و نگام کرد. (خانواده تصمیم گرفتن که دیگه این نامزدی کش پیدا نکنه.) قلبم تندتر زد. یعنی چی؟ مگه خودش نگفته بود نامزدی تموم شده؟ با تردید پرسیدم: (منظورتون رو نمیفهمم خان.) از جاش بلند شد و دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت. (خانواده میگن باید نامزدی رو تموم کنیم و ازدواج کنیم. همهشون منتظرن نوههاشون رو ببینن و دیگه حوصله صبر کردن ندارن.) چشمام از تعجب گرد شد. ازدواج؟ یعنی واقعاً قراره همسر اردوان خان بشم؟ هنوز داشتم به حرفش فکر میکردم که با صدای سردش به خودم اومدم. (فردا شب ازدواج میکنیم، پس از همین الان آماده باش.) لبخند کوچیکی روی لبم نشست، اما هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که اخم کرد و ادامه داد: (ولی جوگیر نشو، دلنواز! این ازدواج فقط به خاطر اصرار خانوادهست. نه دوستت دارم، نه قراره زندگی خوبی باهام داشته باشی. تو فقط باید کاری رو که بهت میگم انجام بدی.) لبخندم محو شد. نگاهم رو ازش گرفتم و با صدای آرومی گفتم: (چشم خان.) اردوان چند لحظه نگام کرد و بعد گفت: (از فردا دیگه حق نداری مثل یه دختر لوس رفتار کنی. اینجا خونهی منه و همهچیز باید همونطور باشه که من میخوام. فهمیدی؟) (بله خان.) با دست به سمت در اشاره کرد. (حالا برو. فردا روز شلوغیه.) از اتاق بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. هنوز باورم نمیشد که فردا عروسی میکردم؛ عروسیای که همیشه آرزوش رو داشتم، اما نه با این شرایط... با این حال، ته دلم یه امید کوچیک زنده شده بود. شاید بعد از ازدواج، اردوان خان کمکم منو بشناسه و بفهمه که من هیچ نقشی توی اتفاقی که برای خواهرش افتاده نداشتم. اما نمیدونستم که برای اردوان، این ازدواج شروع یه زندگی عاشقانه نبود؛ شروع انتقام بود.
#رمان
از زبان دلنواز: یک ساعت تمام با استرس منتظر موندم. مدام با خودم فکر میکردم اردوان خان چه کاری باهام داره. بالاخره وقتی زمان گذشت، آروم از اتاق بیرون اومدم و به سمت اتاقش رفتم. چند بار نفس عمیق کشیدم و در زدم. (بیا تو.) در رو باز کردم و وارد شدم. اردوان پشت میزش نشسته بود و مشغول نگاه کردن به چندتا برگه بود. بدون اینکه سرش رو بلند کنه گفت: (در رو ببند و بیا اینجا.) در رو بستم و چند قدم جلو رفتم. (با من کار داشتین خان؟) برگهها رو کنار گذاشت و نگام کرد. (خانواده تصمیم گرفتن که دیگه این نامزدی کش پیدا نکنه.) قلبم تندتر زد. یعنی چی؟ مگه خودش نگفته بود نامزدی تموم شده؟ با تردید پرسیدم: (منظورتون رو نمیفهمم خان.) از جاش بلند شد و دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت. (خانواده میگن باید نامزدی رو تموم کنیم و ازدواج کنیم. همهشون منتظرن نوههاشون رو ببینن و دیگه حوصله صبر کردن ندارن.) چشمام از تعجب گرد شد. ازدواج؟ یعنی واقعاً قراره همسر اردوان خان بشم؟ هنوز داشتم به حرفش فکر میکردم که با صدای سردش به خودم اومدم. (فردا شب ازدواج میکنیم، پس از همین الان آماده باش.) لبخند کوچیکی روی لبم نشست، اما هنوز فرصت نکرده بودم چیزی بگم که اخم کرد و ادامه داد: (ولی جوگیر نشو، دلنواز! این ازدواج فقط به خاطر اصرار خانوادهست. نه دوستت دارم، نه قراره زندگی خوبی باهام داشته باشی. تو فقط باید کاری رو که بهت میگم انجام بدی.) لبخندم محو شد. نگاهم رو ازش گرفتم و با صدای آرومی گفتم: (چشم خان.) اردوان چند لحظه نگام کرد و بعد گفت: (از فردا دیگه حق نداری مثل یه دختر لوس رفتار کنی. اینجا خونهی منه و همهچیز باید همونطور باشه که من میخوام. فهمیدی؟) (بله خان.) با دست به سمت در اشاره کرد. (حالا برو. فردا روز شلوغیه.) از اتاق بیرون اومدم و در رو پشت سرم بستم. دستم رو روی قلبم گذاشتم. هنوز باورم نمیشد که فردا عروسی میکردم؛ عروسیای که همیشه آرزوش رو داشتم، اما نه با این شرایط... با این حال، ته دلم یه امید کوچیک زنده شده بود. شاید بعد از ازدواج، اردوان خان کمکم منو بشناسه و بفهمه که من هیچ نقشی توی اتفاقی که برای خواهرش افتاده نداشتم. اما نمیدونستم که برای اردوان، این ازدواج شروع یه زندگی عاشقانه نبود؛ شروع انتقام بود.
#رمان
- ۸.۰k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط