رمان عشق ممنوع
پارت ۷
دستشو به سمتم دراز کرده بود
_ بیا
دستشو نگرفتم و بی اهمیت خواستم از جلوش رد بشم ک بازو مو اسیر دستاش کرد
نگاش کردم ک گفت
_ این رفتارتو نادیده میگیرم
و بعد بازو مو ول کرد و دستم و محکم گرفت
یه نگاه خشمگین بهم انداخت و رفتیم بیرون از اتاق پایین پر از مهمون بود مردهای چندشی ک داشتن به دخترا دست میزدن و لذت میبردن
_ با کسی حرف نمیزنی
تا خواستم چیزی بگم یه نگاه بهم کرد م ساکت شدم رفتیم و پشت میز کنار تهیونگ و آنیلا نشستیم
همین ک نشستیم دست آنیلا رو دیدم ک گذاشته رو پای جنگکوک
نه به خاطر این ک دوست دارم ن ولی به خاطر اینکه قراره به من متعهد بشه عصبانی شدم دست آنیلا رو برداشتم و دست خودمو گذاشتم رو پاش
جنگکوک شکه شده بود و یه نیشخند زد و دستم برد و گذاشت درس رو دی..کش
چشام گرد شد
هم از اینکه جنگکوک این کار و کرد و هم از بزرگیشششش این چنددددد سا.ن.ته مگههههه
جنگکوک تعجب مو دید ک با نیشخند گفت
_ عجله نکن شب قراره تو خودت حسش کنی
+ چ.چی
_ همون ک شنیدی
آنیلا داشت از حرص دیوونه میشد چون از اول میخواست با جنگکوک ازدواج کنه نه تهیونگ کاش من با تهیونگ ازدواج میکردم ن با این روانی
عابد آمد و شروع کرد خوند خطبه ای عقد
نوبت ما شد ک هردومون بله رو گفتیم
من وقتی داشتم بله میگفتم یه بغضی تو گلوم نشست
زندگی خوشم دیگه تموم شده بود دیگه تو جهنم جنگکوک بودم
نمیخواستم این زندگیو نمیخواستم
یه قطره اشک از چشمم چکید
مامان و بابا آمدن به سمتمون بغلشون کردم و در گوش بابا گفتم
+ بابا نجاتم بده این مرد دیوونه است
& باید تحمل کنی
صدای شکستن قلب مو شنیدم اینم خانواده ی من بود
یه نفس عمیق کشیدم
جنگکوک دستم و گرفت رفتیم از خانوم و آقای جئون هم دعای خیر گرفتیم
بعد
_ برو تو اتاق لباساتو جمع کن
+ چرا
_ یه مدت میریم عمارت خودم تازه عروسم
اه اه چندشششششش
.
.
..
.
دستشو به سمتم دراز کرده بود
_ بیا
دستشو نگرفتم و بی اهمیت خواستم از جلوش رد بشم ک بازو مو اسیر دستاش کرد
نگاش کردم ک گفت
_ این رفتارتو نادیده میگیرم
و بعد بازو مو ول کرد و دستم و محکم گرفت
یه نگاه خشمگین بهم انداخت و رفتیم بیرون از اتاق پایین پر از مهمون بود مردهای چندشی ک داشتن به دخترا دست میزدن و لذت میبردن
_ با کسی حرف نمیزنی
تا خواستم چیزی بگم یه نگاه بهم کرد م ساکت شدم رفتیم و پشت میز کنار تهیونگ و آنیلا نشستیم
همین ک نشستیم دست آنیلا رو دیدم ک گذاشته رو پای جنگکوک
نه به خاطر این ک دوست دارم ن ولی به خاطر اینکه قراره به من متعهد بشه عصبانی شدم دست آنیلا رو برداشتم و دست خودمو گذاشتم رو پاش
جنگکوک شکه شده بود و یه نیشخند زد و دستم برد و گذاشت درس رو دی..کش
چشام گرد شد
هم از اینکه جنگکوک این کار و کرد و هم از بزرگیشششش این چنددددد سا.ن.ته مگههههه
جنگکوک تعجب مو دید ک با نیشخند گفت
_ عجله نکن شب قراره تو خودت حسش کنی
+ چ.چی
_ همون ک شنیدی
آنیلا داشت از حرص دیوونه میشد چون از اول میخواست با جنگکوک ازدواج کنه نه تهیونگ کاش من با تهیونگ ازدواج میکردم ن با این روانی
عابد آمد و شروع کرد خوند خطبه ای عقد
نوبت ما شد ک هردومون بله رو گفتیم
من وقتی داشتم بله میگفتم یه بغضی تو گلوم نشست
زندگی خوشم دیگه تموم شده بود دیگه تو جهنم جنگکوک بودم
نمیخواستم این زندگیو نمیخواستم
یه قطره اشک از چشمم چکید
مامان و بابا آمدن به سمتمون بغلشون کردم و در گوش بابا گفتم
+ بابا نجاتم بده این مرد دیوونه است
& باید تحمل کنی
صدای شکستن قلب مو شنیدم اینم خانواده ی من بود
یه نفس عمیق کشیدم
جنگکوک دستم و گرفت رفتیم از خانوم و آقای جئون هم دعای خیر گرفتیم
بعد
_ برو تو اتاق لباساتو جمع کن
+ چرا
_ یه مدت میریم عمارت خودم تازه عروسم
اه اه چندشششششش
.
.
..
.
- ۱۳.۷k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط