رمان. جونگکوک
نام رمان :ازدواج اجباری
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت چهارم
___________________________
"_نترس کوچولو نمیخورمت....
از حرفش جا خوردم از روی تخت بلند شدم و. روبه روش وایسادم، جونگکوک با پوزخند نگام نگام میکرد
" +ولی من که میگم میخوریم چون گرگی.......
جونگکوک بلند شد و با قدم های محکم اومد سمتم منم قدم،قدم مثل خرگوشی که طعمه گرگه عقب میرفتم که پشتم خورد به دیوار جونگکوک نزدیک تر نزدیک تر می اومد خیلی نزدیک شده بود
" +چیکار..... میکنی..... برو..عقب....
جونگکوک دستاشو دور کمرم حلقه کرد از تعجب چشمام باز شد
"_باید باهام ازدواج کنی، فهمیدی؟
"_نبینم مقاومت کنی فهمیدی؟
اصلا نمیتونستم حرف بزنم انگار کسی گلوم گرفته بود
" _فهمیدی (داد)
با دادی که زد چشمامو محکم بستم، قلبم تند تند میزد سرمو انداختم پایین
بغضم گرفت سعی کردم اصلا گریه نکنم
"_نمیشنوی.... میگم فهمیدی چی میگم....
" +فهمیدم.... فهمیدم....
جونگکوک چند قدم عقب رفت
"_خوبه.... وقتی رفتیم پایین میگی من. مشکلی با ازدواج ندارم؟
دیگه نتونستم مقاومت منم و اشکم جاری شد و گونمو خیس کرد
جونگکوک محکم بازمو گرفت و کشوند سمت در
" _اشکاتو پاک کن....
با آستین هودیم اشکمو پاک کردم
جونگکوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و در اتاق رو باز کرد و از اتاق خارج شدیم...
یکی یکی از پله ها پایین میومدیم
رسیدیم داخل سالن مامان بابام و بابا جونگکوک بهم خیره شدن
بابای جونگکوک :خب انگار همچی خوبه...
بابای والری :درسته همهچی خوبه
بابای جونگکوک خنده ای کرد
بابای جونگکوک :پس مبارکه
با شنیدن حرف آقای جئون اشکم ناخدا گاه ریخت روی گونم
زود با پشت دستم پاک کردم، مامانم نگام کرد
"+چیزه.... من... من میرم استراحت کنم خستم
مامان والری :آقا جئون برای شام میمونن توهم که شام نخوردی
" +گشنه نیستم... نوش جونتون
دستمو روی دست جونگکوک گذاشتم و کشیدم تا دستشو از دورکمرم برداره
آروم عقب رفتم
"+شب بخیر....
بدون منتظر به حرفاشون با سرعت رفتم طرف اتاق
اشکام یکی یکی میریخت قلبم تند تند میزد
وارد اتاق شدم و محکم در بستم، نشستم روی زمین و شروع به گریه کردن، کردم
گریه های بی صدام تبدیل به هق..هق تند و بلند شد
" +چرا من.... چراااا....
روی تخت خوابیدم و پتو رو روی خودم دادم و عروسکمو محکم بغل کردم و چشمامو بستم
اصلا خوابم نمیبرد ذهنم درگیر سوالی بود
چرا جونگکوک مجبورم میکنه باهاش ازدواج کنم
منظور بابا جونگکوک چی بود که اگه ازدواج نکنی خانواده خودت آسیب میبینم
چرا من باید با کسی ازدواج کنمه نه تاحالا دیدم نه حسی نسبت بهش دارم
تا نصف شب به همین حرفا فکر میکردم
نصف شب خوابم برد
دخترک قصه ما هنوز نمیدونه قراره چه روزای سختی رو پشت سر بذاره اون فقط یه دختر جوونه که دلش میخواد مثل بقیه زندگی کنه عاشق بشه و با کسی ازدواج کنه که خودش انتخابش کرده باشه نه اینکه مجبور بشه با پسری ازدواج کنه که حتی درست نمیشناستش
اما جونگکوک پسرک قصه ما انگار اصلا براش مهم نیست والری چه حسی داره اون فقط چیزی رو میخواد که خودش تصمیم گرفته حتی اگه به قیمت اشک ریختن دخترک تموم بشه
والری هنوز نمیدونه پشت این ازدواج اجباری چه رازهایی پنهونه و چرا خانواده جئون انقدر برای این وصلت عجله دارن
از اون طرف پسرک هم خبر نداره که این ازدواج قراره چه چیزایی رو توی زندگیش تغییر بده
شاید این ازدواج با اجبار شروع شده باشه اما مطمئنا قراره اتفاقای زیادی بین این دوتا بیفته
و این تازه شروع ماجراست.....
___________________________________
خوشگلم میدونم دیر دیر آپلود میکنم ببخشید 🥺🎀درگیر درس هستم پنج شنبه جمعه فعلات میبرم بالا 💋🧸
𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت چهارم
___________________________
"_نترس کوچولو نمیخورمت....
از حرفش جا خوردم از روی تخت بلند شدم و. روبه روش وایسادم، جونگکوک با پوزخند نگام نگام میکرد
" +ولی من که میگم میخوریم چون گرگی.......
جونگکوک بلند شد و با قدم های محکم اومد سمتم منم قدم،قدم مثل خرگوشی که طعمه گرگه عقب میرفتم که پشتم خورد به دیوار جونگکوک نزدیک تر نزدیک تر می اومد خیلی نزدیک شده بود
" +چیکار..... میکنی..... برو..عقب....
جونگکوک دستاشو دور کمرم حلقه کرد از تعجب چشمام باز شد
"_باید باهام ازدواج کنی، فهمیدی؟
"_نبینم مقاومت کنی فهمیدی؟
اصلا نمیتونستم حرف بزنم انگار کسی گلوم گرفته بود
" _فهمیدی (داد)
با دادی که زد چشمامو محکم بستم، قلبم تند تند میزد سرمو انداختم پایین
بغضم گرفت سعی کردم اصلا گریه نکنم
"_نمیشنوی.... میگم فهمیدی چی میگم....
" +فهمیدم.... فهمیدم....
جونگکوک چند قدم عقب رفت
"_خوبه.... وقتی رفتیم پایین میگی من. مشکلی با ازدواج ندارم؟
دیگه نتونستم مقاومت منم و اشکم جاری شد و گونمو خیس کرد
جونگکوک محکم بازمو گرفت و کشوند سمت در
" _اشکاتو پاک کن....
با آستین هودیم اشکمو پاک کردم
جونگکوک دستشو دور کمرم حلقه کرد و در اتاق رو باز کرد و از اتاق خارج شدیم...
یکی یکی از پله ها پایین میومدیم
رسیدیم داخل سالن مامان بابام و بابا جونگکوک بهم خیره شدن
بابای جونگکوک :خب انگار همچی خوبه...
بابای والری :درسته همهچی خوبه
بابای جونگکوک خنده ای کرد
بابای جونگکوک :پس مبارکه
با شنیدن حرف آقای جئون اشکم ناخدا گاه ریخت روی گونم
زود با پشت دستم پاک کردم، مامانم نگام کرد
"+چیزه.... من... من میرم استراحت کنم خستم
مامان والری :آقا جئون برای شام میمونن توهم که شام نخوردی
" +گشنه نیستم... نوش جونتون
دستمو روی دست جونگکوک گذاشتم و کشیدم تا دستشو از دورکمرم برداره
آروم عقب رفتم
"+شب بخیر....
بدون منتظر به حرفاشون با سرعت رفتم طرف اتاق
اشکام یکی یکی میریخت قلبم تند تند میزد
وارد اتاق شدم و محکم در بستم، نشستم روی زمین و شروع به گریه کردن، کردم
گریه های بی صدام تبدیل به هق..هق تند و بلند شد
" +چرا من.... چراااا....
روی تخت خوابیدم و پتو رو روی خودم دادم و عروسکمو محکم بغل کردم و چشمامو بستم
اصلا خوابم نمیبرد ذهنم درگیر سوالی بود
چرا جونگکوک مجبورم میکنه باهاش ازدواج کنم
منظور بابا جونگکوک چی بود که اگه ازدواج نکنی خانواده خودت آسیب میبینم
چرا من باید با کسی ازدواج کنمه نه تاحالا دیدم نه حسی نسبت بهش دارم
تا نصف شب به همین حرفا فکر میکردم
نصف شب خوابم برد
دخترک قصه ما هنوز نمیدونه قراره چه روزای سختی رو پشت سر بذاره اون فقط یه دختر جوونه که دلش میخواد مثل بقیه زندگی کنه عاشق بشه و با کسی ازدواج کنه که خودش انتخابش کرده باشه نه اینکه مجبور بشه با پسری ازدواج کنه که حتی درست نمیشناستش
اما جونگکوک پسرک قصه ما انگار اصلا براش مهم نیست والری چه حسی داره اون فقط چیزی رو میخواد که خودش تصمیم گرفته حتی اگه به قیمت اشک ریختن دخترک تموم بشه
والری هنوز نمیدونه پشت این ازدواج اجباری چه رازهایی پنهونه و چرا خانواده جئون انقدر برای این وصلت عجله دارن
از اون طرف پسرک هم خبر نداره که این ازدواج قراره چه چیزایی رو توی زندگیش تغییر بده
شاید این ازدواج با اجبار شروع شده باشه اما مطمئنا قراره اتفاقای زیادی بین این دوتا بیفته
و این تازه شروع ماجراست.....
___________________________________
خوشگلم میدونم دیر دیر آپلود میکنم ببخشید 🥺🎀درگیر درس هستم پنج شنبه جمعه فعلات میبرم بالا 💋🧸
- ۴.۴k
- ۱۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط