{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت یک

پارت یک

( بچه ها قبلا معرفی کردم)

ویو ساشا:

امروز بهم گفتم که یه ماموریت جدید دارم...گفتم باید با دختر دوست پدرت...البته یعنی همون دختر های دوست های پدرت رو ببری کره...و باهاشون باشی...برای کار محرمانه...نمیدونم اخه مگه چرا باید باهاشون برم؟...ماموریت رو نمیدونم...اما...خب....میرم.....چی کار کنم دیگه...خببببب....برم و وسایلم رو جمع کنم...خب...اینم لباس و کلاه و ماسک و تیشرت و هودی و....

۴۰ دقیقه بعد:

ویو ساشا:

اوففففف...بالاخره کارام تموم شد...الان باید برم و سوار هواپیما بشم...رفتم تو...

ساشا: سلام بچه ها
لیا و میا: سلام...
لیا: بیا بشین..
ساشا: باشه...مرسی.

راهی کره شدیم....حقیقتا من کره ای بلد نیستم ولی لیا و میا بلدن...

من در حال مرتب کردن وسایلم بودم و لیا داشت از پنجره بیرون رو نگاه می‌کرد و میا هم داشت با گوشی ور میرفت...اخیییی..کارم تموم شد....رو به لیسا و میا کردم و گفتم.
ساشا: اوففف..خداروشکر که تونستیم هواپیما پیدا کنیم...
میا: آره واقعا...نمیدونم چرا هواپیما ها آنقدر کم بود.
لیا: آره دقیقا...عجیبه اگه نبود نمیتونستیم بریم کره...
من هم به نشونه ی اینکه موفقم سرم رو تکون دادم...
سرم رو به صندلی هواپیما تکیه دادم و آرامش گرفتم...اخییی..چقدر خوبه..
ولی از یه جا دارم به غلط کردن میوفتم که اومدم...اخه ۱۲ ساعت راه؟ به خاطر همین ساعت ۲ صبح راه افتادیم...البته به خاطر اینکه هواپیما کم بود هم هست....اما چرا اینقدرررر زیاده از لس انجلس تا سئول😮‍💨😮‍💨...

۱۲ ساعت بعد:

ویو ساشا:

ایییییی...مردممممم...اخخخ..رسیدیم بالاخرههه...خدایا مرسی....همه چیز از نظرم عادی میومد...چمدون های بسار زیاد لیا و میا رو با ۲ تا چمدون خودم رو با کمک راننده و لیا و میا میبرم و سوار تاکسی میکنم...رفتیم و نشستیم توی ماشین...راه افتادیم به سمت هتل...چون زیاد توی کره کار نداریم و زود برمیگردیم آمریکا هتل گرفتیم...توی تاکسی داشتم به ساختمون ها و آسمون آبی سئول نگاه میکردم...خوشگله☺️...رسیدیم به هتل...لیا از راننده به کره ای تشکر کرد و ما چمدون ها رو برداشتیم و رفتیم هتل....قبلا هتل رو رزرو کرده بودیم و به خاطر همین رفتیم و کارت هتل رو گرفتیم و رفتیم بالا...یه اتاق خیلییی بزرگ رو رزرو کردیم...خیلی خوشگل بود...بعد از ۱۲ ساعت پرواز دارم از خستگی میمیرم....رفتم و روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم...

پرش زمانی به ساعت ۷ شب...

ویو ساشا:

اخخخ...ساعت چنده؟...۷؟؟!!!!!...خدایا دنیا رو اب ببره من رو خواب میبره...البته خوابالو نیستم ها!!.اما الان لِه لِه بودم....رفتم و دیدم...
دیدگاه ها (۱)

" ویو کوک "صبح از خواب بیدار شدم و به روزی که اصلا دلم نمیخو...

☆-هزار یک شب-☆قسمت [۱]ویو ا/تسلام من ا/تم. من پدرم زمانی که ...

رمان آیدل پارت ۴ فلش بک به صبح: با صدای مامانم که داشت سرم د...

عمارت بلک وود

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط