Part۵۸

Part۵۸


ته:هوفففف باشه

رفتم بیرون


آرین ویو
بابا اومد بیرون من رفتم تو رفتم نشستم رو تخت ات می‌خواست جیغ بزنه

ارین:نه نه جیغ نزن ببخشید فقط میخواستم باهات حرف بزنم میشه گوش بدی
ببین من تورو دوست دارم چرا چرا بهم‌اعتماد نمیکنی چرا دوستم نداری من عاشقتم من میدونم تو کوکو دوست داری کلی همینطور که دیدی کوک اعتمادتو از بین برد لطفا یکم بهش فکر کن
ات:باشه بهش فکر میکنم
ارین:هوفففف من میرم


من تا موقعی که کوک نیومده باید اتو عاشق خودم کنم موقعی که کوک بیاد باز هم‌مثل قبل میشه

ات ویو
بعد تز اینکه آرین رفت نشستم گریه کردن چرا چرا باید اینطوری بشه نمیدونم باید چیکار کنم آرین پسر خیلی جذابیه(به پای کوک نمیرسه )میخواد کوکو از ذهنش پاک کنم ولی ربطی نداره واقعا نمیدونم چیکار کنم شاید بهش حس پیدا کردم پس بهش فکر میکنم شاید بتونم کوکو فراموش کنم
رفتم سر سفره


ته:ات میخوام بهت یک چیزی بگم
ات:بله(سرد)
ته:ببین ات من و کوک جست و جو کردیم و فهمیدیم مامان و بابا توی آمریکا زندگی میکنن
ات:چیییییییییی(داد)
مگه مامان و بابا زندن
ته: مگه نمیدونستی
ات:وای باورم نمیشه یعنی یعنی میتونیم ببینمشون(گریه شوق)
ته:آره تو این سه ماه که کوک نیست میریم آمریکا و دنبالشون میگردیم راستی تو دوتا دیکه داداش داری
ات:چیییییییی(داد و گریه)
ته:مگه نمیدونستی
ات:نه(گریه شوق)
ته: خب آره دوتا داداش داری به نام........ و........(بنظرتون کین)
ات:یعنی بجز تو دوتا
ته:آره
ات:وایییییی
ته:من با اوما در تماسم اونا تو آمریکان ما میریم اونجا خونشون و دنبال مامان و بابا میگردیم
ات:باشه

پرش زمانی به یک هفته بعد..................................................................


امروز قرار بود بریم امریکا منم‌میخوام وسایلمو جمع کنم ولی به هر وسیله ای دست میزنم گریم شدید تر میشه من عاشق کوکم ولی بیشتر ازش متنفرم و این تنفر داره بیشتر میشه و جایی برا عشق باقی نمیمونه

فقط دیدم پریشانم.......
فقط یک لحظه فهمیدم........
هر اشتباهی کرده باشی روی عشق من تاثیر نمی‌گذارد
ولی به روی خود نمیاورم
دیدگاه ها (۰)

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۷۲ | اول باید درسم...

یون: آره جذابی تو کی هستیلولا: اممم خببب خواهر ناتنی ته هستم...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

رمان آیدل پارت ۲ ویو ات امروز دیگه میخوام از مامان و بابام ا...

P.1 | ....وقتی یهویی.(ساعت حدود ۹ صبح بود که بالاخره چشمام ر...

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

گمشده در روشنایی. P:5دو روز بود که ات بهوش نیومده بود و زند...

سناریو جونگکوک

#عشق_بعد_نفرتپارت 9یونگی: وا بچه ها شرفمون رفت خیر سرتون پسر...

Iove and the moonPart32یونا: مامان من دیگه میرم خونه خدا نگه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط