{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گمشده در روشنایی. P:5

گمشده در روشنایی. P:5


دو روز بود که ات بهوش نیومده بود و زندگی هم برای ته بی معنی شده بود تا اینکه


ته : ات میشه بیدار شی‌لطفا ؟ ( بغض)


ات : نه


ته : ات تو بیدار شدی؟ ( ذوق )


ات : اره ولی خیلی گشنمه



ته : الان برات غذا میارم



ات : نه صبر کن جیمین کجاست : ( نگران )


ته : نگران نباش بردمش پیش اجوما


ات : مرسی


ته : حالا برات غذا بیارم ؟


ات : اره



...........................................




پرستار: خب حالشون بهتر شده بیاد صندوق کارای لازم رو انجام بدید بعد میتونند مرخص بشم





تو ماشین



ات : من باید تو رو چی صدا کنم ؟




ته : اوپا چطوره ؟ ( لبخند )



ات :‌فکر خوبیه



ات : اوپا گوشیتو میدی بازی کنم ؟


ته : بفرماید خانم کوچولو


ات : من کوچولو نیستم ولی مرسی



ته : ولی هستی




نویسنده : ات قرق در گوشی بود ولی به یه چیز عجیب تو گوشی بر خورد


ات : اوپا تو شماره هیچکسو سیو نداری


ته : چون گوشی خودم نیست ( خنده زیاد )


ات : هه بچه گول میزنی اوپا



ته ماشینو کنار زد ات هم رفت روش تا بتونه گوشیو خودشو از تو جیبش کش بره


ات : اوپا بده دیگه

که یهو تعادلش بهم خورد و افتاد رو ته و لباشون
بهم بر خورد کردن






اهممممم میبینم که خوشتون نمیاد از فیکم خب سعی کن بیاد 😁
دیدگاه ها (۰)

۴۰ تای شدنمون مبارک ببخشید که دیر تبریک گفتم .) مرسی که ای...

گمشده در روشنایی. P 4

......//برده ی زیبا//.....

ویو ات ات(.)ته(!). با صدای نفس های سنگین ته بیدار شدم نگاهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط