موی خود نسکافه ای کردی و بلوا کرده ای
موی خود نسکافه ای کردی و بلوا کرده ای
"نازنین" در گوشه ی قلبم چه مأوا کرده ای
از غمِ عشقِ تو جـانـا چون زلیخا گشته ام
یوسفِ خود را چرا محصور وتنها کرده ای؟
در فراقت ماه من چشمانِ من کم سو شده
با شمیمِ پیرُهن این چشم ، بینا کرده ای
دامن مشکی به تن داری عجب دل می بری
چون پری رویان چه خود را ناز و زیبا کرده ای
دوست دارم، دوستت دارم بگویی "نازنین"
من نمیدانم چرا جمله حاشا کرده ای
با دهانِ چون رُطب، با گونه ای همچون انار
مردمِ این شهر را، غرقِ تماشــا کرده ای
با تنِ همچون بلور وُ عارضِ همچــون قَمَر
این دلِ دیوانه را، مجنونِ صحــرا کرده ای
الکلِ چشمِ تو بــانــو کار دستم می دهد
با نگاهی چشمِ خیسم را چه شهلا کرده ای
شاد بودم از تو وُ عشقت ولی با غمزه ات
ماه بانو سینه ام را غرقِ غــم هـا کرده ای
مینویسم صد غزل بر صفحه ی دیوانِ عشق
ثبت گردد مهربانم، آنچـه با ما کرده ای
"نازنین" در گوشه ی قلبم چه مأوا کرده ای
از غمِ عشقِ تو جـانـا چون زلیخا گشته ام
یوسفِ خود را چرا محصور وتنها کرده ای؟
در فراقت ماه من چشمانِ من کم سو شده
با شمیمِ پیرُهن این چشم ، بینا کرده ای
دامن مشکی به تن داری عجب دل می بری
چون پری رویان چه خود را ناز و زیبا کرده ای
دوست دارم، دوستت دارم بگویی "نازنین"
من نمیدانم چرا جمله حاشا کرده ای
با دهانِ چون رُطب، با گونه ای همچون انار
مردمِ این شهر را، غرقِ تماشــا کرده ای
با تنِ همچون بلور وُ عارضِ همچــون قَمَر
این دلِ دیوانه را، مجنونِ صحــرا کرده ای
الکلِ چشمِ تو بــانــو کار دستم می دهد
با نگاهی چشمِ خیسم را چه شهلا کرده ای
شاد بودم از تو وُ عشقت ولی با غمزه ات
ماه بانو سینه ام را غرقِ غــم هـا کرده ای
مینویسم صد غزل بر صفحه ی دیوانِ عشق
ثبت گردد مهربانم، آنچـه با ما کرده ای
- ۱.۳k
- ۱۳ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط