آینه 51

#آینه
𝓟𝓪𝓻𝓽 51:
دستمو اروم روی گردنم کشیدم..
+ ا.. اخخ!
هیسه خفه ای کشیدم و از توی آینه نگاهی به گردنم انداختم
عجیب بود..
تاهمین چند لحظه پیش عادی بودم ولی.. همین الان حس میکردم زیر چشمام گود شده و.. گردنم، قرمز بود..!
انگار جای یه سوزن یا نیش حشره روی گردنم باشه
+ صبر کن ببینم.. دیشب..
*- من همه چیزو اماده کردم.. یادت باشه شیر ها گریه میکنن..
ماشین اتش نشانی..
راه فرار..
تیمارستان؟..*
چشمام از تعجب باز مونده بود..
الان تازه همه چیز یادم اومد..
اون لعنتی.. بازم میخواست کاری کنه از اول شروع کنم..
فئودور لعنتی!

"فلش بک، دیشب"
یه سرنگ از توی کشو بیرون اورد..
با ترس بهش خیره شدم که یدفعه حرف چویا یادم افتاد..
شیر ها گریه میکنن..
حتما منظورش..
دستمو توی جیبم بردم و کپسول رو بیرون اوردم..
نمیدونستم اینکار درسته یا نه ولی، سریع توی دهنم گذاشتم و خوردمش.. و بعد از اون، فقط یه سوزش توی گردنم حس کردم.. که بخاطر اون سرنگ بود..

"حال"
حتما بخاطر اون کپسوله..
اون.. احتمالا یه پادزهر بوده واسه چیزی که فئودور دیشب بهم تزریق کرد..
+ لعنتی.. نزدیک بود همه چی رو فراموش کنم..!
دستمو بردم پشت آینه و همونطور که حدس میزدم، چویا دیشب یه برگه واسم گذاشته بود و..
+ این دیگه چیه..!
یه کارت..
همون کارتی بود که چند وقت پیش توی جلیقش پیدا کردم..!
+ احتمالا این کارت، راه خروج از این اتاقه..
باورم نمیشد..
چویا واقعا فکر همه چیو کرده بود ولی..
+ یعنی الان کجاست.. چه بلایی سرش اورده..
اهی کشیدم و دستمو لابلای موهام بردم
هنوز داخل برگه رو ندیده بودم پس بازش کردم و خوندمش
«همین امشب فرار کن، سر ساعت دو و نیم، توی تعویض شیفت»
اون.. ازم میخواست فرار کنم..!
ولی نمیتونستم بدون چویا برم!
کاغذو پاره کردم و ریختم توی توالت و کارتو گذاشتم توی جیبم
از دستشویی رفتم بیرون و نگاهی به فئودور انداختم
- چیه؟ چرا بهم خیره شدی؟
هیچ چاره ای نداشتم..
باید سردرمیاوردم چویا کجاست پس.. رفتم نزدیکش و دستامو دور گردنش حلقه کردم
+ بیخیال صبحونه.. دلم میخاد با هم یه سر بریم دوش بگیریم..
نیشخندی زد و صورتشو اورد نزدیکتر
- کیه که به این درخواست نه بیاره..؟
خودمو بردم نزدیکتر
+ پس برو وان رو اماده کن.. تا من بیام، هوم؟
نیشخندشو بیشتر کرد و سریع رفت توی حموم..
درو که بست، فوری گوشیشو برداشتم
+ فقط همین بار فرصت دارم..
سریع گوشیشو به گوشیه خودم وصل کردم و تمام پیاماش رو منتقل کردم به گوشی خودم..
طوری بود که از این به بعد هرچی میگفت میتونستم بخونم و پیامش واسه منم میومد..
دستام میلرزید..
+ زود باش زود باش..
- دازای؟ زود باش بیا..
با صداش کل تنم لرزید..
فوری گوشیشو سر جاش گذاشتم و گوشی خودم رو هم ازش دور کردم و.. سریع رفتم سمت حموم
دیدگاه ها (۳۸)

رمان سوم پارت دوزدهم * بخش هنتای *دوست نداری نخون گلم 🔪࿙᷍࿚ː࿙...

انتخابی بی بازگشت. Part.3

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣3۴🦋)✥(ویو جئون جونگ کوک)آخر پتو رو برداشتم و ر...

یک سگ زیادی ولگرد

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

اخرین دعا 28

رمان:تا وقتی که عاشقت شدم

از اون روز به بعد خیلی معلم درگیر بودحالا...حالا شاید اشتباه...

چند پارتی (درخواستی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط