{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!
آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یواشکی درِ اون اتاقی رو که فکر می‌کردم خالیه، هل دادم جلو.

«خب، انگار اینجا هه‌…»
تا چشمم افتاد توی اتاق، حرفم توی دهنم ماسید. جونگ‌کوک وسطِ اتاق ایستاده بود… و کاملاً بالاتنه لخت بود! تازه داشت تازه پیراهنش رو می‌پوشید که منِ بدبخت سر رسیدم.

چشمام از حدقه زد بیرون، یه جیغِ بنفشِ فرابنفش کشیدم و در کسری از ثانیه پریدم اون‌ور و پشتم رو کردم بهش، دسته‌هامم محکم گذاشتم روی چشمام!

«وای مامان! کور شدم! ببخشید! خدا مرگم بده!»
جونگ‌کوک که خودش هم از اون جیغِ یهوییِ من شوکه شده بود، با همون وضعیت پرید عقب و با صدایِ خش‌دارش داد زد: «یا خدا! تو اینجا چی‌کار می‌کنی دختر؟ چرا سرت رو می‌ندازی پایین میای تو؟! در بزن خب!»

من در حالی که از خجالت داشتم آب می‌شدم و سفت چشمام رو بسته بودم، داد زدم: «به خدا فکر کردم اتاق خالیه! پیراهنت رو بپوش زود باش!»

همین جیغ‌ودادِ ما کافی بود تا کلِ خوابگاه بریزه توی راهرو!

جین با قاشقِ غذاخوری توی دستش پرید بیرون: «چی شده؟جنگ شده؟ کسی غارت کرده؟»

جیهوپ با چشم‌هایِ گرد شده پرسید: «کی جیغ کشید؟ ملیکا؟! چیشده؟»

نامجون دستش رو گذاشت روی پیشونیش و زیر لب گفت: «خدایا این روزِ اولی مارو به کشتن نده…»

تهیونگ با کنجکاوی اومد جلو و وقتی جونگ‌کوک رو با اون وضع و من رو دید که با صورتِ سرخ‌تادروغی به دیوار چسبیدم، یه لبخندِ موذیانه زد و گفت: «اوه اوه… مثل اینکه جونگ‌کوک‌ِ ما سورپرایز شده!»

جونگ‌کوک که از خجالت و عصبانیت رنگش قرمز شده بود، پیراهنش رو سریع تنش کرد و با تشر گفت: «هیچی نشده بابا! برگه‌هاتون رو بکنید برید پیِ کارتون!»

من همون‌طور که پشتم بهشون بود، زیر لب گفتم: «من رفتم یه اتاقِ دیگه پیدا کنم… خدافظ!» و با چمدونم فرار کردم!

[پایان پارت ۶]
دیدگاه ها (۰)

پارت ۷: پیشنهادِ وسوسه‌انگیزِ جیمین!با سرعت از اون راهرو و ا...

پارت ۸: جنگِ جهانیِ خوابگاه!هنوز چمدونم رو زمین نذاشته بودم ...

پارت ۵: شروعِ یه زندگیِ جدید!هنوز تو شوکِ آزمون بودم که بالا...

پارت ۴: از استیجِ رؤیاها تا قلبِ هایب!اون شبِ کنسرت، اصلاً ح...

ادامه پارت ۵

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و یکم: شورشِ کوچک و مراقبت‌هایِ...

پارت ۶۲

ادامه پارت ۲۴

ادامه پارت ۲۱

پارت ۶۱

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و سوم: بازی با قلبِ یک کودک 🧸💔س...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت بیست و چهارم: سمفونیِ سکوت و اعترافِ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط