عشق ممنوعه

🪽ع᳥ِش𐨆𐨆قِ مَم𖫲ڼوع᳥ه🪽
پارت اول»
هَوا بارونی بود ، اِمروز روز اَول کارآموزی بود وَ با تَمامِ استرِسی کهِ داشتم وارد کْمپانی شْدم . یِکی اَز منیجر ها مَن را تا کِلاسِ دَنس هَمراهی کرد ، ازش تَشکر کردم و واردِ کِلاس شدم . بوی عَرق و کمی عَطرِ تَلخ توی هوا پیچیده بود . سالن خیلی بْزرگ بود و آینهِ هایِ قَدی تَمام دیوار ها را پوشونده بود . چَند نَفر از کارآموز هایِ دیگهِ گوشهِ ی سالن نشسته بودند ، من هَم کنارشون نِشستم . اَز اِسترِس خیلی زیاد کیفم را بغل کرده ام ، یکدفعه صدای برخورد دَر با دیوار سکوت را شِکست ، هَمه سَرشون را بَرگرداندند ، مْربی وارد سالن شد ، موهای قهوه ای ، قَدی بلَند و هیکَلی درشت ، با آمَدَنِش چِشمانم درشت شد و دَهَنَم باز ماند ، نگاهش سَرد و جدی بود او مرد یِک جَذَبه ی عَجیبی داشت که باعث شد نَتونَم چِشم ازش بردارم .
لینو :: بِه چی نگاه میکنید؟ بلند شید و گَرم کنید .
هَمه بلَند شدَند و به تَرتیب جلو آینه ایستادَند ، مَن هَم سَریع بُلَند شُدم وَ کِنارشان ایستادم... شُروع بِه گَرم کَردَن کَردیم بَعد چَند دَقیقه مُربی آهنگ را پَخش کَرد و بِهمون تَمرین داد .
بَعدِ چَند ساعَت کِلاس تَمام شُد و خَستهِ از سالُن خارِج شُدم......
#مایا_نویسنده_دوست_داشتنی_شما 🦢🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۵۵╭─────────────── 🦋 ───────────────╮✦ پارت بعد | مربی ...

چند پارتی (درخواستی)

چند پارتی (درخواستی)

### 🩸 پارت چهارم: بازتابی بدون چهرهتاریکی مطلق. حتی نوک انگش...

Enemys Embrsce [ part ادامه ۳۴ ]

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت پنجمویو کوک :صبح، هنوز هوا کاملاً ...

𐙚 پارت ¹ | ویو نامراروی نیمکت نشسته بودم. هوا خنک بود و باد ...

رمان اسیر خان پارت هفتم 7

صب با آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم. ساعت ۱۱ بودم. بلند شدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط