{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 140

*پرش زمانی به سه روز بعد*
*از دید هیمل*
*سه روز..سه روزه که هیچ اثری از ونتی نیست.. گندش بزنن.. اون روزی که تا نصف شب دیر کرده بودم، رفته بودم زمین تا هم به وظایفم برسم هم برای ونتی گل هایی که دوست داشت رو بیارم.. ولی وقتی رسیدم خونه خالی بود..*
*بعد از اون با هیچکس حرف نزدم و بیشتر وقتم رو به کار مشغول بودم تا شاید بتونم کاری کنم که پدر ونتی رو قبول کنه.. تموم این مدت، با پدر یه شرطی گذاشتیم، اگه به مدت 5 ماه هم مراقب زمین و انسان هاش باشم هم به وظایفم برسم شاید استثنایی قائل بشه..مثل شرایط امی و عزی..ولی..*
هیمل: تقصیر منه.. اگه بهش میگفتم..
*ونتی...کجایی؟*
پرش زمانی به ظهر
*همینجوری تو راهرو قدم میزدم..دیگه نمیتونم رو کارم تمرکز کنم..یکی از نگهبانا و حوری ها از کنارم رد میشن و بهم تنه میزنن و بدون عذرخواهی به راهشون ادامه میدن تا اینکه حرفاشونو شنیدم*
حوری: هی شنیدی که میگن اون پسر ضعیفه ناپدید شده؟
نگهبانا: مثل اینکه تحمل سختی های مورنینگ ستار براش سخت بوده فرار کرده.. از همون اول ضعیف بود.. این باعث میشه که فک کنم اون فقط با اغوا کردن ارباب هیمل بهش نزدیک شده..
*اونا الان...چی گفتن؟ با یه حرکت دست تیر هایی تو آسمون به وجود میاد و بهشون حمله می‌کنن و به دیوار میخکوب میشن*
هیمل: اگه فقط یه کلمه کثیف دیگه از اون لجن زار بیاد بیرون..تیر بعدی تو سرتون جا خوش می‌کنه..
*با لحن مرگباری میگم ولی قبل از اینکه نگهبان چیزی بگه، کاسیوس میاد*
کاسیوس: بسه هیمل..شورشو درآوردی تو این سه روز به همه حمله کردی..حتی یکی از تیر هات نزدیک بود به گالیم بخوره، مستقیما تو قلبش..ونتی اونقد ارزش نداره که بخوای برادراتو-
*با رد شدن یکی از تیر هام درست از کنارش و زخمی کردن گونش، ساکت شد..*
هیمل: ارزش ونتی..از صد تای این بهشت واسه من بیشتره..تقصیر شماهاست که ونتی.. فرار کرده و البته منم مقصرم..ولی..
*دوباره شونه هام شروع به لرزش میکنن..قبل از اینکه بزارم بیشتر از این ببینن، از قلعه خارج میشم تا دنبال ونتی بگردم*
پرش زمانی غروب
هیمل: ونتیی..عزیزم کجایی..ونتی برگرد..خواهش میکنم.. تقصیر من بود می‌دونم..میتونیم برگردیم زمین..یا هرجایی که تو بخوای..فقط..برگرد..زندگیم..
*حتی تو باغ مورد علاقش هم نبود..باغی که زمینش از گل درست شده..نه چمنی نه چیز دیگه ای.. تا اینکه فرو شدن دو چیز تیز تو بدنم و جریان برق شدید بعدش رو حس کردم و دنیا تاریک شد..و برخورد بدنم با زمین رو حس کردم*
دیدگاه ها (۶۵)

📌 شبکه ام‌اس‌نو دفعاتی که ترامپ اعلام پیروزی کرده رو گذاشته ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³⁹ویو: جونگ‌کوکوارد اتاق کارم شدم ...

بچه ها بچه ها وای بزارید تعریف کنممن خب سه ساعت منتظر بودم ا...

خوب جوابم من شال میزارم و تیشرت درواقع بیرون اینطوری ام و تو...

اقا بر خلاف میلم مدرسه دیروز باحال بود زنگ سوم ورزش داشتیم ب...

مافیای من

۲ ستاره و ۳ ماهپارت ۷۵صدای تیر همه چشماشون رو بسته بودن و نم...

با اینکه بنظره من بی احترامی به مانی نبود اون ادیت. بعد اصلا...

پارت: 27 (بخش5) **زاویه دید: زین**«داری دروغ میگی.» هیزل با ...

سو : درباره چی حرف میزنینیری: یادته رفتیم خونش یه دفتر بود ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط