کلبه خاموش:

سال‌ها گذشت. کلبه‌ی قدیمی، همچنان در اعماق جنگل پنهان مانده بود، محکوم به سکوت و سایه. اما داستان الیزابت و ماری، در میان اهالی روستا، به افسانه‌ای ترسناک تبدیل شده بود. برخی می‌گفتند که سایه‌ها، ارواح خشمگین ساکنان قبلی کلبه هستند، آن‌هایی که در طول سال‌ها، به طرز وحشتناکی در آن جان باخته بودند. برخی دیگر معتقد بودند که این سایه‌ها، نمادی از ترس و وحشت نهفته در اعماق جنگل هستند، ترسی که هرگز نمی‌توان از آن گریخت.

پروفسور هنری جانسون، یک انسان‌شناس مشهور، پس از شنیدن داستان الیزابت و ماری، تصمیم گرفت که به راز کلبه‌ی متروکه پی ببرد. او، همراه با گروهی از دانشجویانش، به سوی جنگل تاریک رهسپار شد. هوای پاییزی، سنگین و سرد بود، و برگ‌های خشکیده، زیر پای آن‌ها خش‌خش کنان، گویا زمزمه‌ی رازی هولناک را زمزمه می‌کردند.

آن‌ها به کلبه رسیدند. ساختمان هنوز هم ایستاده بود، اما ویران‌تر از قبل. بوی تند و زننده، هنوز هم در هوا می‌پیچید، بویی که پروفسور جانسون، آن را شبیه به بوی خون فاسد و چیزی نامعلوم دیگر توصیف کرد.

گروه، با احتیاط به داخل کلبه رفتند. آن‌ها در زیرزمین، یک کتاب قدیمی و پوسیده پیدا کردند. کتاب پر از نوشته‌های عجیب و رمزآلود بود، نوشته‌هایی که به زبان ناشناخته‌ای نگاشته شده بود. پروفسور جانسون، با دقت و حوصله به ترجمه این نوشته‌ها پرداخت. و هرچه بیشتر می‌خواند، بیشتر به وحشت می‌افتاد.

نوشته‌ها، از یک آیین باستانی و شوم می‌گفتند، آئینی که در آن، ساکنان کلبه، روح خود را به موجوداتی نامرئی می‌فروختند، در ازای قدرت و ثروت بی‌نهایت. اما این موجودات، در نهایت، آن‌ها را به نابودی می‌کشاندند و سایه‌هایشان را برای ابد، در کلبه حبس می‌کردند.

پروفسور جانسون، در آخرین جمله‌ی کتاب، متوجه چیزی شد. جمله‌ای که می‌گوید: "هیچ کس نمی‌تواند از سایه‌ها بگریزد، حتی خودشان…"

در همان لحظه، سایه‌ها دوباره ظاهر شدند. سایه‌های وحشتناکی که از دیوارها بیرون می‌جستند، و گروه را محاصره می‌کردند. فریادهای دانشجویان، در سکوت شب، گُم شد… و فقط بوی تند و زننده، و سکوت… سکوت ابدی، در کلبه‌ی متروکه باقی ماند. راز سایه‌ها، همچنان حل نشده باقی ماند… تا ابد…
دیدگاه ها (۰)

روباه نما

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

در دل سکوت سنگین زمستان، آنجا که دامنه‌ی کوه‌ها در بستری از ...

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزنداتفاقی که در سا...

تکاپو پارت 110:تقصیر توئه🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍🪽🤍اما هنوز چند قدم بیشتر بر...

اسم رمان : تقدیر در کلاس درسنقش های اصلی: سونیک خارپشت💙💙 شَد...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وپنجم | حقیقتی که خون می‌خواستهلیکوپتر ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p94شب، جنگل رو بلعیده بود.نور چراغ جلوی ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت ۲۱: زمزمه‌هایِ شوم در راهروه...

معنی وحدت سکوت نیست.با سکوت کردن چطوری مردم بفهمند کی وطن فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط