{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دوستم میگفت خوش بحالت گفتم چرا گفت:

دوستم میگفت خوش بحالت گفتم چرا گفت:

چند روز پیش دوقلوها و دختر بزرگه رو زنم گذاشت برامن

خودش رفت آرایشگاه از لحظه اے که رفت هر سه تاشون

شروع کردن به گریه و جیغ کشیدن هر کارے کردم تا ساکت

بشن نشد که نشد آخر سر دل بدلشون دادم منم گریه کردم

یعنے اگر باروت پرتاب موشک دم دستم بود خودم پرتاب

میکردم یک سیاره دیگه خخخخخخخخ

♥♡♧♤♢✍♢♤♧♡♥
دیدگاه ها (۶)

#درخواستی پارت ۴که یه سنگ محکم خورد توی سر ات...اما.. هیچکس ...

My lovely neighbor part : 60

سرنوشت شوم p17جین سریع به سمتم دوید و اومد با عجله جین:چی شد...

پارت ۳۲

~~~فیک مسر مخفی~~~

قسمت یک غریبه مافیا

رمان جونکوک

#فیک #نوازش_باد Part⁴¹ک در باز شد و مرده اومد تو▪︎دستاشو ببن...

رمان زندگی سیگاری قسمت ( 52)

پارت◇³⁴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط