رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۶3 }🌔
& ات...
× صدا... صدای لنایه... لناااا...( داد و بغض)
ناشناس: او ات ... داد نزن میبینیش...
× توروخدا... بزار ببینمش...
ناشناس : کیسه رو بردار...
× با برداشتن کیسه از روی سرم همه جا روشن شد.. چشامو محکم روی هم فشار دادم تا نور بیشتر از این اذیتم نکنه...
& ا... ات ( ضعیف)
× چشمامو با سرعت باز کردم ...
اما با چیزی که هیچ وقت دوست نداشتم ببینم روبه رو شدم ....
× ت.. تو...
ناشناس: قشنگ نگاش کن... اون الان بخاطر کوک اینجوری شده....
× نه... نهههه خواهش میکنم... خواهش میکنم آزادش کن... ( گریه و داد)
ناشناس : بزار فکر کنم ... نههه ( عربده)
& ات... ( گریه)
ناشناس: بندازینش اتاق قرمز... سریع باشید...
× نه خواهش میکنم... تو قول دادی لنا رو میبینم...
ناشناس: ( پوزخند) من چیزی یادم نیست... ببرش ( داد)
× همون کیسه رو روی سرم کشیدن ... هرچی التماس میکردم که از دستشون آزاد بشم ولی نمیشد...
× ولمممم کنید آشغالا( داد)
بادیگارد: تا همینجا به فاکت ندادیم خفه شو....
× از بچگی از این کلمه میترسیدم ...
الانم کم از روی قدیم ندارم ...
با حرفی که زد انگار کسی جلوی دهنم رو گرفت ... ساکت ساکت شدم ...
× با صدای باز شدن در به خودم اومدم ... که با شتاب روی زمین پرتاب شدم
دستم زیرم بود... و صدای بدی داد ... حس میکنم دستم بیرون افتاده...
× اشکام شروع به ریختن کرد...
این دفع هق هق هام شدت گرفت و با صدای بلند گریه میکردم...
× حسم میگفت کسی داخل اتاق نیست ...که با صدایی که از پشت در شنیدم گریه هام قطع شد...
بادیگارد: ارباب انداختیمش داخل اتاق...
ناشناس: خیلخب گمشید....
× صدای باز شدن در به گوشم رسید...
با صداش فوشی داخل دلم نثارش کردم...
ناشناس: او ببین .. چقدر تو ساده ای..
فکر نمیکردم آنقدر ساده و احمق باشی.....
× آنقدر با این حرفش اعصابم بهم ریخت که از جام بلند شدم و با وجود کیسه رو سرم شروع کردم به داد زدن...
× حالم ازت بهم میخوره... اشغال بدرد نخور....
ناشناس: او بزار کیسه رو بردارم بعد بگو...
× با برداشتن کیسه نگاهم به صورتش خورد ..
اما اون...
ادامه دارد...🌔
شرمنده دیر گذاشتم حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨
شرط میزارم که تند تند پارت های بد رو آپلود کنم🌷😘
شرط ها:
۳۰۰ لایک...
۷۰ بازنشر
۱۳ فالو
..
& ات...
× صدا... صدای لنایه... لناااا...( داد و بغض)
ناشناس: او ات ... داد نزن میبینیش...
× توروخدا... بزار ببینمش...
ناشناس : کیسه رو بردار...
× با برداشتن کیسه از روی سرم همه جا روشن شد.. چشامو محکم روی هم فشار دادم تا نور بیشتر از این اذیتم نکنه...
& ا... ات ( ضعیف)
× چشمامو با سرعت باز کردم ...
اما با چیزی که هیچ وقت دوست نداشتم ببینم روبه رو شدم ....
× ت.. تو...
ناشناس: قشنگ نگاش کن... اون الان بخاطر کوک اینجوری شده....
× نه... نهههه خواهش میکنم... خواهش میکنم آزادش کن... ( گریه و داد)
ناشناس : بزار فکر کنم ... نههه ( عربده)
& ات... ( گریه)
ناشناس: بندازینش اتاق قرمز... سریع باشید...
× نه خواهش میکنم... تو قول دادی لنا رو میبینم...
ناشناس: ( پوزخند) من چیزی یادم نیست... ببرش ( داد)
× همون کیسه رو روی سرم کشیدن ... هرچی التماس میکردم که از دستشون آزاد بشم ولی نمیشد...
× ولمممم کنید آشغالا( داد)
بادیگارد: تا همینجا به فاکت ندادیم خفه شو....
× از بچگی از این کلمه میترسیدم ...
الانم کم از روی قدیم ندارم ...
با حرفی که زد انگار کسی جلوی دهنم رو گرفت ... ساکت ساکت شدم ...
× با صدای باز شدن در به خودم اومدم ... که با شتاب روی زمین پرتاب شدم
دستم زیرم بود... و صدای بدی داد ... حس میکنم دستم بیرون افتاده...
× اشکام شروع به ریختن کرد...
این دفع هق هق هام شدت گرفت و با صدای بلند گریه میکردم...
× حسم میگفت کسی داخل اتاق نیست ...که با صدایی که از پشت در شنیدم گریه هام قطع شد...
بادیگارد: ارباب انداختیمش داخل اتاق...
ناشناس: خیلخب گمشید....
× صدای باز شدن در به گوشم رسید...
با صداش فوشی داخل دلم نثارش کردم...
ناشناس: او ببین .. چقدر تو ساده ای..
فکر نمیکردم آنقدر ساده و احمق باشی.....
× آنقدر با این حرفش اعصابم بهم ریخت که از جام بلند شدم و با وجود کیسه رو سرم شروع کردم به داد زدن...
× حالم ازت بهم میخوره... اشغال بدرد نخور....
ناشناس: او بزار کیسه رو بردارم بعد بگو...
× با برداشتن کیسه نگاهم به صورتش خورد ..
اما اون...
ادامه دارد...🌔
شرمنده دیر گذاشتم حمایت یادتون نره تنکیو بای بای ⭐ ✨
شرط میزارم که تند تند پارت های بد رو آپلود کنم🌷😘
شرط ها:
۳۰۰ لایک...
۷۰ بازنشر
۱۳ فالو
..
- ۵۸.۵k
- ۲۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط