{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم:

پارت سوم:
داستان از دیدگاه یونگی: یونگی بعد از اینکه با جیمین احوالپرسی کرد ، ازش اجازه خواست تا موقع شام در اتاقش استراحت بکند ، جیمین هم اجازه داد و گفت که موقع شام در تالار غذاخوری بزرگ منتظر نشستم . الان یونگی تو اتاقش نشسته بود ، اتاقی که توش بود حس عجیبی بهش میداد ، اتاق خودش بزرگ بود، روی دیوار هاش نقاشی های اسب ، سرباز و جنگ بود ، تخت اون سطحش به زمین نزدیک تر بود و روتختی اون از پوست گوسفند بود ، اتاق خودش کتابخونه کوچیکی داشت و روی دیوار کلکسیون شمشیر هاش بود ، اما این اتاق کوچیک تر بود و فقط یک میز و صندلی داشت و تختش از زمین فاصله زیادی داشت و روتختی اش از پنبه سفید بود ، یونگی احساس غریبی میکرد به جز این احساس زمانی که جیمین رو دید قلبش به تپش افتاد ، برای اولین بار در کنار یک نفر احساس امنیت کرد ، آخرین بار این حس رو کنار مادرش احساس کرده بود.
حالا یه موضوع مهم تر هم بود ، مونکوت در این چند روز تو کاخ یونگی چیکار میکرد ؟ حتما میدان رو خالی دیده بود و هر کاری دلش خواست میکرد( این یک ضرب‌المثل هست)
یونگی داشت به اینا فکر میکرد که در اتاقش کوبیده شد ، یونگی گفت: بفرمایید ، یکی از خدمتکار های جیمین گوشه ی در رو باز کرد و گفت: امپراتور ، پادشاه برای شام دعوتتان میکند . یونگی گفت: شما برید منم میام . خدمتکار رفت، یونگی از جایش بلند شد و جلوی آینه ایستاد و هد پادشاهی اش رو بست و گفت: بریم شام بخوریم.
داستان از زبان جیمین: جلوی پنجره ایستاده بود و در دستش گیلاسی مشروب داشت ، جیمین از زمانی که یونگی وارد کاخ شده بود احساس آرامش داشت ، معمولاً داخل جیمین پر از آشوب بود ولی الان حس خوبی داشت ، لیوان مشروبش رو سر کشید و برگشت و در جایش نشست ،تازه نشسته بود که یونگی وارد تالار شد ، جیمین به احترام یونگی از جایش بلند شد و سلام کوتاهی کرد ، یونگی هم سلام کرد و در جایش نشست ، دستمال رو روی پاهاشون انداختن ، جیمین گفت : امیدوارم که استراحت خوبی کرده باشین و انرژی تان برگشته باشه . یونگی گفت: بله استراحت خوبی بود . جیمین لبخند زد و گفت: بفرمایید جناب یونگی شامتان را میل کنید. یونگی شروع کرد به خوردن ، صندلی که یونگی روش نشسته بود ، برا یونگی آزار دهنده بود ، معمولاً یونگی روی پوست گرگ می‌نشست ولی این صندلی هم تنگ بود هم از چرم طبیعی ساخته شده بود. هم یونگی معمولاً با چنگال و قاشق غذامیخورد ولی الان به جای قاشق باید با کارد غذا میخورد که یونگی هنوزم با غذا دعوا میکرد. بالاخره غذا تمام شد و جیمین و یونگی به بالکن کاخ رفتن و در میز و صندلی بالکن نشستن ، جیمین گفت: امپراتور یونگی من این جلسه را برای تمام کردن دشمنی بین دو کشور تدارک دیدم و خوشحالم که تشریف آوردین . یونگی گفت: منم با شما هم فکرم پادشاه جیمین، راستش منم می‌خوام که این دشمنی تموم بشه ( دو ساعت بعد) جیمین و یونگی بعد از صحبت های طولانی تصمیم گرفتن چند روزی توی حکومت جیمین مشغول جلسه و صلح باشن .
آخر شب بود جیمین به اتاقش رفت و لباس راحتی پوشید و روی تختش دراز کشید ، اون بعد از فکر زیاد فهمید به یونگی علاقمند شده و تصمیم گرفت در این چند روز اگه بتونه به یونگی اعتراف کنه ولی یه فکری اونو به نگرانی می انداخت ، یاد مادر و پدرش انداخت که دو روز قبل بهش نامه ارسال کردن که باید ازدواج کنه و براش یه دختر خوب در نظر گرفتن ، ولی جیمین نمی‌خواست با این دختر ازدواج کنه. جیمین خسته بود برا همین چشاش رو بست و خوابید.
داستان از دیدگاه یونگی: یونگی روی تخت دراز کشیده بود و به این فکر میکرد که چگونه به جیمین بگه که از اون خوشش میاد ، جیمین مرد خیلی خوبی بود و تمام دختر های شهر اونو دوست داشتن و این بعید نبود که یونگی به عنوان یک مرد و هم جنس با جیمین از اون خوشش بیاد ، ولی هنوزم نگران این بود که نظر جیمین چی باشه به اینا فکر میکرد که خوابش برد.


عزیزان اینم پارت سوم
ممنونم از شما 🌺
دیدگاه ها (۰)

سلام این کلیپ رو برا فیک ساختم اگه خوشتون اومده بگید اگه بد ...

پارت چهارم: داستان از دیدگاه جیمین: این چند روز که با یونگی ...

پارت دوم: داستان از دیدگاه یونگی: نزدیک دو روزه که با کشتی ط...

پارت اول: داستان از دیدگاه جیمین: صبح زود بود ، خورشید تازه ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟤*چند ماه بعد*توی این چند ماهی که گذ...

فیک { خاکسترِ نعنا } 𝗉.𝟤𝟥- خیلی خب باشهیونگی سرش رو بالا اور...

You are paying back karma پارت³⁹¹⁴:⁰⁹ سئول «⁵سال بعد» سومین ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁹رینا گیج شد.رینا: یعنی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط