🍂

🍂
زباله های ذهنی

با بی حوصلگی تمام زباله ها را پشت در گذاشتم. وارد اتاقم شدم و پشت میز کارم نشستم، موجی از خستگی، ناراحتی، ناامیدی و کسالت به ساحل ذهنم وارد شد.
سرم سنگین شده بود، درست مثل همان پلاستیک سیاه زباله.
نیاز بود کسی این زباله ها را دور می انداخت؛ اما چه کسی؟
معلوم است که خودم! پس دست به کار شدم و تمام زباله های ذهنم را داخل پلاستیک بی خیالی انداختم و سرش را محکم گره کردم و دور انداختم.
روی میزم بسیار چیزهای خوبی وجود دارد، مثل یک کتاب مفید که می تواند ذهنم را زیبا کند یا یک ساعت که به من یادآوری کند که زمان ارزشمند است و نباید آن را با بیهودگی تلف کرد یا یک چای تازه دم که خستگی را از تن بیرون می کند یا یک موبایل که پر است از شماره دوستان خوب و با وفا که می شود با یکی از آن ها تماس گرفت و مدتی هم صحبتی کرد تا حال دل خوب شود.
از همه مهمتر می شود به خود زحمت داد و از اتاق بیرون شد و در کنار خانواده نشست و از نگاه های محبت آمیز پدر و مادر انرژی گرفت.
پس این همه چیزهای خوب وجود دارد که می توان جایگزین زباله های ذهنی کرد.

✍#سوریا_آرین
دیدگاه ها (۱)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_64پلاستیک رو باز کردم لباس خ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

🎀🩷 پارت ۲۳ — ویو تهیونگ 🩷🎀از خواب که بیدار شدم، سرم به‌شدت د...

چند پارتی (درخواستی)

#عشق_ممنوعه‌_شب پارت اول | غریبه‌ی عمارت باران از صبح بی‌وقف...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۴ درست در پایین عمارت رها و مادرش ...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟓من هنو...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۵‌با شروع ماه سوم، ر...

HATE TO LOVE⁸(ویو:رز)که صدای شیپور از دور شنیده شد...بالاخره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط