شبی مست و خراب می گذشتم ز ویرانه ای
شبی مست و خراب می گذشتم ز ویرانه ای
ناگهان چشم مستم خیره شد بر خانه ای
پدری از سوز سرما میزند دندان به لب
مادری نالان و گریان منتظر،دختری تن میفروشد از برای لقمه ای
درهمان حالت مستی قسم خوردم که هرگز
چشم ندوزم به دختری که تن میفروشد بهر نان خانه ای.............
ناگهان چشم مستم خیره شد بر خانه ای
پدری از سوز سرما میزند دندان به لب
مادری نالان و گریان منتظر،دختری تن میفروشد از برای لقمه ای
درهمان حالت مستی قسم خوردم که هرگز
چشم ندوزم به دختری که تن میفروشد بهر نان خانه ای.............
- ۵.۷k
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط