چند پارتی لورنزو برکشایر
درخواستی ویژه♡
از بانو https://wisgoon.com/kati_kat.11
Enemies to lovers♦️
part²
+کاترین...نظری داری؟
_هری رو راضی کن نقشه غارتگران رو بهت بده .مطمئن باش قبول میکنه لازمش دارم!
چند دقیقه بعد هرماینی با نقشه اومد
+کاترین هیچ وقت نمیفهمم چی تو سرته
_اینجا رو نگاه کن ،این همون ورودیه زیر زمینه .
+این… فقط میتونه از تالارهای متروکهٔ باشه. همونایی که سالهاست بسته شدن بعد از...ورود مرگخوار ها .
_پس تنها رفت و آمد برای اونا بوده .حالا اگه گفتی مرگخوار ها کیان؟؟
+معلومه !همه مرگخوار ها از نوادگان اسلیترین بودن!
_درسته! ثابت شد پس پای اسلیترینی ها وسطه ،اینم مدرک .حالا باز بگو به خاطر تنفر
+کتی ...از نظرت اونایی که اونشب از جلوی کتابخونه رد شدن...اونایی که ماسک پر داز زده بودن و شنل مشکی داشتن، همونان؟
_دقیقا!
صدای پا از پشت راهرو اومد
_بجنب هرماینی وقت نداریم بدو!
و دویدند به سمت ورودی تالار زیرزمینی .
(توی راه کاترین به این فکر میکرد:واقعا انزو نقشی داشته؟ همون کسی که سال هاست دشمنن ولی خیلی خوب میشناستش. اصلا قطعات معما رو درست سر هم کردن؟ کاترین هیچ جوابی نداشت)
به جلوی در رسیدن .بعدش چی؟قرار بود چی بشه؟
_عام هرماینی ...متاسفم اما دوباره برو پیش هری بگو شنل نامرئیش رو هم نیاز داریم
+دیگه چی؟؟اصلا من غلط کردم رفتم با هری¡~¡
_ایش برو دیگه!منتظرم
هرماینی همون مسیری که اومد برگشت و تو اون لحظه چشم دوختی به در ،خیلی کهنه بود ،اشتیاق مثل سگ پاچتو گرفته بود که الا بلا باید بری تو .کاترین باید منتظر هرماینی میبود. باید؟
_الوهومورا
دستاش خود به خود حرکت میکردن و بله در رو باز کرد.بوی رطوبت و جادوهای کهنه فضا را پر کرده بود.
نگاهی کوتاه به داخل انداختی ،قلبت تند تند میزد .رفتی داخل ،یک راهرو بزرگ و خوشه خوشه .صدا ها رو که شنیدی قلبت ایستاد .چند نفر بودن؟تشخیص سخت بود .به سمت صدا رفتی و کنار چارچوب همون اتاق که ازش صدا میومد ایستادی ،مطمئن بودی شجاعت تهش کار دستت میداد .مستقیم رفته بودی تو دهن مار !
سرک کشیدی و چشمات گرد شد . ۱۰ ،۱۵ نفر اونجا بودن دور یک میز و گوشه اتاق یک کمد بود ،همونطور که هرماینی قبلا گفته بود یک کمد دو قلو بود که جفتش توی مغازه دور افتاده ای توی کوچه دیاگون بود .اما مهم تر از همه ...ولدمورت... اونجا بود .بله ،طبق حدست دراکو و انزو هم حضور داشتن.
همون لحظه انزو و یکی از مرگخوارا تو رو موقع سرک کشیدن دیدن. اون مرگخوار سریع به سمت در اومد و نزدیک بود که از شدت استرس بم/یری
همون لحظه بود احساس کردی یک پتو رو سرت کشیده شد و متوجه حضور هرماینی پشت سرت شدی ،مرگخوار بیرون رو نگاه کرد اما خوشبختانه به موقع استتار کردین!
جلسه تموم شد و شما منتظر موندین تا همه برن و داخل اتاق رو بگردین. همون لحظه که احساس کردین همه رفتن هرماینی شنل رو برای خودش برداشت و سریع رفت داخل و تو داخل راهرو موندی و همون لحظه بود که انزو از اتاق خارج شد و تو رو توی راهرو دید
×کاترین! دیوونه شدی؟! فکر کردی خیلی شجاعی؟! اینجا چیکار میکردی؟
با هر حرف نزدیک تر میومد ،نگران و عصبی (شایدم خوشحال از سالم بودنت). با انگشت زدی به سینش و گفتی
_پس همه این اتفاقات سر تو بود؟! سر تو و دراکو .سر شما ها .همتون! به کارت افتخار میکنی انزو؟؟
×وظیفه بود میفهمی؟درک میکنی؟؟ انتخابی نداشتم!تو فکر میکنی من آدمکشم؟ فکر میکنی از این کار لذت بردم؟
_همیشه یه انتحاب هست ،و تو گزینه بد رو انتخاب کردی
×ولدمورت گفت اگه انجام ندم… خانوادهم، حتی خودم رو… میفهمی یعنی چی؟
🚷
از بانو https://wisgoon.com/kati_kat.11
Enemies to lovers♦️
part²
+کاترین...نظری داری؟
_هری رو راضی کن نقشه غارتگران رو بهت بده .مطمئن باش قبول میکنه لازمش دارم!
چند دقیقه بعد هرماینی با نقشه اومد
+کاترین هیچ وقت نمیفهمم چی تو سرته
_اینجا رو نگاه کن ،این همون ورودیه زیر زمینه .
+این… فقط میتونه از تالارهای متروکهٔ باشه. همونایی که سالهاست بسته شدن بعد از...ورود مرگخوار ها .
_پس تنها رفت و آمد برای اونا بوده .حالا اگه گفتی مرگخوار ها کیان؟؟
+معلومه !همه مرگخوار ها از نوادگان اسلیترین بودن!
_درسته! ثابت شد پس پای اسلیترینی ها وسطه ،اینم مدرک .حالا باز بگو به خاطر تنفر
+کتی ...از نظرت اونایی که اونشب از جلوی کتابخونه رد شدن...اونایی که ماسک پر داز زده بودن و شنل مشکی داشتن، همونان؟
_دقیقا!
صدای پا از پشت راهرو اومد
_بجنب هرماینی وقت نداریم بدو!
و دویدند به سمت ورودی تالار زیرزمینی .
(توی راه کاترین به این فکر میکرد:واقعا انزو نقشی داشته؟ همون کسی که سال هاست دشمنن ولی خیلی خوب میشناستش. اصلا قطعات معما رو درست سر هم کردن؟ کاترین هیچ جوابی نداشت)
به جلوی در رسیدن .بعدش چی؟قرار بود چی بشه؟
_عام هرماینی ...متاسفم اما دوباره برو پیش هری بگو شنل نامرئیش رو هم نیاز داریم
+دیگه چی؟؟اصلا من غلط کردم رفتم با هری¡~¡
_ایش برو دیگه!منتظرم
هرماینی همون مسیری که اومد برگشت و تو اون لحظه چشم دوختی به در ،خیلی کهنه بود ،اشتیاق مثل سگ پاچتو گرفته بود که الا بلا باید بری تو .کاترین باید منتظر هرماینی میبود. باید؟
_الوهومورا
دستاش خود به خود حرکت میکردن و بله در رو باز کرد.بوی رطوبت و جادوهای کهنه فضا را پر کرده بود.
نگاهی کوتاه به داخل انداختی ،قلبت تند تند میزد .رفتی داخل ،یک راهرو بزرگ و خوشه خوشه .صدا ها رو که شنیدی قلبت ایستاد .چند نفر بودن؟تشخیص سخت بود .به سمت صدا رفتی و کنار چارچوب همون اتاق که ازش صدا میومد ایستادی ،مطمئن بودی شجاعت تهش کار دستت میداد .مستقیم رفته بودی تو دهن مار !
سرک کشیدی و چشمات گرد شد . ۱۰ ،۱۵ نفر اونجا بودن دور یک میز و گوشه اتاق یک کمد بود ،همونطور که هرماینی قبلا گفته بود یک کمد دو قلو بود که جفتش توی مغازه دور افتاده ای توی کوچه دیاگون بود .اما مهم تر از همه ...ولدمورت... اونجا بود .بله ،طبق حدست دراکو و انزو هم حضور داشتن.
همون لحظه انزو و یکی از مرگخوارا تو رو موقع سرک کشیدن دیدن. اون مرگخوار سریع به سمت در اومد و نزدیک بود که از شدت استرس بم/یری
همون لحظه بود احساس کردی یک پتو رو سرت کشیده شد و متوجه حضور هرماینی پشت سرت شدی ،مرگخوار بیرون رو نگاه کرد اما خوشبختانه به موقع استتار کردین!
جلسه تموم شد و شما منتظر موندین تا همه برن و داخل اتاق رو بگردین. همون لحظه که احساس کردین همه رفتن هرماینی شنل رو برای خودش برداشت و سریع رفت داخل و تو داخل راهرو موندی و همون لحظه بود که انزو از اتاق خارج شد و تو رو توی راهرو دید
×کاترین! دیوونه شدی؟! فکر کردی خیلی شجاعی؟! اینجا چیکار میکردی؟
با هر حرف نزدیک تر میومد ،نگران و عصبی (شایدم خوشحال از سالم بودنت). با انگشت زدی به سینش و گفتی
_پس همه این اتفاقات سر تو بود؟! سر تو و دراکو .سر شما ها .همتون! به کارت افتخار میکنی انزو؟؟
×وظیفه بود میفهمی؟درک میکنی؟؟ انتخابی نداشتم!تو فکر میکنی من آدمکشم؟ فکر میکنی از این کار لذت بردم؟
_همیشه یه انتحاب هست ،و تو گزینه بد رو انتخاب کردی
×ولدمورت گفت اگه انجام ندم… خانوادهم، حتی خودم رو… میفهمی یعنی چی؟
🚷
- ۲۰.۳k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط