{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ادامه..

ادامه..
_ در خواب ببینی.

+ اتفاقاً دیشب خواب دیدم باهام مهربونی!

تهیونگ قدم‌هایش را تندتر کرد.

+وایسا! چرا فرار می‌کنی؟!

_ من فرار نمی‌کنم!

+پس چرا داری تندتر می‌ری؟!

و برای اولین بار در سال‌های طولانی، تهیونگ آرزو کرد کاش می‌توانست گوش‌هایش را هم مثل درهای عمارت ببندد.

چون جونگ‌کوک هنوز داشت حرف می‌زد..
دیدگاه ها (۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

𝖕𝖆𝖗𝖙21لیسا وارد دفتر شد.جونگ کوک پشتش به او بود. سمت پنجره.«...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

Forbidden Weakness ضعف ممنوعهفصل دومp.22 (روایت از زبان ا.ت)...

پارت اخر فردا ساعت۱۲:۳۰ویو تهیونگ:از خواب بیدار شدم و دیدم ج...

معامله p18درهای اتاق با عجله باز شد.چند پزشک وارد شدند و تجه...

پارت ۷ | صبحانه‌ی دردسرسازصبح روز بعد، تهیونگ با چشم‌های نیم...

پارت ششم: سایه‌ای در خیابانوقتی از کافه بیرون آمدند، باران ش...

قلبی در قلمرو دشمن — پارت دوازده | «آبروریزی رئیس مافیا» 😂لا...

#تاج_و_طوفانپارت ۲۱۷: وقتی قصر بالاخره نفس کشیدچند لحظه بعد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط