{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

معامله

معامله
p18
درهای اتاق با عجله باز شد.

چند پزشک وارد شدند و تجهیزات احیا را کنار تخت قرار دادند.

یکی از آن‌ها دستگاه دفیبریلاتور را آماده کرد و پدها را روی قفسه‌ی سینه‌ی جونگ‌کوک قرار داد.

تهیونگ یک قدم عقب رفت.

«چه اتفاقی افتاده؟»

پزشک ارشد بدون اینکه نگاهش را از دستگاه بردارد، گفت:

«ریتم قلبش ناپایدار شده. همه عقب.»

تهیونگ ناچار چند قدم فاصله گرفت.

دستگاه آماده شد.

«سه... دو... یک.»

شوک اعمال شد.

بدن جونگ‌کوک برای لحظه‌ای تکان خورد.

اما چشم‌هایش همچنان بسته بود.

پزشک سریع علائم حیاتی را بررسی کرد.

چند ثانیه بعد گفت:

«صبر کنید.»

دستگاه دوباره بررسی شد.

پزشک با نگرانی گفت:

«الان توی کما رفته.»

تهیونگ فوراً پرسید:

«یعنی بیهوشه؟»

پزشک سرش را تکان داد.

«نه دقیقاً.»

تهیونگ اخم کرد.

«منظورتون چیه؟»

«بیهوشی معمولی نیست. سطح هوشیاریش خیلی پایین رفته و مغزش به محرک‌ها پاسخ طبیعی نمی‌ده.»

تهیونگ به جونگ‌کوک نگاه کرد.

چهره‌اش آرام بود؛ آرامشی ترسناک.

پزشک ادامه داد:

«فعلاً نمی‌تونیم بگیم چه زمانی برمی‌گرده.»

تهیونگ چند ثانیه ساکت ماند.

بعد سرد پرسید:

«ولی برمی‌گرده؟»

پزشک مکث کرد.

«امیدواریم.»

این کلمه برای تهیونگ کافی نبود.

او کنار تخت رفت و به صورت جونگ‌کوک خیره شد.

«تو هنوز یه عالمه حرف به من بدهکاری.»

هیچ پاسخی نیامد.

تهیونگ دستش را روی لبه‌ی تخت گذاشت.

«پس بیدار شو.»

صدایش هنوز سرد بود.

اما برای اولین بار، پشت آن سردی چیزی شبیه ترس پنهان شده بود.

و در همان لحظه، رایحه‌ی بسیار ضعیف شکوفه‌ی گیلاس در اتاق پیچید.

پزشک به دستگاه نگاه کرد.

«صبر کنید...»

همه ساکت شدند.

«علائمش تغییر کرده.»دستگاه دوباره آماده شد.

پزشک با صدایی محکم گفت:

«همه عقب.»

تهیونگ چند قدم فاصله گرفت.

شوک اعمال شد.

بدن جونگ‌کوک برای لحظه‌ای تکان خورد.

چند ثانیه سکوت گذشت.

بعد...

پلک‌هایش لرزید.

چشم‌های مشکی‌اش آرام باز شدند.

اما نگاهش خالی بود.

مستقیم به سقف خیره شد.

اشک بی‌صدا از گوشه‌ی چشم‌هایش پایین آمد.

پزشک سریع علائم حیاتی‌اش را بررسی کرد.

«جونگ‌کوک؟ صدای منو می‌شنوی؟»

لب‌های جونگ‌کوک تکان خورد.

صدایش آن‌قدر ضعیف بود که همه مجبور شدند ساکت شوند.

«درد داره...»

تهیونگ یک قدم جلو آمد.

جونگ‌کوک نفس لرزانی کشید.

«راهام کنید...»

پزشک بلافاصله گفت:

«آروم باش. الان تحت مراقبتی.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را بست.

«نمی‌خوام... دیگه نمی‌خوام...»

اشک بیشتری روی صورتش جاری شد.

تهیونگ کنار تخت ایستاد.

برای اولین بار، دست سردش را روی دست جونگ‌کوک گذاشت.

جونگ‌کوک انگشت‌هایش را کمی تکان داد.

تهیونگ آرام گفت:

«من اینجام.»

جونگ‌کوک چشم‌هایش را باز نکرد.

«تو... نباید اینجا باشی...»

تهیونگ جواب داد:

«می‌دونم.»

مکث کرد.

«ولی فعلاً جایی نمی‌رم.»

پزشک به دستگاه‌ها نگاه کرد و گفت:

«باید دردش رو کنترل کنیم و تحت نظر بمونه.»

تهیونگ سر تکان داد.

اما دستش را از دست جونگ‌کوک جدا نکرد.

و جونگ‌کوک، میان درد و خستگی، برای نخستین بار مقاومت نکرد.

فقط آرام اشک ریخت.
دیدگاه ها (۰)

معامله p19چند روز گذشت.حال جونگ‌کوک بهتر شده بود.دیگر دستگاه...

معامله p20چند دقیقه بعد، جونگ‌کوک آرام از آغوش تهیونگ بیرون ...

بچه ها پروفایل فیکشن معامله تغییر کرد

معامله p16جونگ‌کوک انگشت‌هایش را آرام روی ملحفه کشید.«دردم خ...

معامله p14درِ اتاق با عجله باز شد.پزشک وارد شد و بلافاصله کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط