{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زیر سایه جعون

زیر سایه جعون

پارت 4

سه روز گذشت.
سه روز بدون موبایل، بدون تماس، بدون نفس راحت.
اما توی این سه روز، فقط یه چیز باعث شد هنوز تحمل کنم: نگاه‌های کوتاه و خاموش Jungkook.

اون هیچ‌وقت حرف نمی‌زد، اما همیشه نگاه می‌کرد.
وقتی توی سالن بودم، وقتی از پله‌ها پایین می‌اومدم، وقتی توی حیاط فقط برای چند ثانیه هوا می‌خوردم…
اون همیشه یه جایی بود. دور، ساکت، خونسرد.
اما نگاه می‌کرد.

اون شب، وقتی در اتاقم باز شد، انتظار داشتم خدمتکار باشه.
ولی خودش بود. با یه پاکت توی دستش.

ـ این چیه؟
ـ یه دعوت‌نامه. امشب یه مهمونی کاری دارم. باید همراه من بیای.

لب‌هام از ترس خشک شد.
ـ نمی‌خوام بیام.
چشماش برقی زد، اون برق سرد که تهش همیشه یه هشدار بود.
ـ تو «نمی‌خوای» نداری. این یه دستوره.

پاکت رو روی تخت انداخت و رفت.

وقتی لباسم رو پوشیدم – یه لباس مشکی مخمل با یقه باز و پشتی که تا کمر خالی بود – بیشتر از همیشه حس برده بودن داشتم.
آینه بهم گفت: خوشگل شدی.
ولی قلبم گفت: این زیبایی برای قفسه، نه آزادی.

سوار ماشینش شدم. سکوت بین‌مون سنگین بود.
تا اینکه پرسید:
ـ اسم پسری که باهاش حرف می‌زدی چی بود؟
خشکم زد.
ـ منظورت کیه؟
با صدایی آروم ولی تهدیدآمیز گفت:
ـ همونی که هر روز بعد مدرسه منتظرت بود. قبل از اینکه همسر من بشی.

نگاه‌ش جدی بود. اخماش تو هم.
چرا هنوز یادش بود؟ چرا هنوز براش مهم بود؟
ـ اون فقط یه دوست بود، هیچی بیشتر.
ـ خوشحالم که فقط یه دوست بود. چون من «بیشتر» رو نمی‌تونم تحمل کنم.

اون شب فهمیدم Jungkook فقط یه رئیس مافیا نیست.
اون مالک بود. مال من، مال زمانم، مال احساساتم...
و شاید یه روز…
مال قلبم
دیدگاه ها (۱)

زیر سایه جعونپارت 5مهمونی توی یکی از هتل‌های لوکس شهر برگزار...

زیر سایه جـعون ---پارت6با اینکه مهمونی هنوز ادامه داشت، من د...

زیر سایه جعونپارت 3صبح با صدای در زدن بیدار شدم. یا بهتر بگم...

زیر سایه جعون---پارت 2مراسمی نبود. لباسی نبود. تنها چیزی که ...

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیکچند ماه گذشت...آرا بیشتر به زندگی جد...

پارت ۴۳بعد از اتفاقات دیشب، چند روز گذشت.من و تهیونگ دوباره ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۹ وقتی به مقصد رسیدن، لیا چند لحظه فقط ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۵چند ساعت بعد، هر دو روی زمین نشسته بو...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

Start Again(31)صبح روز بعد...یونا از دیشب تقریباً یه لحظه هم...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۲ چند ساعت بعد، لیا تقریباً همه‌چیز رو...

Forced MarriagePart 58چند ثانیه سکوت شدتهیونگ هنوز نگاهم می‌...

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۱ روز سوم، لیا از وقتی چشم‌هاش رو باز ...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط