دزد(۲) p18

ا/ت:ولی من میخوام برم از اینجا چرا نمیفهمی؟
جونگ کوک:...

(جونگ کوک میره پیش سربازاش)

جونگ کوک:برید خدمتکارا رو آزاد کنید
سرباز:چشم

...جونگ کوک...
بعد از اینکه به سربازا دستور دادم که خدمتکارا رو آزاد کنن رفتم شهر تا یکم هوا بخورم

...ا/ت...
تو اتاق بودم که ایشا اومد

ایشا:ا/ت...
ا/ت:چیه؟
ایشا:باید بیای...پایین...
ا/ت:چرا؟
ایشا:برای...خدافظی...
ا/ت:با کی خدافظی کنم؟
ایشا:با...دوستات...
ا/ت:چ...چی؟
ایشا:من...میرم پایین...منتظرتیم...

(ایشا میره)

...ا/ت...
چ...چی؟اونا انقدر زود قراره برن؟...اما...من بهشون احتیاج دارم...وقتی اونا اینجا باشن اینجا قابل تحمله اما...خودتو جمع کن ا/ت...برو باهاشون خدافظی کن...رفتم پایین دیدم با چهره ناراحت دارن بهم نگاه میکنن‌...آریا با گریه اومد و بغلم کرد

آریا:ا/ت...من...نمیخوام بدون تو از اینجا برم...
ا/ت...نه...چیزی نیست.‌..منم زود میام نگران نباش...
آریا:اما...چجوری؟
ا/ت:من میام هرجور که شده میام حالا هم گریه نکن...

(آریا از ا/ت جدا میشه)

آریا:قول بده که برمیگردی خونه
ا/ت:قول میدم
سرباز:زودباشین دیگه کلی کار دیگه داریم که انجام بدیم
ا/ت:فقط...اومدیم خدافظی کنیم نیومدیم که گریه کنیم...نوا،ایشا،هانا،آریا...خدافظ
دخترا:خدافظ
سرباز:حالا که خدافظی کردید بیاین بریم

(دخترا به دنبال سرباز میرن و از عمارت خارج میشن)

...ا/ت...
همشون رفتن...دیگه کسی کنارم نیست...فقط خودم موندم اینجا.‌..من میدونم که نمیتونم از اینجا برم ولی چون میخواستم دوستامو ناراحت نکنم بهشون گفتم که منم یه روزی برمیگردم...

(۳ سال بعد...)

...ا/ت...
من تقریبا ۳ ساله که اینجام و بلاخره بچمو به دنیا اوردم بچم پسره و اسمش مین سو هست الان تنها دل خوشی من اون بچست خداروشکر هنوز به سنی نرسیده که بخوان بهش تمرینای سخت بدن و همیشه کنار منه...خیلی وقته که گذشته اما هیچ خبری از دوستام نیست...تو اتاقم و با پسرم که کنارم توی اتاق بود نشسته بودم که جونگ کوک اومد

جونگ کوک:هیییی پسرمو بده ببینم

(جونگ کوک مین سو رو بغل میکنه)

...جونگ کوک...
از وقتی که دوستای ا/ت رفتن اونم خیلی ساکت شده بعضی روزا هم اصلا حرف نمیزنه بیشتر اوقات هم تو اتاقشه

جونگ کوک:چخبر
ا/ت:...

...جونگ کوک...
همیشه تلاشمو میکنم که با ا/ت حرف بزنم اما اون جوابمو نمیده

جونگ کوک:مین سو به مامانت بگو جوابمو بده
مین سو:مامان به...بابا جواب بده

(درسته مین سو هنوز خیلی کوچیکه اما بلده یه خورده حرف بزنه)

ا/ت:...
جونگ کوک:چرا جوابمو نمیده؟
مین سو:من نمیدونم
جونگ کوک:خب پس ازش بپرس
مین:مامان چرا جواب نمیدی؟

(ا/ت از اتاق میره)

مین سو:اون رفتش بابایی
جونگ کوک:...آره...خیلی کارش بد بود مگه نه؟
مین سو:اوهوم
جونگ کوک:خب تو دیگه برو تا من لباسامو عوض کنم
مین سو:باشههه

(مین سو میره)

#فیک
دیدگاه ها (۲۳)

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

تکپارتی جونگ کوک

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

«قراردادسیاه»صبح روز بعد، ا/ت با صدای ضربه‌ای آرام به در اتا...

💜 آرمیِ دردسرساز | پارت دومروز بعد | ساعت ۸ شبجونگ‌کوک پشت م...

تک‌پارتی | اعترافی که قرار نبود گفته شودویو ا/تامروز قرار بو...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟡: ساختمان قدیمیساعت پنج و پنجاه و پنج دقیق...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

Forbidden love⑥کوک: بیا یه لحظها/ت: باید برمبی‌اغتنا به حرفش...

موضوع: عضو هشتم بیشتر وقتا کابوس میبین و ولی به اعضا نمیگه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط