قسمت صد و پنجاه و ششم

#قسمت‌صد‌و‌پنجاه‌و‌ششم

اون روز برای شرکت توی یه کنفرانس باید می‌رفتم پاریس. بلیت تِ‌ژِ‌وِ به دست، توی ایستگاه بودم و منتظر رسیدن قطار.
قطار، طبق معمول، سر ساعت رسید.
وارد قطار شدم.
چشم راستم شماره واگن و صندلی روی بلیت رو چک می‌کرد و چشم چپم شماره نوشته شده بالای صندلیا رو.
از دور یه شال پر از مو، آویزون به یکی از صندلیا، توجهمو جلب کرد!
یه کم که جلو رفتم دستگیرم شد که شال مودار همانا دم یه سگ از خودراضیه که کنار صاحبش (یا دم یه سگ کنار صاحب از خود راضیش) جا خوش کرده.

✍🏻ا.م

#کتابخوانی
#زندگی_مثبت_کتاب_خوانی
#چشم‌های‌باز_پلک‌های‌بسته

#بصائرحسینیه_ایران
#basaerehoseiniyeh
┈••✾•🌿🌺🌿•✾••┈
✅ ایتا، سروش، بله، گپ، روبیکا، آی گپ، آپارات، هورسا، پاتوق، ویسگون، باهم، نزدیکا، تلگرام، اینستاگرام و توییتر با 👈👇👈👇👈👇

🆔 @basaerehoseiniyeh
دیدگاه ها (۰)

Forbidden love①⓪کوک: ا/ت من الان برمی‌گردما/ت: لازم نکرده دس...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

داستان، قسمت صد و پنجاه و هفتم

چشم‌های باز پلک‌های بسته

قسمت صد و پنجاه و نهم

داستان، قسمت صد و شصت و دوم

داستان، قسمت صد و پنجاه و هشتم

قسمت صد و شصتم

چشم‌های باز پلک‌های بسته

چشم‌های باز پلک‌های بسته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط