ازدواج اجباری p3 در خواستی
ات، در سکوت وهمآلود عمارت، از خواب بیدار میشه. نور ملایم صبحگاهی از میان پردههای حریر به داخل اتاق نفوذ میکنه، اما هیچ گرمایی نداره. چشمهاش رو باز میکنه و به سقف بلند و گچبری شده نگاه میکنه؛ این سقف مال اون نیست، این زندگی مال اون نیست. احساس سنگینی و فشار رو تو قفسه سینهاش حس میکنه. دیشب فقط یک کابوس نبود، واقعیت داشت. مینهو… شوهرش.
باورش نمیشد دیروز روز عروسیش بدترین روز زندگیش باشد
به سمت طرف خالی تخت نگاه میکنه. هیچ اثری از مینهو نیست. آیا اصلا دیشب اینجا خوابید؟ یا فقط برای حفظ ظاهر؟ این سوالها مثل خنجر تو قلبش فرو میره. با چشمانی پر از اشک و دلی شکسته، آروم از تخت پایین میاد. پاهای سردش رو روی فرش گرانقیمت اتاق میذاره و به سمت پنجره میره. باغی زیبا و بیانتها جلوی چشمهاشه، اما اون فقط سیمهای خاردار نامرئی رو میبینه که دورش کشیده شدن.
بعد از آماده شدن، با قدمهای لرزون از اتاق بیرون میاد. راهروها بیانتها به نظر میان و هر صدایی، حتی صدای نفس کشیدنش، تو این فضای بزرگ پژواک پیدا میکنه. بوی قهوه به مشامش میرسه و اون رو به سمت آشپزخانه بزرگ و مدرن هدایت میکنه.
مینهو اونجاست. پشت میز بزرگ صبحانه نشسته و بیصدا قهوهاش رو مینوشه. حتی سرش رو هم بالا نمیآره تا به ات نگاه کنه. ات حس میکنه نامرئیه. با تردید به سمت میز میره و روی صندلیای که بیشترین فاصله رو با مینهو داره، میشینه. خدمتکاران بیصدا صبحانه رو جلوی ات میذارن، اما ات میلی به خوردن نداره. گلوش از بغض خشک شده.
مینهو : صبح بخیر
صدای مینهو، سرد و بیاحساس، سکوت رو میشکنه. نه نگاهی، نه حسی. فقط دو کلمه
ات به زور لبهاش رو از هم باز میکنه: ات :صبح… بخیر.
مینهو بدون هیچ حرف دیگهای، روزنامهای رو از کنارش برمیداره و شروع به خوندن میکنه.
ات دیگه نمیتونه تحمل کنه. اشکهاش بیصدا گونههاش رو خیس میکنن. این زندگی، این ازدواج، از اون چیزی که فکر میکرد هم تلختره. اونجا، پشت میز صبحانه، درست در کنار “شوهرش”، ات احساس میکند تنهاترین آدم روی زمینه.
در همین زمان، ویو خونه پدر و مادر ات :
پدر و مادر ات، با چشمانی پف کرده و چهرههایی پریشان، پشت میز صبحانه نشستهاند. غذای جلوی رویشان دستنخورده باقی مانده. مادر ات، با دستانی لرزان، فنجان چایش را به لب میآورد، اما نمیتواند آن را بنوشد.
“اَت… الان چی کار میکنه؟” مادر با صدایی که از ته چاه میآید، میپرسد.
پدر ات آهی عمیق میکشد. “نمیدونم… کاش میشد الان برم پیشش.”
“ما چی کار کردیم باهاش؟” مادر با اشک میگوید. “چرا مجبورش کردیم؟”
“چارهای نداشتیم.” پدر با تلخی جواب میدهد. “چارهای نداشتیم.”
عذاب وجدان مثل خوره به جانشان افتاده. تصویری از ات، با لبخند مصنوعیاش در مراسم دیروز، جلوی چشمهایشان رژه میرود. آرزو میکنند کاش میتوانستند زمان را به عقب برگردانند. نگرانی برای آیندهی دخترشان، مثل خیمهای سیاه بر قلبشان سایه افکنده است.
باورش نمیشد دیروز روز عروسیش بدترین روز زندگیش باشد
به سمت طرف خالی تخت نگاه میکنه. هیچ اثری از مینهو نیست. آیا اصلا دیشب اینجا خوابید؟ یا فقط برای حفظ ظاهر؟ این سوالها مثل خنجر تو قلبش فرو میره. با چشمانی پر از اشک و دلی شکسته، آروم از تخت پایین میاد. پاهای سردش رو روی فرش گرانقیمت اتاق میذاره و به سمت پنجره میره. باغی زیبا و بیانتها جلوی چشمهاشه، اما اون فقط سیمهای خاردار نامرئی رو میبینه که دورش کشیده شدن.
بعد از آماده شدن، با قدمهای لرزون از اتاق بیرون میاد. راهروها بیانتها به نظر میان و هر صدایی، حتی صدای نفس کشیدنش، تو این فضای بزرگ پژواک پیدا میکنه. بوی قهوه به مشامش میرسه و اون رو به سمت آشپزخانه بزرگ و مدرن هدایت میکنه.
مینهو اونجاست. پشت میز بزرگ صبحانه نشسته و بیصدا قهوهاش رو مینوشه. حتی سرش رو هم بالا نمیآره تا به ات نگاه کنه. ات حس میکنه نامرئیه. با تردید به سمت میز میره و روی صندلیای که بیشترین فاصله رو با مینهو داره، میشینه. خدمتکاران بیصدا صبحانه رو جلوی ات میذارن، اما ات میلی به خوردن نداره. گلوش از بغض خشک شده.
مینهو : صبح بخیر
صدای مینهو، سرد و بیاحساس، سکوت رو میشکنه. نه نگاهی، نه حسی. فقط دو کلمه
ات به زور لبهاش رو از هم باز میکنه: ات :صبح… بخیر.
مینهو بدون هیچ حرف دیگهای، روزنامهای رو از کنارش برمیداره و شروع به خوندن میکنه.
ات دیگه نمیتونه تحمل کنه. اشکهاش بیصدا گونههاش رو خیس میکنن. این زندگی، این ازدواج، از اون چیزی که فکر میکرد هم تلختره. اونجا، پشت میز صبحانه، درست در کنار “شوهرش”، ات احساس میکند تنهاترین آدم روی زمینه.
در همین زمان، ویو خونه پدر و مادر ات :
پدر و مادر ات، با چشمانی پف کرده و چهرههایی پریشان، پشت میز صبحانه نشستهاند. غذای جلوی رویشان دستنخورده باقی مانده. مادر ات، با دستانی لرزان، فنجان چایش را به لب میآورد، اما نمیتواند آن را بنوشد.
“اَت… الان چی کار میکنه؟” مادر با صدایی که از ته چاه میآید، میپرسد.
پدر ات آهی عمیق میکشد. “نمیدونم… کاش میشد الان برم پیشش.”
“ما چی کار کردیم باهاش؟” مادر با اشک میگوید. “چرا مجبورش کردیم؟”
“چارهای نداشتیم.” پدر با تلخی جواب میدهد. “چارهای نداشتیم.”
عذاب وجدان مثل خوره به جانشان افتاده. تصویری از ات، با لبخند مصنوعیاش در مراسم دیروز، جلوی چشمهایشان رژه میرود. آرزو میکنند کاش میتوانستند زمان را به عقب برگردانند. نگرانی برای آیندهی دخترشان، مثل خیمهای سیاه بر قلبشان سایه افکنده است.
- ۶.۱k
- ۲۱ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط