ات با صدای لرزون گفت:
ات با صدای لرزون گفت:
ـ کجاست؟
جیمین سرش رو بالا آورد.
ـ ات، بذار توضیح بدم...
ـ پرسیدم بابام کجاست؟!
جیمین چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ توی یه خونه بیرون شهر.
ات اشکهاش رو پاک کرد.
ـ منو ببر پیشش.
ـ نمیتونم.
ات با ناباوری خندید.
ـ هنوزم میخوای بهم دستور بدی؟ دیگه هیچ حقی نسبت به من نداری!
بعد به سمت ماشین رفت، اما جیمین جلوش رو گرفت.
ـ اونجا امن نیست!
ات با خشم گفت:
ـ خطرناکتر از زندگی کنار تو که نیست!
این حرف مثل خنجر توی قلب جیمین نشست.
ات سوار ماشین مرد شد و رفت.
جیمین گوشیاش رو بیرون آورد و با عجله شمارهای گرفت.
ـ همه افراد رو جمع کنید. باید قبل از ات به اون خونه برسیم!
ـ رئیس، اتفاقی افتاده؟
جیمین با چشمانی سرد گفت:
ـ پدر ات فرار کرده... و اگه اون زودتر به دخترش برسه، همهمون نابود میشیم! 🖤
ـ کجاست؟
جیمین سرش رو بالا آورد.
ـ ات، بذار توضیح بدم...
ـ پرسیدم بابام کجاست؟!
جیمین چند ثانیه سکوت کرد و بعد گفت:
ـ توی یه خونه بیرون شهر.
ات اشکهاش رو پاک کرد.
ـ منو ببر پیشش.
ـ نمیتونم.
ات با ناباوری خندید.
ـ هنوزم میخوای بهم دستور بدی؟ دیگه هیچ حقی نسبت به من نداری!
بعد به سمت ماشین رفت، اما جیمین جلوش رو گرفت.
ـ اونجا امن نیست!
ات با خشم گفت:
ـ خطرناکتر از زندگی کنار تو که نیست!
این حرف مثل خنجر توی قلب جیمین نشست.
ات سوار ماشین مرد شد و رفت.
جیمین گوشیاش رو بیرون آورد و با عجله شمارهای گرفت.
ـ همه افراد رو جمع کنید. باید قبل از ات به اون خونه برسیم!
ـ رئیس، اتفاقی افتاده؟
جیمین با چشمانی سرد گفت:
ـ پدر ات فرار کرده... و اگه اون زودتر به دخترش برسه، همهمون نابود میشیم! 🖤
- ۱۵۹
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط