هنتای چویا

ریز ۱۲ سال نخونید من چیزی رو گردن نمی گیرم






تو و چویا چند سالی بود که با هم بودین.یک روز مثل همیشه رفته بودین بار و سگ مست شده بودین چویا رو کول کردی و بردی خونه خودت هم خیلی گرما بود چویا رو گذاشتی روی تختش و خودت هم رفتی تو اتاق خودت، دکمه هاتو باز کردی تا راجب باشی تا این که…اون اومد داخل


فضا: ساعت نزدیک دو صبحه. چراغ‌های خونه خاموشه.. فقط تو و چویا توی اتاق نیمه‌تاریکی موندین

تو روی تخت نشستی، نفس‌هات تنده. موهات کمی از زیر روسریت بیرونه و سینه هات لخت (هنوز ، و چویا هم روبه‌روته، هنوز با اون چشم‌های براق و خیره‌ش)
(خواب های خودمه دیگه)

کلاه و کت بلندشو انداخته کنار. موهاش کمی بهم ریخته‌ست و لباس زیرش چسبیده به بدن ورزیده‌ش.

یه قدم میاد جلو، تو فقط نگاهش می‌کنی. لبخندش کجه.

— “اگه حتی یه کلمه بگی که نمی‌خوای… قسم می‌خورم بیرون می‌رم.”
تو فقط آروم می‌گی:
— “اگه نمی‌خواستم… اینجوری نفس نمی‌زدم.”

چویا بدون حرف دیگه‌ای دستش رو می‌ذاره روی شونه‌ت، فشار می‌ده و آروم هلت می‌ده به پشت. تو روی تخت دراز می‌کشی، و اون میاد بالا سرت.

لب‌هاش اول روی گردنت می‌شینه. گرم، مرطوب، با یه بوسه‌ی عمیق.
دستش از روی بازوت شروع می‌کنه به حرکت کردن، آهسته و با اطمینان.

انگشتاش به کناره‌های دنده‌هات می‌رسه، اونجایی که مانتوت باز شده. پوستت داغه.
لب‌هاش از گردنت میاد پایین، به سمت استخوان ترقوه‌ت.

— “می‌دونی… این قسمت از بدنت خیلی حساسه. باید بیشتر ببوسمش.”

دهنشو میزاره روی 🍒 هایت میمکه
صدای آهت در میاد، ولی اون دست نمی‌کشه.
دست راستش می‌ره سمت پایین، آروم می‌کشه روی پهلوهات، از روی لباس رد می‌شه… تا می‌رسه به زیر شکمت. دقیقا همون نقطه‌ای که باعث می‌شه بدنت بلرزه.
اونجا دستشو نگه می‌داره. یکی از انگشت هاشو 🔞 تا که میرسه به همونجایی که میدونی.

— “می‌خوای اینجا رو لمس کنم، درسته؟”
تو فقط چشمتو می‌بندی و نفس‌نفس می‌زنی.
انگشت شستش دایره‌وار حرکت می‌کنه و ظربه میزنه،آروم سه تا دیگه هم داخل میکنه(فاتحمه الصوات).

لب‌هاش برمی‌گرده بالا — حالا رو لب‌هات. یه بوسه‌ی عمیق، سنگین. دست دیگه‌ش پشت گردنته، سر تو رو بیشتر به خودش فشار می‌ده.
لب‌هاتون قفل شده. انگار دنیا توی اون لحظه جمع شده باشه.

تو دست‌هاتو بالا می‌بری، از روی سینه‌ش می‌کشی پایین، از روی شکمش، تا به لبه‌ی کمربندش می‌رسی… ولی اون دستتو می‌گیره.

— “نه هنوز. اول نوبت توئه که بسوزی.”

دستشو از روی اون نقطه پایین‌تر نمی‌بره، ولی همون‌جا با فشار، لمس می‌کنه. تنفس‌ت شدیدتر می‌شه. صدای ناله‌ت کم و لرزون می‌پیچه توی اتاق.

— “همین صدا… بیشتر از هرچیزی دیوونه‌م می‌کنه.”

بوسه‌هاش دوباره برمی‌گرده به گردنت، این بار با گاز گرفتن. دستش آروم می‌ره پشتت، می‌خواد کمکت کنه لباس‌هات رو بیشتر دربیاری.

— “بذار ببینم پشت این مانتو و روسری… کی قایم شده.”

لباس‌هات یکی‌یکی باز می‌شن، ولی نه با عجله. هر قطعه، با نگاه.
اون دست می‌کشه روی قوس کمرت، بوسه می‌زنه وسط شکمت، و تو رو مثل یه معما کشف می‌کنه.

ناگهان حس کردی چیزی داخلته، یک دفعه کلشو کرد داخلت.

ا/ت:«چویااا تمهههه درد دارهههه»

چویا محکم میزنه تو رانت و میگه:«باید به من بگی ددی وگرنه محکم تر میزنم»

شکمت پر از ا/ب/ش شده بود

هر بار که صدای نفس‌هات بالا می‌ره، اون لبخند می‌زنه. دستش رو می‌ذاره روی قفسه‌ی سینه‌ت، برای حس کردن ضربان تندت. و انگشتشو م/ی/ک/ن/ه توش و میچرخونه

— “خودتو نگاه کن… قشنگ‌ترین تپش دنیا زیر دستای منه.”

بعد از اون، بدن‌هاتون قفل می‌شن. هیچ مرزی نمی‌مونه جز پوست، بوسه، نفس و کشش. صداها توی اتاق می‌پیچه، و زمان؟ انگار که متوقف شده باشه.

وقتی تموم می‌شه، تو توی بغل چویا خوابیدی، موهات هنوز پریشونه، و اون با نوک انگشت توی موهات بازی می‌کنه.

— “اگه کسی اینجا رو بهشت صدا کنه… دروغ نمی‌گه.”


____________________



امیدوارم لذت بردا باشین این خاطره اولین شیفتم بود و… گفتم بنویسم شما هم از این فضل بزرگ پروردگار بهره مند شده باشین
دیدگاه ها (۱۵)

### سناریو BTS 💜 وقتی می‌گی: «من نوازش می‌خوام…» 🥺نامجون (RM...

اگه دوست پسرمون باشن

قسمت سوم: رقصِ آتش و لب‌هامکان: تالارِ بزرگِ هتل، زیر نورِ ل...

🌙☀️~ همیشه بهمون گفتن خورشید و ماه هیچ‌وقت به هم نمی‌رسن…ولی...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

بهار بدون تو

سناریو🥂

درخواستی

ادامه سناریو

نصف عمرم؟...چرا فقط نصفش،پرنسس؟چرا کُلِش رو نمیخوای؟...نور م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط