بهار بدون تو

---

پارت صفر

غروب بود. آسمون یوکوهاما رنگِ پرتقالیِ سوخته داشت و بادِ نمناکِ دریا موهای چویا رو به هم می‌زد. پشت بومِ ساختمونِ بلندی که مالِ هیچ‌کس نبود، جایِ خلوتِ خودشون بود. جایی که فقط اونا می‌دونستن.

دازای روی لبه‌ی پشت بوم نشسته بود، پاهاش رو آویزون کرده بود و یه قاشقِ پلاستیکی توی دست داشت. یه ظرفِ پودینگِ شکلاتی بینشون بود که نصفش رو خورده بودن.

«چویا، این پودینگ رو از کجا پیدا کردی؟ طعمش شبیه اوناییه که توی مدرسه می‌دادن.»

چویا کنارش نشسته بود و با قاشق توی پودینگ می‌زد. «از همون سوپرمارکتِ گوشه. گفتی دوستش داری.»

«گفتم؟» دازای بهش نگاه کرد و لبخندِ کجی زد. «خب، شاید. ولی خیلی شیرینه.»

«پس نخور.»

«نمی‌خورم.» دازای قاشق رو گذاشت کنار و به افق نگاه کرد. «تموم شد. پودینگ تموم شد.»

سکوت.

چویا آخرین قاشق رو برداشت و خورد. ظرف رو گذاشت کنار و دستش رو کشید تا به شونه‌ی دازای برسه. سرش رو گذاشت روی شونه‌اش. بوی همیشگی تنباکو و عطر ارزون رو می‌داد. همون بویی که چویا از روز اول بهش عادت کرده بود.

دازای دستش رو برد و آروم موهای چویا رو نوازش کرد. انگشتاش توی موهای به هم ریخته‌ش فرو می‌رفت و با یه آرامش عجیب، تارها رو مرتب می‌کرد.

«موهات بلند شده،»

دازای لبخند زد.

«خوشم میاد. ولی باید کوتاه کنی. هوا داره گرم می‌شه.»

«نمی‌کنم. تو گفتی بلند بهم می‌آد.»

«به من می‌آد، نه به تو.» دازای خندید. ولی خنده‌ش کم‌کم قطع شد. انگار یه چیزی توی گلوش گیر کرده بود.

چویا چشماش رو بسته بود. احساس امنیت می‌کرد. غروب، پشت بوم، با باد دریا و دستای دازای توی موهاش، حس اینو داشت که هیچ‌چیز نمی‌تونست بهش آسیب بزنه، حداقل اون لحظه.

«چویا.»

«هان؟»

«داستان من همینجا تموم می‌شه.»

چویا چشماش رو باز کرد. سرش رو از روی شونه‌ی دازای برداشت و نگاهش کرد. دازای به افق خیره بود. لبخند داشت، ولی انگار به چیزی می‌خندید که فقط خودش میتونست ببینه.

«چی گفتی!؟»

ناگهان، هوای پشت بوم پیچید. باد شدت گرفت. یه نور سفید و ناگهانی، و توی همون لحظه، نیکولای گوگول با اون لبخند همیشگی دیوانه‌وارش ظاهر شد. شنل سفیدش توی باد می‌پیچید و توی دستش یه چاقوی بلند بود.

«سلام رفقا!» نیکولای خندید. «ببخشید که مزاحم شدم. ولی من یه قرار کوچیک با دازای عزیز دارم.»

چویا بلند شد. دستش رفت به سمت کمر، به خنجرش. «دلقک روانی؟! تو اینجا چیکار می‌کنی؟!»

ادامش دوتا پست بعدیه پست بعدی نیس دوستان🤓☝🏻✨
دیدگاه ها (۸)

«سوگند عشق»¹:partباران تازه بند آمده بود.کوچه‌های قدیمی یوکو...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

ابلیس

رمان سوم پارت یازدهم ادامش بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍...

سفید و سیاه🤍🖤# قسمت ۲۸: «دازای و چویا - اعتراف» 🤍🖤**صحنه ۱ -...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

چندپارتی یونگی

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🖤🍒پارت چهاردهم: تاوانِ انتخابصدای پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط