سر قبر نشسته بودم … باران می آمد.

سر قبر نشسته بودم … باران می آمد.
روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی سالگی …
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم…

#خاطره_ازهمسرشهید
#احمدی_روشن
دیدگاه ها (۲۹)

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 3 | دوباره، تو و مناز آن روز، جیمین کمی متفاوت شد...

سر قبر نشسته بودم …باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید...

.سر قبر نشسته بودم … باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود: شهی...

سر قبر نشسته بودم باران می آمد.روی سنگ قبر نوشته بود : شهید ...

خاطره ای تلخ از همسر شهید احمدی روشن سر قبر نشسته بودم …بارا...

#عشق_باطعم_تلخ #part73با صدای آشنا چشم‌هام رو باز کردم، اولش...

.. هَمــ آغوشـــ🤍🪐🫀 ..             ←پارت۹7→

پارت دوم پاهایش سست شد، روی زمین نشست. اشک‌هایش بی‌امان جاری...

چشم هایی به رنگ عسل فصل(10) با حرکت دست مادر بر روی موهایم، ...

رمان دورترین نزدیک کاور شخصیت ماهور

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط