خاطره ای تلخ از همسر شهید احمدی روشن
خاطره ای تلخ از همسر شهید احمدی روشن
سر قبر نشسته بودم …
باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی-سالگی …
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم….
مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مرد های مرد را آغاز و پایان روشن است..
امروز سومین سالگرد شهادت شهید "مصطفی احمدی روشن"...
روحش شاد و یادش گرامی باد.
سر قبر نشسته بودم …
باران می آمد. روی سنگ قبر نوشته بود: شهید مصطفی احمدی روشن ….
از خواب پریدم.
مصطفی ازم خواستگاری کرده بود، ولی هنوز عقد نکرده بودیم.
بعد از ازدواج خوابم را برایش تعریف کردم.
زد به خنده و شوخی گفت : بادمجون بم آفت نداره…
ولی یه بار خیلی جدی ازش پرسیدم که :کی شهید می شی مصطفی؟ مکث نکرد، گفت : سی-سالگی …
باران می بارید شبی که خاکش می کردیم….
مصطفی هم رفت، آری! او هم اینجایی نبود
مرد های مرد را آغاز و پایان روشن است..
امروز سومین سالگرد شهادت شهید "مصطفی احمدی روشن"...
روحش شاد و یادش گرامی باد.
- ۲.۳k
- ۲۱ دی ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط