پارت 107

*از لحن جدی و سردش ناراحت شدم ، با تعجب و ناراحتی بهش خیره شدم اما بدون توجه رفت و روی کاناپه نشست ، با تردید منم رفتم و روی کاناپه ی رو به روش نشستم *

عزرائیل: امروز واقعا خیلی روم فشار بود همه چی پیچیده شد و خیلی زود اتفاق افتاد ...

*نفس عمیق کشید و کلافه دستش رو بین موهاش برد ، انگار سعی داشت خودش رو آروم کنه *

عزرائیل: من مجبور شدم یکی رو صیغه کنم

*اولش تعجب کردم ، احتمالا دوباره میخواست اذیتم کنه برای همین خندیدم *

امیلی : او جدی چقدر خوب ...

*خندیدم اما با دیدن چهره ی جدیش لبخندم محو شد *

امیلی : منظورت چیه ؟


عزرائیل: امروز بنا به دلایلی یکی از نگهبان ها رو کشتم ... چون دلیل محکمی نداشتم این کارم سرپیچی به حساب میومد و خانواده ی زن اون نگهبان اومدن قصر و سروصدا به پا کردن ... اگه اینکارو نمی‌کردم آبروی خاندان میرفت

امیلی : داری میگی بخاطر حفظ آبروی خاندانت رفتی هوو آوردی سرم ! واقعا بهونه ی بهتری پیدا نکردی !

عزرائیل: ببین امیلی ..

*اشک هام سرازیر شد *

امیلی : خفه شو ! از اولش هم بهم اخطار داده بودی باید بیشتر توجه میکردم ! ... آخه برات چی کم گذاشتم که همچین کاری کردی ! ... پس کارلوس چی ! حتی دلت برای پسرت هم نسوخت ... انقدر بی رحم و دل سنگی عوضی !!!

عزرائیل: امی داری بزرگش میکنی آروم باش ... من براش یه خونه ی جدا گرفتم و فقط خرج و مخارج اون دختره رو میدم هیچ چیز دیگه نیست خب ... فقط صیغه ش کردم تا دهن مامانش بسته بشه

امیلی : بسه کافیه ... دیگه نمیخوام دروغ هات رو بشنوم ... فکر کردم دوستم داری ... تو ... تو فقط حرو*اده ای که به عشق و حال خوش فکر میکنه

*از دید عزی*
*نمیتونستم آرومش کنم ، اونم حق داشت ولی باید منو درک میکرد ... انقدر گریه کرده بود که به سختی نفس میکشید ، بهش نزدیک شدم و بازوش رو گرفتم *

عزرائیل: امی ..

امیلی : بهم دست نزن !!! ... بهم دست نزن ...

*بدون توجه به مخالفتش مچ دستش رو گرفتم *

عزرائیل: درسته عصبانی ولی باید بهم حق بدی ... اینا همش تقصیر توئه ! ... اگه وظیفه ت رو به عنوان یه همسر انجام داده بودی منم اونقدر عصبانی نمیشدم ! اگهفقط یکم به منم توجه میکردی و به هر بهونه ای ازم فرار نمیکردی هیچ کدوم از این اتفاقا نیوفتاده بود !!!

*یهو سوزشی روی صورتم حس کردم ... دستم رو جای سوزش گذاشتم ، امیلی بهم سیلی زده بود *

امیلی : خاک تو سرت که بخاطر میل و هوس ت اینکاروم باهام کردی ... تو همه چیزو خراب کردی ... زندگیمون رو خراب کردی ... ازت متنفرم !!!

*دوباره شروع کرد به گریه کردن، دستم دوباره شروع به لرزیدن کرد ، نگاهم رو به دست چپم دادم که سایه ی سیاهی روش افتاده بود و هر لحظه بیشتر میشد ، انگشتام کامل سیله شده بود و داشت همینطور بالا تر میومد ، برای اینکه کار احمقانه ای انجام ندم و امیلی آسیب نزنم از خونه زدم بیرون *
*همینطور تو کوچه سرجردون بودم و بی هدف قدم میزدم ، جایی برای رفتن نداشتم ... اگه میرفتم ویش داداشام سرزنش میشدم ... اگه میرفتم عالم مرگ کنترل خلأ م سخت تر میشد ... سرم رو بالا گرفتم و جلچی خونه ای بودم که برای تیفانی گرفتم ، در زدم و بعد از چند دقیقه در رو باز کرد *

تیفانی : کیه ؟ ... اع‍ .. اعلیحضرت شما !؟

*با نگاه سردم بهش فهموندم که از جلوی در کنار بره و بعد رفتم داخل *

عزرائیل: امشب اینجا میمونم

*با اینکه پشتم بهش بود اما میتونستم حدس بزنم از شدت شوک چشم هاش گشاد شده ، رفتم و روی کاناپه لم دادم و ساعد دستم رو روی چشم هام گذاشتم *

عزرائیل: الکل داری ؟

تیفانی : چ‍ .. چی !؟

عزرائیل: همون که شنیدی !؟

* اه لعنتی اون تقصیری نداشت نباید حرصم رو سرش خالی میکردم ، دستم ذو از روی صورتم برداشتم و بهش خیره شدم *

عزرائیل: متاسفم ... امروز حالم زیاد خوب نیست ... میشه برام نوشیدنی الکلی بیاری

تیفانی : چ‍ .. چشم

*رفت تو آشپزخونه ، نگاهم رو به نقطه ی نامعلومی دادم *

عزرائیل: درضمن نیازی نیست انقدر رسمی رفتار کنی ... به هرحال توهم همسرم به حساب میای

تیفانی : باشه

*لبخند خسته ای بهش زدم و بعد دوباره نگاهم رو به جای دیگه ای دادم و تو فکر فرو رفتم *

++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

خب خب میخواستم چندتا توضیحات کوچیک بدم ...

چهره ی تیفانی : موهای نسبتا بلندی داره که تا کمرش میرسه و رنگ موهاش نسکافه ایه ، چشم هاش خاکستریه و پوست سفیدی داره

تیفانی یک بهشت زاده ست یعنی انسان نبوده و از نژاد فرشته هاست ، خانواده ی تیفانی رده ی عادی ان و تیفانی تازه چند ماه با اون نگهبان ازدواج کرده بوده
دیدگاه ها (۹)

پارت 186

وقتی بچه دارین ولی . ....هوفی کشیدم، جیغ دوباره ی سول بلند ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

رمان:( تا وقتی که عاشقت شدم )

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.39 (روایت از زبان جون...

پارت ۸

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_5 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄بی ه...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪖 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی میخواد بره سربازی ...⛓️‍💥💚 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆       ۲۰ پارتچند دقیقه گذشت.....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط