رز زخمی من پارت 13

با وجود اینکه شرط ها کامل نرسیده بود گذاشتم....
لطفا حمایتم کنید به خدا نمی دونید برای اینکه بتونم پارت بزارم و از درس هام عقب نیوفتم امروز از ساعت 5 صبح بیدار شدم .حتی برای مامانم تعجب داشت که من اینجوری ساعتی بیدارشم بهم گفت اقتاب از کدوم رو دراومده که تو الان بیداری😂🤣


......................................................

رز از بس توی بغل اجوما احساس ارمش میکرد دوباره خوابید اجوما می دونست رز مشکل خواب داره وقتی دید توی بغلش خوابش برده خوشحال شد که برای یکبار هم شده رز بدون داروی خواب اور خوابیده.
وقتی از عمیق بودن خواب رز مطمئن شد رز رو از بغلش دارود و روی تخت دارزش کرد و از اتاق اومد بیرون به محض اینکه به اشپز خونه رسید دوباره بقضش ترکید بی صدا برای رز گریه میکرد. دلش برای این دختر میسوخت و هی باخودش میگفت توچه عذابی کشیدی که الان به این حال و روز افتادی......

(خوب یه نکته کوچک بگم اون این که دایی کوچک رز از تمام اتفاقاتی که برای رز افتاده بود و خبر داشت . واسه همین چون رز تو اون دوران راونش خیلی بد اسیب دیده بود از داییش خواست توی عراق ادامه تحصیل بده اخه مامان بابا و داداش رز توی تهران زندگی میکردن.
درنتیجه مامان رز این 5 سال رز ندیده. چون رز میدونست که اگه مستقیم با مامانش چشم تو چشم شه مامانش همه چیز رو از چشماش می خونه.....)


وقتی چشمام رو باز کردم متوجه شدم توی اتاق اجومام ولی خود اجوما نیست خودم حدس زدم که احتمال اینجا خوابم برده و برام تعجب داشت که تونستم بخوام ولی به ساعتم نگاه کردم متوجه شدم یه 3 ساعتی هست خوابم.....

از اتاق اومدم بیرون به سمت اشپز خونه رفتم .اجوما طبق معمول داشت غذا درست میکرد..

رز :سلام اجوما خسته نباشی...

(اجوما=ا/ج)

ا/ج:او دخترم بیدار شدی .یه چند دقیقه دیگه غذا اماده میشه تو برو دست و صورت تو بشور و بیا..

رز:چشم.

رفتم توی اتاقم اول دستو صورتو مو شستم وبعدش لباسامو عوض کردم بعدش رفتم گوشیم رو چک کردم که دیدم جک بهم پیام داده و گفته که ساعت 12 سازمان باشم.اه یعنی نمیتوانم من یه روز رو بی دردسر بگذرونم؟؟

رفتم توی اشپز خونه که دیدم ا/ج میز رو چیده ومنتظره که من بیام تا باهم شروع کنیم به خوردن .
بعد از اینکه شام خوردم وبه ا/ج کمک کردم قبل از اینکه از اشپز خونه دارم رو به سمت ا/ج برگشتم وگفتن: راستی ا/ج من امشب میرم بیرون منتظرم نمون ودر خونه رو قفل کن درضمت بادیگارد هم دم در گذاشتم چیزی لازم داشتی به اون بگو.....


.................................

به خدا دیگه نمی توانم بنوسیم ذهنم هست اما دستام یاری نمی کنن
شرط ها 10 لایک و 10 کامنت لطفاااا

.........................

@dance.tikpop

@worxp

.......................

@brexi

خوب ایشون هم مثل من تازه شوع به فیک نوشتن کردن
لطفا حمایتش کنید🙏
دیدگاه ها (۱۵)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

عشق خیانت انتقام

همسر غیره منتظره

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

صلح با بوسه ای روی لبم از خواب بیدار شدم...وقتی چشمم رو باز ...

☆_هزار یک شب_☆   ♡پارت:5 میا:خو ا/تی من میرم دیگه مثله اینکه...

«اسلاید بعد لباس تهیونگ»لتس گو؟؟فایتینگ 🔮 🤞 (تابع قوانین ویس...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁵⁶ویو: اتصبح که بیدار شدم، دستم رو...

سرنوشت پارت(۶)ویو تهیونگ: بعد اینکه ا/ت رو گزاشتم تو اتاق رف...

سیلام بیبی های من 😍🎀 چطورین ؟🧸 بریم برای پارت گذاری ؟😎بزن بر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط