×قسمت بیست وشش×پارت سه
×قسمت بیست وشش×پارت سه
از صبح که بیدار شدم تا الان هی دارم بشور و بساب میکنم..از پنج ناحیه فلج شدم...هر دودیقه ایم مامان میاد تو اتاق و یه نگاهه زیرکانه میکنه ب من و اتاقم..انگار که من چیکار میکنم...تازه زیر تختموهم هی نگاه میکنه....اخه قبلنا بعضی از اشغالارو اون زیر جا میدادیم...الان دیگه مچمو گرفته..از پنجره پرت میکنمشون بیرون...سامان زنگ زد بهم بگهشب که میریم خونه عزیزاینا واسش یه چندتا فیلم خوب و باحال ببرم...میگه حوصلش سر میره میخواد ببینه...بعد منم پشت خط حواسم نبود گفتم که دارم اتاقمو تمیز میکنم و اونم زد زیر خنده...خب واقعا خنده دار بود...من ادمی بودم که جون به جونمم بکنن راضی به کار کردن نمیشم...ولی از زور مامان هیچ کار نیست که نکنم...اصن مگه میشه رو حرف مامان خانوم حرفی زد؟!...تا کلی وقتم سامان هی اس میفرستاد و مسخرم میکرد...مثلا میفرستاد:ویدا میگم اگه زیر تختت جا نداره تو کمد دیواریتم میتونی بزاریشون...ویدا نشینی قلعه بازی کنی این وسط...ویدا جونه سامان یه دستمال ببند به سرت شاید یکم اثر کرد بهتر تمیز کردی...ویدا واقعا کار میکنی یا منو مسخره کردی؟
آی دلم میخواست با پاشنه پام بزنم تو مخش..حیف که در دسترس نبود...با یه وضعی اتاقو جمع و جور کردم..باید حتما یه دکتر برم...حالم اصلا خوش نیست..یه مرگیم شده...وگرنه که الکی هی سردرد و خستگی و این چرت و چرتا سراغم نمیاد..بعد از تمیز کردن اتاق به تختم پناه بردم و تا وقتی مامان واسه خونه عزیز رفتن بیدارم کنه خواب بودم...وقتی ام بیدار شدم شبیه جنازه امده شدم و رفتیم خونه عزیزاینا..تقریبا همه اونجا بودن...غیر از وحید و خانومش...زنمو میگفت رفتن واسه طاها کوچولو واکسن بزنن دیگه اینجا نیومدن...سامانم اونجا بود...زیاد حواسم بهش نبود...سرگرم بودم..بیشتر با سهیلا و خانوم سعید حرف میزدیم...مریم یدونه مغازه لوازم ارایشی داشت...درمورد برندای خوب و بد حرف میزد...تازه داشتم به نتیجه میرسیدم اینایی که به زورمونیکا به صورتم میمالیدم همه به درد نخور بوده...سامان اومد کنارمون نشست و فت:ویدا اخه تو کی ارایش کردی که با این همه جدیت داری به حرفای مریم گوش میدی؟
با تشر گفتم؟:دختر که هستم...نزنمم باید سر در بیارم از این چیزا.بالاخره پس فردا شوورم دلش نمیخواد ارایش کنم مگه؟بعدشم...مگه تو ارایش میکنی که اینجا نشستی؟
سهیلا زد زیر خنده:ویدا نمیدونی...من یه بار وقتی خواب بود واسش رژ قرمز جیغ زدم...نمیدونی چه دافی شده بود
سامان-کوفت..بچه پررو..
مریم: سهیلا دفعه بعدی بیا مارک خوبشو از من بگیر ..یه موقع پوستش حساسه لبش تبخال میزنه اوخ میشه
سامان کفری شده بود...طرف سعید داد زد:سعید بیا کمک...اینا منو تنها گیر اوردن اذیتم میکنن
سعیدم خندید و گفت:سامان جان توکه میدونی من حریف زن جماعت نمیشم..خودت یه کاریش بکن
سامان گفت:زکی...نیگا با کیا شدیم پسرای فامیل...
لبخند خبیثی زدم و گفتم:خب خب خب...سامانی جیغ بزنی موهاتو میکشم...برو بچ بیاین بخوریمش
سامان مسخره بازی دراورد و انگاری که ترسیده باشه دستاشو اورد جلوشو گفت:چیزه...اخنوما چرا دعوا؟!....صلح و اشتی که بهتره...بیاین باهم دوست باشیم
گفتم:مابا مرد جماعت دوست نمیشیم
سامان گفت:پس نکنه دو جنسه ای که هفت دست کروات مردونه میخری؟!
مریم زد زیر خنده..سهیلا با ناباوری گفت:هفت دست کروات مردونه؟میخواسی چیکار ویدا؟
-میخواسم بچسبونم به سقف اتاقم شبا خواب شوور ببینم...میخواسم چیکار دیگه؟گرفتم داشته باشم
مریم گفت:ویدا حالا اگه مثلا واسه دوست پسرتم خریده بودی یه چیزی...ولی تو چجوری هفت تا دوست پسر پیدا کردی؟
با جدیت گفتم:خب ببین مریم...خیلی کار سختی بود...یکیشون مذهبی بود مثلا...زن چادری دوست داشت...مجبور بودم سره قرار چادر مامانو سر کنم...یه چندباریم افتادم باهاش کثیف شد..مجبور شدم با صابون بشورمش...مامان جیگرمو دراورد..یکیشونم که نگو..میگفت زن باید خلبان باشه...خلاثه اون پنج تای دیگم داستان دارن..بعدن سر فرصت میگم برات
سهیلا و مریم هنوزم میخندیدن...سامان اخم کرد و گفت:خوبه خوبه...خانم چه خوششم میاد...شما کرواتارو نگه میداری واسه شوورت...بیچاره پولشو که از سره راه نیاورده هی بره کروات بخره
با شیطونی گفتم:و اگه شوورم کت و شلوار نپوشه که کروات بخواد چی؟
یه زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت:ویدا تو باز شیطون شدی؟با من از این شوخیا نکن وروجک...میخورمتا
سهیلا وسط بحث مثلا عاشقانمون پرید و گفت:چه بخور بخوریه ها
سامان گفت:زهرمار.. اصلا تو چرا کنار این نشستی؟بلند شو برو پیش مامان...کم مونده یه اتیشم تو خونه داشته باشیم
گفتم ـ نخیر...سهیلا جون بشین پیشه خودم....باید یاد بگیری با پررو جماعت که یکیش داداش جناب باشه چطوری باید رفتار کرد...
پی نوشت:بچه ها من الان با سیستم اومدم...نمیتونستم تصویر ج
از صبح که بیدار شدم تا الان هی دارم بشور و بساب میکنم..از پنج ناحیه فلج شدم...هر دودیقه ایم مامان میاد تو اتاق و یه نگاهه زیرکانه میکنه ب من و اتاقم..انگار که من چیکار میکنم...تازه زیر تختموهم هی نگاه میکنه....اخه قبلنا بعضی از اشغالارو اون زیر جا میدادیم...الان دیگه مچمو گرفته..از پنجره پرت میکنمشون بیرون...سامان زنگ زد بهم بگهشب که میریم خونه عزیزاینا واسش یه چندتا فیلم خوب و باحال ببرم...میگه حوصلش سر میره میخواد ببینه...بعد منم پشت خط حواسم نبود گفتم که دارم اتاقمو تمیز میکنم و اونم زد زیر خنده...خب واقعا خنده دار بود...من ادمی بودم که جون به جونمم بکنن راضی به کار کردن نمیشم...ولی از زور مامان هیچ کار نیست که نکنم...اصن مگه میشه رو حرف مامان خانوم حرفی زد؟!...تا کلی وقتم سامان هی اس میفرستاد و مسخرم میکرد...مثلا میفرستاد:ویدا میگم اگه زیر تختت جا نداره تو کمد دیواریتم میتونی بزاریشون...ویدا نشینی قلعه بازی کنی این وسط...ویدا جونه سامان یه دستمال ببند به سرت شاید یکم اثر کرد بهتر تمیز کردی...ویدا واقعا کار میکنی یا منو مسخره کردی؟
آی دلم میخواست با پاشنه پام بزنم تو مخش..حیف که در دسترس نبود...با یه وضعی اتاقو جمع و جور کردم..باید حتما یه دکتر برم...حالم اصلا خوش نیست..یه مرگیم شده...وگرنه که الکی هی سردرد و خستگی و این چرت و چرتا سراغم نمیاد..بعد از تمیز کردن اتاق به تختم پناه بردم و تا وقتی مامان واسه خونه عزیز رفتن بیدارم کنه خواب بودم...وقتی ام بیدار شدم شبیه جنازه امده شدم و رفتیم خونه عزیزاینا..تقریبا همه اونجا بودن...غیر از وحید و خانومش...زنمو میگفت رفتن واسه طاها کوچولو واکسن بزنن دیگه اینجا نیومدن...سامانم اونجا بود...زیاد حواسم بهش نبود...سرگرم بودم..بیشتر با سهیلا و خانوم سعید حرف میزدیم...مریم یدونه مغازه لوازم ارایشی داشت...درمورد برندای خوب و بد حرف میزد...تازه داشتم به نتیجه میرسیدم اینایی که به زورمونیکا به صورتم میمالیدم همه به درد نخور بوده...سامان اومد کنارمون نشست و فت:ویدا اخه تو کی ارایش کردی که با این همه جدیت داری به حرفای مریم گوش میدی؟
با تشر گفتم؟:دختر که هستم...نزنمم باید سر در بیارم از این چیزا.بالاخره پس فردا شوورم دلش نمیخواد ارایش کنم مگه؟بعدشم...مگه تو ارایش میکنی که اینجا نشستی؟
سهیلا زد زیر خنده:ویدا نمیدونی...من یه بار وقتی خواب بود واسش رژ قرمز جیغ زدم...نمیدونی چه دافی شده بود
سامان-کوفت..بچه پررو..
مریم: سهیلا دفعه بعدی بیا مارک خوبشو از من بگیر ..یه موقع پوستش حساسه لبش تبخال میزنه اوخ میشه
سامان کفری شده بود...طرف سعید داد زد:سعید بیا کمک...اینا منو تنها گیر اوردن اذیتم میکنن
سعیدم خندید و گفت:سامان جان توکه میدونی من حریف زن جماعت نمیشم..خودت یه کاریش بکن
سامان گفت:زکی...نیگا با کیا شدیم پسرای فامیل...
لبخند خبیثی زدم و گفتم:خب خب خب...سامانی جیغ بزنی موهاتو میکشم...برو بچ بیاین بخوریمش
سامان مسخره بازی دراورد و انگاری که ترسیده باشه دستاشو اورد جلوشو گفت:چیزه...اخنوما چرا دعوا؟!....صلح و اشتی که بهتره...بیاین باهم دوست باشیم
گفتم:مابا مرد جماعت دوست نمیشیم
سامان گفت:پس نکنه دو جنسه ای که هفت دست کروات مردونه میخری؟!
مریم زد زیر خنده..سهیلا با ناباوری گفت:هفت دست کروات مردونه؟میخواسی چیکار ویدا؟
-میخواسم بچسبونم به سقف اتاقم شبا خواب شوور ببینم...میخواسم چیکار دیگه؟گرفتم داشته باشم
مریم گفت:ویدا حالا اگه مثلا واسه دوست پسرتم خریده بودی یه چیزی...ولی تو چجوری هفت تا دوست پسر پیدا کردی؟
با جدیت گفتم:خب ببین مریم...خیلی کار سختی بود...یکیشون مذهبی بود مثلا...زن چادری دوست داشت...مجبور بودم سره قرار چادر مامانو سر کنم...یه چندباریم افتادم باهاش کثیف شد..مجبور شدم با صابون بشورمش...مامان جیگرمو دراورد..یکیشونم که نگو..میگفت زن باید خلبان باشه...خلاثه اون پنج تای دیگم داستان دارن..بعدن سر فرصت میگم برات
سهیلا و مریم هنوزم میخندیدن...سامان اخم کرد و گفت:خوبه خوبه...خانم چه خوششم میاد...شما کرواتارو نگه میداری واسه شوورت...بیچاره پولشو که از سره راه نیاورده هی بره کروات بخره
با شیطونی گفتم:و اگه شوورم کت و شلوار نپوشه که کروات بخواد چی؟
یه زیر چشمی بهم نگاه کرد و گفت:ویدا تو باز شیطون شدی؟با من از این شوخیا نکن وروجک...میخورمتا
سهیلا وسط بحث مثلا عاشقانمون پرید و گفت:چه بخور بخوریه ها
سامان گفت:زهرمار.. اصلا تو چرا کنار این نشستی؟بلند شو برو پیش مامان...کم مونده یه اتیشم تو خونه داشته باشیم
گفتم ـ نخیر...سهیلا جون بشین پیشه خودم....باید یاد بگیری با پررو جماعت که یکیش داداش جناب باشه چطوری باید رفتار کرد...
پی نوشت:بچه ها من الان با سیستم اومدم...نمیتونستم تصویر ج
- ۱۲.۵k
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط