مافیا جذاب من
مافیا جذاب من
پارت ۵
کوک: چرا بهشون نگفتی که شکنجه کردمت
ات:اخه از چشمات معلوم بود داشتی التماسم میکردی واسه همین دروغ گفتم باید برام جبران کنی
کوک :عه تو خیلی بی ادب شدی فکر کردی خونه باباته که اینجوری باهام حرف میزنی
ات :اصلا جنبه نداری
کوک: فکر کردی مگه باباتم که باهات شوخی کنم ها
ات :بابام باهام شوخی نمیکرد( با حالت ناراحتی)
کوک :معلومه چرا باید با دختر مثل توعه هرزه که به هر پسری میچسبه شوخی کنه
ات: به من نگو هرزه من هرزه نیستم با داد
اینو گفت رفت بیرون
ویو کوک
این بهش گفتم هرزه یهو از دهنم پرید و از دسش ناراحت بودم نمیدونم چرا وقتی با پسرا حرف میزد حسودی میکردم نکنه من بهش حسی دارم نه نه نه کوک نمیشه مثل اون ولت میکنه
ویو ات
رفتم تو اتاق خدمتکارا رفتم خودمو پرت کردم رو ی تختم که یکی موهامو کشید
ات :اخ چیکار میکنی مگه دیوونه شدی
سلنا:چطور جرعت کردی به کوک من نزدیک بشی و سرش داد بکشی ها (خوب سلنا خدمتکار زور اوری هست و میخواد کوک رو بدست بیاره)
ات: تو اخ توچی میگی برو کوک مال خودت
سلنا :کوک مال من بود یهو از جیبش چاقو در میاره و به شکم ات میزنه
ات :اخ
سلنا :چشده کوچولو دردت گرفت اخه( و سلنا رفت بیرون از اتاق)
ویو ات داشتم از درد به خودم می پیچیدم که یهو میا اومد
میا :خوبی ات
ات: اخ من خ.و.بم و بیهوش شدم
ویو کوک خیلی ناراحت بودم که به ات گفتم هرزه و میخواستم برم عذرخواهی کنم رفتم سمت اشپز خونه که ات نبود رفتم سمت اتاق های خدمتکار ها رفتم درو باز کردم که یهو
ببخشید مریض بودم نمیتونستم بنویسم
پارت ۵
کوک: چرا بهشون نگفتی که شکنجه کردمت
ات:اخه از چشمات معلوم بود داشتی التماسم میکردی واسه همین دروغ گفتم باید برام جبران کنی
کوک :عه تو خیلی بی ادب شدی فکر کردی خونه باباته که اینجوری باهام حرف میزنی
ات :اصلا جنبه نداری
کوک: فکر کردی مگه باباتم که باهات شوخی کنم ها
ات :بابام باهام شوخی نمیکرد( با حالت ناراحتی)
کوک :معلومه چرا باید با دختر مثل توعه هرزه که به هر پسری میچسبه شوخی کنه
ات: به من نگو هرزه من هرزه نیستم با داد
اینو گفت رفت بیرون
ویو کوک
این بهش گفتم هرزه یهو از دهنم پرید و از دسش ناراحت بودم نمیدونم چرا وقتی با پسرا حرف میزد حسودی میکردم نکنه من بهش حسی دارم نه نه نه کوک نمیشه مثل اون ولت میکنه
ویو ات
رفتم تو اتاق خدمتکارا رفتم خودمو پرت کردم رو ی تختم که یکی موهامو کشید
ات :اخ چیکار میکنی مگه دیوونه شدی
سلنا:چطور جرعت کردی به کوک من نزدیک بشی و سرش داد بکشی ها (خوب سلنا خدمتکار زور اوری هست و میخواد کوک رو بدست بیاره)
ات: تو اخ توچی میگی برو کوک مال خودت
سلنا :کوک مال من بود یهو از جیبش چاقو در میاره و به شکم ات میزنه
ات :اخ
سلنا :چشده کوچولو دردت گرفت اخه( و سلنا رفت بیرون از اتاق)
ویو ات داشتم از درد به خودم می پیچیدم که یهو میا اومد
میا :خوبی ات
ات: اخ من خ.و.بم و بیهوش شدم
ویو کوک خیلی ناراحت بودم که به ات گفتم هرزه و میخواستم برم عذرخواهی کنم رفتم سمت اشپز خونه که ات نبود رفتم سمت اتاق های خدمتکار ها رفتم درو باز کردم که یهو
ببخشید مریض بودم نمیتونستم بنویسم
- ۱۷.۰k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط