سلامممممممممم بچه هااا
سلامممممممممم بچه هااا
من هنوز زنده ممممم🗣
بچه ها بذارین من همین اول به درگاهتون عرض کنم که خیلی غلط کردم رفتم تجربی🎀
دهنم سرویس شد خداوکیلی یجوری مث خر موندم تو گل اصن یه دو سه هفته وقت میخوام ببینم تو کدوم سیاره م🌚 بعد الان اومدم غر بزنم دیگه به بزرگی خودتون ببخشین یه ماه مث جنازه رفتم مردم الان زنده شدم.
اول بگم پارت ۳۴
دوچرخه ی زهوار در رفته و گل گلی اوبیتو با صدای جیر جیر وحشتناکی زیر یکی از سقف های فلزی پارکینگ متوقف شد. سقف فلزی رسما هیچ کمکی به جلوگیری از ورود نور خورشید نمیکرد، کاکاشی حس میکرد اگر چند لحظه ی دیگر زیر ان افتاب بماند میتواند به عنوان غذای سرخ شده توی منو سرو شود.
با آستینش لایه ای نازک از عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.
K:"چرا دوچرخه ی کوفتیو نمیبریم تو پارکینگ؟"
O:"بابا زشته. ماشینا همه مدل بالاس بعد من بیام دوچرخه گل گلی بذارم وسطشون؟"
کاکاشی یک نگاه زیر چشمی به بقیه ماشین ها انداخت.
بیشترشان از مدل های بالایی مثل رنوو و بی ام و بودند، ولی دوچرخه ی نمیتوانم-بگویم-چه رنگیِ انها حتی مارک هم نداشت.
قطعا ان وسیله با ان همه ماشین جور در نمیامد.
K:"ما رو ببین با کی اومدیم سیزده بدر. بیا بریم تو ولش کن."
کاکاشی راهش را از میان تل خاک و خل و پیاده روی گل کاری شده باز کرد تا به ساختمان مرکز برسد، ولی قدم های اوبیتو را پشت سرش نشنید.
برگشت و به او نگاه کرد.
اوبیتو دستش به موهای مشکی ژولیده اش کشید:"میتونی این اولو تنهایی بری؟ من دوربینمو از صندوق نگرفتم."
K:"اوبیتو تا حالا شده یبار مجهز بیای؟"
O:"ام...نه؟"
چشم های باریک کاکاشی باریک تر شدند، ولی چیزی جز یک اه از دهانش بیرون نیامد. شانه بالا انداخت، سعی کرد وانمود کند که احساس استرس توی دلش بخاطر نبود اوبیتو در کنارش نیست:"باشه. پس من میرم نوبتمو چک کنم."
O:"اونجا میبینمت."
اوبیتو پشت سر کاکاشی داد زد قبل از اینکه پسر مو نقره ای پشت یکی از زاغچه های حیاط ناپدید شود.
شانه هایش کمی شل شدند و قبل از اینکه برگردد و از ماشین گرد دور شود با خودش فکر کرد.
اوبیتو بعد از گذاشتن دوتا اسکناس روی پیشخوان، بند دوربینش را گرفت و دور شانه اش انداخت. نگاه کرد که مرد پشت پیشخوان اسکناس ها را برمیدارد.
O:"اهم..."
سرفه ای مبهم از بین لب هایش خارج شد تا توجه مرد را به خودش جلب کند.
O:"اون گل ها فروشیه؟"
انگشتش بالا امد و یک دسته گل رنگی که با کاغذ شفافی پیچیده شده بود و روبانی زرد رنگ دورش را گرفته بود را نشان داد.
مرد بینی اش را بالا کشید:"اره. قیمتش روش زده."
O:"بنظرت زشته با دسته گل برم واسه ی کسی که داخل داره تست لباس میده؟"
مرد ابرویی بالا انداخت و از بین مژه هایش طوری به اوبیتو نگاه کرد که انگار مسخره ترین سوال قرن را از او پرسیده باشند. دهانش باز شد تا حرفی بزند ولی اوبیتو جفت پا پرید وسط کلامش.
O:"چیز ببخشید، همونو بده."
مرد که دهانش مثل ماهی گلی باز مانده بود یک ثانیه طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. دستش را دراز کرد تا دسته گل را بردارد:"همین زرد-"
O:"صورتیشو ندارین؟"
رشته کلامش دوباره با حرف اوبیتو قطع شد. برگشت تا به اوبیتو که خیلی عادی انجا ایستاده بود و پلک میزد نگاه کند.
ایا این پسر ابله بود؟
نفس عمیقی کشید:"فکر کنم بتونین تو مغازه بغلی پیدا کنی-"
O:"نه ولش کن همین زرده رو بده."
پلک مرد روی یک تیک عصبی پرید وقتی اوبیتو دوباره نظرش را عوض کرد که انگار به جای فروشنده یک دلقک جلوی رویش ایستاده بود. مرد فقط دسته گل را روی پیشخوان کوبید:"بسم الله الرحمن الرحیم!"
●
کاکاشی در دو تکه ی بزرگ و قهوه ای را هل داد و بالاخره وارد سالن اصلی شد.
K:"معبدم انقد در نداره."
استین لباسش را مرتب کرد و نگاهی به اطراف انداخت. و...میتوانست بگوید که خودش هم مثل ان دوچرخه ی گل گلی، زیاد با فضا جور در نمیاید.
فضای داخل حال و هوای کرمی داشت و سنگفرش زیر پایش براق و صیقلی بود.
لوستر بزرگ و شیشه ای بالای سرش نور زیادی نداشت، کاکاشی میتوانست حدس بزند که ان را فقط برای زیبایی اضافه انجا گذاشته اند.
گلدان های بلند، گل های بزرگ، دکوری ها یا جوایز داخل ویترین که کاکاشی نمیتوانست نوشته های رویشان را بدون عینک مطالعه اش بخواند.
K:"انقد بدم میاد الکی شلوغش میکنن."
S.k:"باریکلا، ببین اخر سر یکی حرف منو زد."
من هنوز زنده ممممم🗣
بچه ها بذارین من همین اول به درگاهتون عرض کنم که خیلی غلط کردم رفتم تجربی🎀
دهنم سرویس شد خداوکیلی یجوری مث خر موندم تو گل اصن یه دو سه هفته وقت میخوام ببینم تو کدوم سیاره م🌚 بعد الان اومدم غر بزنم دیگه به بزرگی خودتون ببخشین یه ماه مث جنازه رفتم مردم الان زنده شدم.
اول بگم پارت ۳۴
دوچرخه ی زهوار در رفته و گل گلی اوبیتو با صدای جیر جیر وحشتناکی زیر یکی از سقف های فلزی پارکینگ متوقف شد. سقف فلزی رسما هیچ کمکی به جلوگیری از ورود نور خورشید نمیکرد، کاکاشی حس میکرد اگر چند لحظه ی دیگر زیر ان افتاب بماند میتواند به عنوان غذای سرخ شده توی منو سرو شود.
با آستینش لایه ای نازک از عرق را از روی پیشانی اش پاک کرد.
K:"چرا دوچرخه ی کوفتیو نمیبریم تو پارکینگ؟"
O:"بابا زشته. ماشینا همه مدل بالاس بعد من بیام دوچرخه گل گلی بذارم وسطشون؟"
کاکاشی یک نگاه زیر چشمی به بقیه ماشین ها انداخت.
بیشترشان از مدل های بالایی مثل رنوو و بی ام و بودند، ولی دوچرخه ی نمیتوانم-بگویم-چه رنگیِ انها حتی مارک هم نداشت.
قطعا ان وسیله با ان همه ماشین جور در نمیامد.
K:"ما رو ببین با کی اومدیم سیزده بدر. بیا بریم تو ولش کن."
کاکاشی راهش را از میان تل خاک و خل و پیاده روی گل کاری شده باز کرد تا به ساختمان مرکز برسد، ولی قدم های اوبیتو را پشت سرش نشنید.
برگشت و به او نگاه کرد.
اوبیتو دستش به موهای مشکی ژولیده اش کشید:"میتونی این اولو تنهایی بری؟ من دوربینمو از صندوق نگرفتم."
K:"اوبیتو تا حالا شده یبار مجهز بیای؟"
O:"ام...نه؟"
چشم های باریک کاکاشی باریک تر شدند، ولی چیزی جز یک اه از دهانش بیرون نیامد. شانه بالا انداخت، سعی کرد وانمود کند که احساس استرس توی دلش بخاطر نبود اوبیتو در کنارش نیست:"باشه. پس من میرم نوبتمو چک کنم."
O:"اونجا میبینمت."
اوبیتو پشت سر کاکاشی داد زد قبل از اینکه پسر مو نقره ای پشت یکی از زاغچه های حیاط ناپدید شود.
شانه هایش کمی شل شدند و قبل از اینکه برگردد و از ماشین گرد دور شود با خودش فکر کرد.
اوبیتو بعد از گذاشتن دوتا اسکناس روی پیشخوان، بند دوربینش را گرفت و دور شانه اش انداخت. نگاه کرد که مرد پشت پیشخوان اسکناس ها را برمیدارد.
O:"اهم..."
سرفه ای مبهم از بین لب هایش خارج شد تا توجه مرد را به خودش جلب کند.
O:"اون گل ها فروشیه؟"
انگشتش بالا امد و یک دسته گل رنگی که با کاغذ شفافی پیچیده شده بود و روبانی زرد رنگ دورش را گرفته بود را نشان داد.
مرد بینی اش را بالا کشید:"اره. قیمتش روش زده."
O:"بنظرت زشته با دسته گل برم واسه ی کسی که داخل داره تست لباس میده؟"
مرد ابرویی بالا انداخت و از بین مژه هایش طوری به اوبیتو نگاه کرد که انگار مسخره ترین سوال قرن را از او پرسیده باشند. دهانش باز شد تا حرفی بزند ولی اوبیتو جفت پا پرید وسط کلامش.
O:"چیز ببخشید، همونو بده."
مرد که دهانش مثل ماهی گلی باز مانده بود یک ثانیه طول کشید تا خودش را جمع و جور کند. دستش را دراز کرد تا دسته گل را بردارد:"همین زرد-"
O:"صورتیشو ندارین؟"
رشته کلامش دوباره با حرف اوبیتو قطع شد. برگشت تا به اوبیتو که خیلی عادی انجا ایستاده بود و پلک میزد نگاه کند.
ایا این پسر ابله بود؟
نفس عمیقی کشید:"فکر کنم بتونین تو مغازه بغلی پیدا کنی-"
O:"نه ولش کن همین زرده رو بده."
پلک مرد روی یک تیک عصبی پرید وقتی اوبیتو دوباره نظرش را عوض کرد که انگار به جای فروشنده یک دلقک جلوی رویش ایستاده بود. مرد فقط دسته گل را روی پیشخوان کوبید:"بسم الله الرحمن الرحیم!"
●
کاکاشی در دو تکه ی بزرگ و قهوه ای را هل داد و بالاخره وارد سالن اصلی شد.
K:"معبدم انقد در نداره."
استین لباسش را مرتب کرد و نگاهی به اطراف انداخت. و...میتوانست بگوید که خودش هم مثل ان دوچرخه ی گل گلی، زیاد با فضا جور در نمیاید.
فضای داخل حال و هوای کرمی داشت و سنگفرش زیر پایش براق و صیقلی بود.
لوستر بزرگ و شیشه ای بالای سرش نور زیادی نداشت، کاکاشی میتوانست حدس بزند که ان را فقط برای زیبایی اضافه انجا گذاشته اند.
گلدان های بلند، گل های بزرگ، دکوری ها یا جوایز داخل ویترین که کاکاشی نمیتوانست نوشته های رویشان را بدون عینک مطالعه اش بخواند.
K:"انقد بدم میاد الکی شلوغش میکنن."
S.k:"باریکلا، ببین اخر سر یکی حرف منو زد."
- ۲۴۳
- ۰۱ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط