{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part15

تهیونگ:بچه؟(شوکه)
&دکتر با تعجب به تهیونگ نگاه کرد و بعد از گفتن بلا بدور از اونجا رفت تهیونگ متعجب و سوالی به جیمین نگاه میکرد و جیمینی که بی حال روی صندلی نشست و سرشو به دیوار پشت سرش تیکه داد
تهیونگ:هیونگ اینجا چخبره؟
جیمین:اون روز توی مهمونی یونگی راست گفته بود ات باردار بوده! ات بخاطر نجات دادن جون یونگی از دست پدربزرگش ترکش کرد و اومد پاریس توی فشن شو دیدمش بعد از مدتی متوجه شکم برآمده ات شدم و فهمیدم واقعا بارداره تصمیم گرفتم تا زمانی که خود ات تصمیم برگشتن نگرفته مراقبش باشم پس ی شرکت مد زدم و هواشو داشتم امروز زود گفتم برگرده نگو پدر بزرگش فهمیده اینجاست برای گرفتن بچه و کشتن ات تو اتوبان به ات حمله کرده
تهیونگ:و الان...
جیمین:ات وقتی بیدار بشه دعا میکنم که تا مرز دیونه گی نره
تهیونگ:اوه خدای من(سرشو بین دستاش محاصره کرد)
&توی سه روز گذشته ات توی این سه روز به هوش اومد اولش وقتی فهمید داد و بیداد کرد که پرستار ها  با آرام بخش آرومش کردن روز بعدش ات رو مرخص کردن و با جیمین و تهیونگ به خونش برگشت ولی نه از اتاقش بیرون میومد نه چیزی می‌خورد و نه گریه میکرد تهیونگ که نگران حال ات بود به مشاور از حال های ات گفته بود و مشاور بهشون تاکید کرده بود که بیشتر مراقبش باشن
ات:همه اینا تقصیر پدربزرگ عوضیم بود اون روز توسط ی ماشین بهم حمله شد تلاش کردم از زیرش در برم ولی اون کاری کرد تا ماشین رو چپ کنم با دردی که توی دلم پیچیده بود هوری ته دلم ریخت ولی تنها چیزی که دیدم اعصای مار موضی بود و بعدش سیاهییو‌.....
یونگی رو از دست دادم یک ماه بعد خبر عروسیش اومد بعدش بچمو ازم گرفت و الانم میخواد جونمو بگیره منتفرم از خودم تهیونگ و جیمین تمام تلاششون رو دارن میکنن ولی دیگه چیزی برای از دست دادن ندارم
بلند شدم هودی یونگی با شلوار بگ پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم تهیونگ و جیمین با دیدنم تعجب کردن
ات:میرم کمی هوا بخورم
پسرا:او..اوکی
ات:از خونه خارج شدم و بی هدف شروع به قدم زدن کردم رفته رفته هوا داشت بارونی میشد به به پل بزرگ فرانسه رسیدم خلوط بود از روی نرده ها گذشتم و لبه پل وایسادم قلبم تند میزد مغزم کار نمی‌کرد دستامو باز کرد و با داد گفتم
ات:میبینی دیگه چیزی ندارم ازم بگیری
ولی میتونی خودمو بگیری ...ای لعنت به تو ...لعنت به تو کا همه چی که دادی و پس گرفتی چرااااااا....من که دیونه وار عاشق مرد زندگیم و بچم بودم!تقاص کدوم اشتباه...من توی عمرم ی بار خوشی میدیدم ...چراااا لعنتی‌‌...چرااا(اشک و داد)
&مردم با دیدن ات و دادش با ترس جمع شده بودن که در همین هین جیمین و تهیونگ رسیدن با دیدن صحنه روبه رویشون هر دوشون مرگ و ترس رو زنده زنده حس کردن
ات چشاشو بست و اجازه ریختن آخرین اشک هاشو داد و وقتی خودش رو رها میخواست بکنه توسط کسی گرفته شد ات شروع به تقلا کرد ولی اون شخص بیشتر از همه توی بغلش فشورد و به اون طرف پل برش گردوند و توی بغلش فشرده شد از بوی عطرش ات فهمید جیمینه و شروع کرد زار زار گریه کردن توری که دل سنگ ترین آدم هم با صدای گریه هاش آب میشد تهیونگ و جیمین از زار زدن شدید ات گریشون گرفته بود
ات:چراااا...چرا جیمینا....چرا باید از دور تماشا کنم...چرا دی.ه نباید به نبودش عادت کنم چرا وقتی منتظر بودم ۹ ماه بعد حاصل عشقمون رو بغل کنم از دست دادم......چرااااااا عااحححح وووللممم کککککننن جیمییمناا بزاررر خودمونو خلاص کنممم اون پییرر..خرفت تمام زندگیمو....به گند کشیدید اههههههه ....(گریه شدید)
جیمین:سرشو نوازش میکردم و با گریه که ای نمیدونم ناشی از درد بود یا دیدن ناراحتی ات بدر گفتم
جیمین:آروم باش عزیزم آروم باش
تهیونگ:ات تو تنها نیستی لطفا این کارو نکن(گریه)
اگه تو بری هیونگ رو هم از دست میدیدم(گریه)
جیمین:ششش قرار نیس هیچ کدومتون رو از دست بدیدم قراره دوباره مثل قبل بشه همه چی انتقام همه اینا رو ازش میگیریم ات فقط لطفا دست به کاری که باعث بشه قاتلم شوگا بشه نکن
(بغض و اشک)
&بعدداز اون روز یک سال گذشت ات دیگه مثل قبل نشد سرد شد حس انتقام وجودش رو تمام فرا گرفت فقط برای جیمین و تهیونگ خودش بود و برای همه مثل الماسی بود که از سختی های زیادی فشرده شده بود ات پنهون از جیمین و تهیونگ درحال راه انداختن باند مافیایی بود تا انتقامش رو از پدربزرگش بگیره و همچنین خانواده جئون...
دیدگاه ها (۰)

پارت ۱۷ "اخر"ساعت ۷ و ۵۶ دقیقه عصر_جیمین:نشسته بودن تو ماشین...

[ چندپارتی تهیونگ ] [ پارت ششم]تهیونگ بلاخره رسید ، اون ده د...

dark life = 40

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

part 52یونگی که هنوزم نگران بود یکم دستشو آروم گذاشت رو شونش...

𝐎𝐧𝐥𝐲 𝐘𝐨𝐮 \ part² "توصیف در یک جمله:حقیقت و طوفانِ محبت"تهیون...

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت ششمویو اتچند روز از اون ماجرا گ...

جادویی به نام عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط