وقتی داداش ناتنیت بود...
وقتی داداش ناتنیت بود...
پارت ششم
ویو ات
چند روز از اون ماجرا گذشت. من توی خونه تهیونگ موندم، ولی انگار نه انگار که باهاش حرف میزنم. سکوت اختیار کرده بودم. هر وقت میومد پیشم، برمیگشتم و میرفتم. نمیتونستم قبولش کنم. این غریبه میگه داداشمه؟ نه، باورم نمیشه.
یه روز نشسته بودم توی حیاط که تهیونگ اومد کنارم.
-ات... میتونم بشینم؟
+هر کاری دوست داری بکن.
نشست کنارم. چند لحظه سکوت کرد بعد گفت:
-میدونم از دستم عصبانی. حق داری. ولی میخوام بدونم حالت چطوره.
+چطور باشه؟ مامانم مرده، پدرم گم شده، یه غریبه میگه داداشمه و من توی خونه یه غریبهام. به نظرت چطور باشم؟
تهیونگ آه کشید.
-ات... میدونم سخته. ولی من غریبه نیستم. من خون توام. بذار ثابت کنم.
+چطور میخوای ثابت کنی؟ با یه مشت حرف؟
-نه، با عمل. تا وقتی که پدرت پیدا بشه، من مراقبتم. اجازه بده.
نگاهش کردم. توی چشماش یه چیزایی میدیدم که نمیتونستم توصیفش کنم. راستی، غم؟ یا عشق؟ نمیدونستم.
+باشه... ولی هنوز باور نکردم.
-مهم نیست. مهم اینه که اینجایی و امنی.
ویو تهیونگ
چند روز بعد، جیمین با خبری اومد پیشم.
÷تهیونگ... یه چیزی فهمیدم.
-چی؟
÷قاتل مامانت... پدراته.
دلم یه ریخت. پدر ات؟ یعنی همونی که مامانم بعد از من با ازدواج کرد؟ اون مرد مافیایی؟
-مطمئنی؟
÷صد درصد. شاهد دارم. اون شب دعواشون شده بوده، پدر ات به خاطر یه معامله خراب، مامانتو کشته و فرار کرده.
چشام رو بستم. ات باید اینو میفهمید. ولی چطور بهش بگم که پدر خودش مادرش رو کشته؟
رفتم پیش ات. توی اتاقش بود و داشت به عکس مامانش نگاه میکرد.
-ات... باید چیزی بهت بگم.
+چی؟
-قاتل مامانمون رو پیدا کردم.
ات با چشای گرد شده نگاهم کرد.
+کی بوده؟ بگو کی بوده؟
نگاهش کردم و با قلبی شکسته گفتم:
-پدرت... پدر خودت مامانتو کشته.
ات رنگش پرید.
ادامه دارد...
---
🌴🏜️✳️🔋🧩🥑
پارت ششم
ویو ات
چند روز از اون ماجرا گذشت. من توی خونه تهیونگ موندم، ولی انگار نه انگار که باهاش حرف میزنم. سکوت اختیار کرده بودم. هر وقت میومد پیشم، برمیگشتم و میرفتم. نمیتونستم قبولش کنم. این غریبه میگه داداشمه؟ نه، باورم نمیشه.
یه روز نشسته بودم توی حیاط که تهیونگ اومد کنارم.
-ات... میتونم بشینم؟
+هر کاری دوست داری بکن.
نشست کنارم. چند لحظه سکوت کرد بعد گفت:
-میدونم از دستم عصبانی. حق داری. ولی میخوام بدونم حالت چطوره.
+چطور باشه؟ مامانم مرده، پدرم گم شده، یه غریبه میگه داداشمه و من توی خونه یه غریبهام. به نظرت چطور باشم؟
تهیونگ آه کشید.
-ات... میدونم سخته. ولی من غریبه نیستم. من خون توام. بذار ثابت کنم.
+چطور میخوای ثابت کنی؟ با یه مشت حرف؟
-نه، با عمل. تا وقتی که پدرت پیدا بشه، من مراقبتم. اجازه بده.
نگاهش کردم. توی چشماش یه چیزایی میدیدم که نمیتونستم توصیفش کنم. راستی، غم؟ یا عشق؟ نمیدونستم.
+باشه... ولی هنوز باور نکردم.
-مهم نیست. مهم اینه که اینجایی و امنی.
ویو تهیونگ
چند روز بعد، جیمین با خبری اومد پیشم.
÷تهیونگ... یه چیزی فهمیدم.
-چی؟
÷قاتل مامانت... پدراته.
دلم یه ریخت. پدر ات؟ یعنی همونی که مامانم بعد از من با ازدواج کرد؟ اون مرد مافیایی؟
-مطمئنی؟
÷صد درصد. شاهد دارم. اون شب دعواشون شده بوده، پدر ات به خاطر یه معامله خراب، مامانتو کشته و فرار کرده.
چشام رو بستم. ات باید اینو میفهمید. ولی چطور بهش بگم که پدر خودش مادرش رو کشته؟
رفتم پیش ات. توی اتاقش بود و داشت به عکس مامانش نگاه میکرد.
-ات... باید چیزی بهت بگم.
+چی؟
-قاتل مامانمون رو پیدا کردم.
ات با چشای گرد شده نگاهم کرد.
+کی بوده؟ بگو کی بوده؟
نگاهش کردم و با قلبی شکسته گفتم:
-پدرت... پدر خودت مامانتو کشته.
ات رنگش پرید.
ادامه دارد...
---
🌴🏜️✳️🔋🧩🥑
- ۱۴۰
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط