پارت ۳۹(یخی که عاشق خورشید شد )
(یخی که عاشق خورشید شد)
پارت ۳۹
یه لحظه خشکم زده بود جلل خالق
ا.ت:تو الان با کدوم چشم دیدی که دارم دیدت میزنم؟هه(تنه)
چشماشو باز کرد با به حالت خماری بهم خیره شد
تهیونگ:یعنی تو الان همچی کاری نمیکردی ن؟
نشست رو تخت و یه دستی به موهاش کشید و منتظر جواب من موند
ا.ت:معل..ومه که ..ن
تهیونگ:چیه هل کردی؟(خنده)
ا.ت:بیا پاشو برو بیرون حصله ندارمممم
رفتم سمت دستشویی دست و صورتمو شستم و لباس هامو عوض کردم یه خورده به صورتم رسیدم بعد رفتم سالن
اجوما:دخترم صبحانه حاضره بیا
ا.ت:الان میام
رفتم سر میز نشستم تهیونگ هم رو به روم نشسته بود،حصلم تو خونه سر رفته بود دلممیخواست برم بیرون
ا.ت:تهیونگ
تهیونگ:بله؟
ا.ت:میخوام برم بیرون
تهیونگ:نمیخواد
ا.ت:یعنی چینمیخواد ها(داد)پس نمیزاری ن؟اصلا چرا دارم از تو اجازه میگیرم آخه
تهیونگ:کجا میخای بری
یه هوفی کشیدم و یه نفس عمیق و گفتم:یه دوری تو بازار میزنم
تهیونگ:فقط با وجود بادیگارد و اگه فکر فرار به سرت بزنه هرچی دیدی به چشم خودت دیدی
تهیونگ:فهمیدیی؟؟
ا.ت:من میرم حاضر شم
بدون اینکه نگاش کنم از سر میز پاشدم رفتم سمت اتاقم
موهامو بالا گوجه ای بستم و چتری هامو ریختم جلو چشمام و آرایش ملایم تو تناژ تیره کردم و یه رژ تقریبا صورتی خیلی خوش رنگ زدم
رفتم سر کمد لباس ها تا یه چیز دارک انتخاب کنم
یه نیمتنه مشکی پوشیدم و با یه شلوار تقریبا گشاد لش دادم داخل پوتین هام و رو نمیتنه یه کت مشکلی متوسط پوشیدم(عکسشو میزارم)
خب حاضر بودم رفتم تو سالن تهیونگ رو دیدم
رو بهش گفتم:من امادم بگو بادیگاردت بیاد
تهیونگ:با این تیپ میخوای بری دزدی؟
ا.ت:آره میخوام یه پسر خشگل از تو بازار بدزدم
تهیونگ:هویی
ا.ت:بگو بیاد الکی کل کل نکن
تهیونگ:برو تو ماشین منتظرته
بدون اینکه جوابی بدم از عمارت رفتم بیرون دیدم دم در منتظره سوار ماشین شدم و راه افتادیم
....
بعد ۲۰ دیقه رسیدیم یه پاساژ بزرگ داشتم همینطوری قدممیزدم و هی مغازه هارو میگشتم که یکی از پشت دستمو گرفت برگشتم دیدم ...
پارت ۳۹
یه لحظه خشکم زده بود جلل خالق
ا.ت:تو الان با کدوم چشم دیدی که دارم دیدت میزنم؟هه(تنه)
چشماشو باز کرد با به حالت خماری بهم خیره شد
تهیونگ:یعنی تو الان همچی کاری نمیکردی ن؟
نشست رو تخت و یه دستی به موهاش کشید و منتظر جواب من موند
ا.ت:معل..ومه که ..ن
تهیونگ:چیه هل کردی؟(خنده)
ا.ت:بیا پاشو برو بیرون حصله ندارمممم
رفتم سمت دستشویی دست و صورتمو شستم و لباس هامو عوض کردم یه خورده به صورتم رسیدم بعد رفتم سالن
اجوما:دخترم صبحانه حاضره بیا
ا.ت:الان میام
رفتم سر میز نشستم تهیونگ هم رو به روم نشسته بود،حصلم تو خونه سر رفته بود دلممیخواست برم بیرون
ا.ت:تهیونگ
تهیونگ:بله؟
ا.ت:میخوام برم بیرون
تهیونگ:نمیخواد
ا.ت:یعنی چینمیخواد ها(داد)پس نمیزاری ن؟اصلا چرا دارم از تو اجازه میگیرم آخه
تهیونگ:کجا میخای بری
یه هوفی کشیدم و یه نفس عمیق و گفتم:یه دوری تو بازار میزنم
تهیونگ:فقط با وجود بادیگارد و اگه فکر فرار به سرت بزنه هرچی دیدی به چشم خودت دیدی
تهیونگ:فهمیدیی؟؟
ا.ت:من میرم حاضر شم
بدون اینکه نگاش کنم از سر میز پاشدم رفتم سمت اتاقم
موهامو بالا گوجه ای بستم و چتری هامو ریختم جلو چشمام و آرایش ملایم تو تناژ تیره کردم و یه رژ تقریبا صورتی خیلی خوش رنگ زدم
رفتم سر کمد لباس ها تا یه چیز دارک انتخاب کنم
یه نیمتنه مشکی پوشیدم و با یه شلوار تقریبا گشاد لش دادم داخل پوتین هام و رو نمیتنه یه کت مشکلی متوسط پوشیدم(عکسشو میزارم)
خب حاضر بودم رفتم تو سالن تهیونگ رو دیدم
رو بهش گفتم:من امادم بگو بادیگاردت بیاد
تهیونگ:با این تیپ میخوای بری دزدی؟
ا.ت:آره میخوام یه پسر خشگل از تو بازار بدزدم
تهیونگ:هویی
ا.ت:بگو بیاد الکی کل کل نکن
تهیونگ:برو تو ماشین منتظرته
بدون اینکه جوابی بدم از عمارت رفتم بیرون دیدم دم در منتظره سوار ماشین شدم و راه افتادیم
....
بعد ۲۰ دیقه رسیدیم یه پاساژ بزرگ داشتم همینطوری قدممیزدم و هی مغازه هارو میگشتم که یکی از پشت دستمو گرفت برگشتم دیدم ...
- ۲۲.۶k
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط