دختر من ۵
× باشه پس صدات میکنم بونگ سون راستی تو چجوری ظاهر شدی اینجا + من .. من میشه گفت یه فرشته شخصیم هر شخصی یه فرشته شخصی داره که البته انسان نباید از وجودش خبردار بشه این یک قانون اما من قانون و شکستم × خب الان چیکار میخوای کنی میخوای تا آخر زندگی مسخرمو ببینی وایستا ببینم تو چند سالته + من .... من در دنیا خودم ۴۵۶ سالم که به دنیا شما انسان ها میشه ۲۸ ساله × واو + کجاش جالب بود؟ × هیچی ولش کن نمیفهمی + ببینم تو چند سالته ؟× من؟ من ۲۱ سالمه به دنیا شما میشم ۴۴۹ ساله+ خیلی کوچیکتر از چیزی که فکر میکردم هستی ولی به هر حال من از همه جهت از تو بالاترم « پوزخند میزنه»× فکر میکنی از چه نظر ؟+ من قدرت دارم من ضعیف نیستم من از لحاظ سن بزرگترم و محدودیت ندارم و هر کار بخوام میکنم اما انسان ها چی « پوزخند میزنه»× انسان ها قلب دارن احساس دارن ا زندگی میکنند و عاشق میشن و خلاصه خیلی چیز ها اونا تولدشون و جشن میگیرن و عین یه ...یه هیولا انسان ها را نمیکشند
+ منظورت از اینکه اینکه گفتی هیولا واضح توضیح بده
× منظورم از هیولا کشتن آدما بود
+ بیخیال خیلی زود قضاوت میکنی بخاطر همینه میگفتن نباید با انسان ها صمیمی بشیم « وقتی این حرف را زد غیب شد و و نامرعی موند پیش موانا یکم استرس داشت چون با یه انسان حرف زده بود موانا فکر کرد رفت و با خودش گفت چقدر اینا جالبن خندید و رفت رو تخت دراز کشید و خوابید روز بعد باید میرفت سالن برای اینکه آزمون داشت وقتی سر جلسه بود هیچ سوالی بلد نبود بونگ سون میرفت و تقلب میکرد و میومد بهش جواب ها را میگفت و مینوشت بعد امتحان بونگ سون خودشو نشان داد و از کاری که کرد خوشحال بود موانا تشکر کرد و گفت × نیازی نبود اینکارا کنی الان باید بهت دِینمو ادا کنم +« خندید » خب ادا کن × ببینم معنیشو میدونی+ بله که میدونم ×باشه باشه بگو چیکار کنم + برام غذا بخر دوست دارم غذا انسان ها را بخورم خسته شدم انقدر اژدها و هیولا خوردم « خندید »× ببینم واقعا اژدها میخورین + نه من نمیخورم راستش من داستان دارم وقت داری برات بگم × البته + من مامانم انسان بود و بابام فرشته بود که عاشق مامانم شده بود و باهم ازدواج کردن و خلاصه باید بگم من هم یه رگ انسانی دارم پس من هیولا نیستم و اژدها هم نمیخورم × چه جالبه داستان زندگیت+آره خب کاری نداری باهام من کلی کار سرم ریخته و حوصله ندارم وقت با ارزشمو با حرف زدن با یه انسان نادون هدر بدم
ادامه دارد....
حمایت یادتون نره ❤️❤️🌱🙏🏻
+ منظورت از اینکه اینکه گفتی هیولا واضح توضیح بده
× منظورم از هیولا کشتن آدما بود
+ بیخیال خیلی زود قضاوت میکنی بخاطر همینه میگفتن نباید با انسان ها صمیمی بشیم « وقتی این حرف را زد غیب شد و و نامرعی موند پیش موانا یکم استرس داشت چون با یه انسان حرف زده بود موانا فکر کرد رفت و با خودش گفت چقدر اینا جالبن خندید و رفت رو تخت دراز کشید و خوابید روز بعد باید میرفت سالن برای اینکه آزمون داشت وقتی سر جلسه بود هیچ سوالی بلد نبود بونگ سون میرفت و تقلب میکرد و میومد بهش جواب ها را میگفت و مینوشت بعد امتحان بونگ سون خودشو نشان داد و از کاری که کرد خوشحال بود موانا تشکر کرد و گفت × نیازی نبود اینکارا کنی الان باید بهت دِینمو ادا کنم +« خندید » خب ادا کن × ببینم معنیشو میدونی+ بله که میدونم ×باشه باشه بگو چیکار کنم + برام غذا بخر دوست دارم غذا انسان ها را بخورم خسته شدم انقدر اژدها و هیولا خوردم « خندید »× ببینم واقعا اژدها میخورین + نه من نمیخورم راستش من داستان دارم وقت داری برات بگم × البته + من مامانم انسان بود و بابام فرشته بود که عاشق مامانم شده بود و باهم ازدواج کردن و خلاصه باید بگم من هم یه رگ انسانی دارم پس من هیولا نیستم و اژدها هم نمیخورم × چه جالبه داستان زندگیت+آره خب کاری نداری باهام من کلی کار سرم ریخته و حوصله ندارم وقت با ارزشمو با حرف زدن با یه انسان نادون هدر بدم
ادامه دارد....
حمایت یادتون نره ❤️❤️🌱🙏🏻
- ۱۰.۲k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط