پشت نقاب عشق 💗
پشت نقاب عشق 💗
نویسنده: جئون جنی
آن شب، ا.ت سعی کرد مثل همیشه رفتار کند؛ کنار جونگکوک شام خورد، به حرفهایش گوش داد و حتی وقتی او شوخی کرد، لبخند زد. اما پشت آن لبخند، قلبش هر لحظه بیشتر میشکست.
بعد از شام، جونگکوک روی مبل نشست و دستش را به سمت ا.ت دراز کرد.
جئون جونگکوک: «بیا اینجا، پرنسسم. وقت بغله.»
ا.ت آرام کنارش نشست و سرش را روی شانهاش گذاشت. جونگکوک دستش را دور او حلقه کرد و گونهاش را بوسید.
جئون جونگکوک: «میدونی چقدر دوستت دارم؟»
ا.ت: «چقدر؟»
جئون جونگکوک: «بیشتر از چیزی که بتونم با کلمهها توضیح بدم.»
اشک در چشمهای ا.ت جمع شد. سریع صورتش را برگرداند تا جونگکوک متوجه نشود، اما او متوجه شد.
جئون جونگکوک: «ا.ت، نگام کن.»
ا.ت سرش را تکان داد.
ا.ت: «لطفاً، کوکی…»
جونگکوک نگران شد و دستش را گرفت.
جئون جونگکوک: «چی شده، عشق من؟ کسی اذیتت کرده؟ چیزی شده که باید بدونم؟»
ا.ت: «نه، فقط خیلی خستهام.»
جونگکوک مدتی نگاهش کرد، اما اصرار نکرد. او همیشه میخواست ا.ت به او اعتماد کند، نه اینکه مجبور شود چیزی را تعریف کند.
جئون جونگکوک: «باشه. امشب استراحت کن. من کنارتم.»
آن شب، ا.ت در آغوش جونگکوک خوابش برد؛ اما خودش تا مدتها بیدار ماند و به سقف نگاه کرد.
صبح روز بعد، وقتی جونگکوک برای رفتن به شرکت آماده میشد، ا.ت از پشت بغلش کرد.
ا.ت: «کوکی، امروز کی برمیگردی؟»
جئون جونگکوک: «احتمالاً عصر. چرا؟ دلت برام تنگ میشه؟»
ا.ت: «همیشه دلم برات تنگ میشه.»
جونگکوک برگشت، صورتش را میان دستهایش گرفت و پیشانیاش را بوسید.
جئون جونگکوک: «پس زود برمیگردم، فرشتهم.»
وقتی در بسته شد، لبخند ا.ت هم از بین رفت. تلفنش را برداشت و پیام پدرش را دید:
«امشب باید تکلیف این رابطه رو روشن کنی.»
دستهایش لرزید. میدانست دیگر نمیتواند این وضعیت را ادامه دهد. اگر میماند، ممکن بود پدرش واقعاً به جونگکوک آسیب بزند.
تمام روز را با گریه و فکر کردن گذراند. بارها خواست به جونگکوک زنگ بزند و همهچیز را بگوید، اما هر بار ترسید.
عصر، تصمیمش را گرفت.
به سمت دفتر جونگکوک رفت؛ همان جایی که او بیشتر وقتش را میگذراند. وقتی وارد شد، جونگکوک پشت میزش مشغول کار بود. با دیدن ا.ت لبخند زد.
جئون جونگکوک: «پرنسسم؟ چرا خبر ندادی میای؟ بیا پیشم.»
اما ا.ت سر جایش ایستاد. لبهایش میلرزیدند و نمیتوانست به چشمهای او نگاه کند.
جئون جونگکوک: «عشق من؟ چی شده؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
ا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بزنم.»
لبخند جونگکوک کمکم محو شد.
پایان پارت چهارم
نویسنده: جئون جنی 💗
نویسنده: جئون جنی
آن شب، ا.ت سعی کرد مثل همیشه رفتار کند؛ کنار جونگکوک شام خورد، به حرفهایش گوش داد و حتی وقتی او شوخی کرد، لبخند زد. اما پشت آن لبخند، قلبش هر لحظه بیشتر میشکست.
بعد از شام، جونگکوک روی مبل نشست و دستش را به سمت ا.ت دراز کرد.
جئون جونگکوک: «بیا اینجا، پرنسسم. وقت بغله.»
ا.ت آرام کنارش نشست و سرش را روی شانهاش گذاشت. جونگکوک دستش را دور او حلقه کرد و گونهاش را بوسید.
جئون جونگکوک: «میدونی چقدر دوستت دارم؟»
ا.ت: «چقدر؟»
جئون جونگکوک: «بیشتر از چیزی که بتونم با کلمهها توضیح بدم.»
اشک در چشمهای ا.ت جمع شد. سریع صورتش را برگرداند تا جونگکوک متوجه نشود، اما او متوجه شد.
جئون جونگکوک: «ا.ت، نگام کن.»
ا.ت سرش را تکان داد.
ا.ت: «لطفاً، کوکی…»
جونگکوک نگران شد و دستش را گرفت.
جئون جونگکوک: «چی شده، عشق من؟ کسی اذیتت کرده؟ چیزی شده که باید بدونم؟»
ا.ت: «نه، فقط خیلی خستهام.»
جونگکوک مدتی نگاهش کرد، اما اصرار نکرد. او همیشه میخواست ا.ت به او اعتماد کند، نه اینکه مجبور شود چیزی را تعریف کند.
جئون جونگکوک: «باشه. امشب استراحت کن. من کنارتم.»
آن شب، ا.ت در آغوش جونگکوک خوابش برد؛ اما خودش تا مدتها بیدار ماند و به سقف نگاه کرد.
صبح روز بعد، وقتی جونگکوک برای رفتن به شرکت آماده میشد، ا.ت از پشت بغلش کرد.
ا.ت: «کوکی، امروز کی برمیگردی؟»
جئون جونگکوک: «احتمالاً عصر. چرا؟ دلت برام تنگ میشه؟»
ا.ت: «همیشه دلم برات تنگ میشه.»
جونگکوک برگشت، صورتش را میان دستهایش گرفت و پیشانیاش را بوسید.
جئون جونگکوک: «پس زود برمیگردم، فرشتهم.»
وقتی در بسته شد، لبخند ا.ت هم از بین رفت. تلفنش را برداشت و پیام پدرش را دید:
«امشب باید تکلیف این رابطه رو روشن کنی.»
دستهایش لرزید. میدانست دیگر نمیتواند این وضعیت را ادامه دهد. اگر میماند، ممکن بود پدرش واقعاً به جونگکوک آسیب بزند.
تمام روز را با گریه و فکر کردن گذراند. بارها خواست به جونگکوک زنگ بزند و همهچیز را بگوید، اما هر بار ترسید.
عصر، تصمیمش را گرفت.
به سمت دفتر جونگکوک رفت؛ همان جایی که او بیشتر وقتش را میگذراند. وقتی وارد شد، جونگکوک پشت میزش مشغول کار بود. با دیدن ا.ت لبخند زد.
جئون جونگکوک: «پرنسسم؟ چرا خبر ندادی میای؟ بیا پیشم.»
اما ا.ت سر جایش ایستاد. لبهایش میلرزیدند و نمیتوانست به چشمهای او نگاه کند.
جئون جونگکوک: «عشق من؟ چی شده؟»
ا.ت نفس عمیقی کشید.
ا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بزنم.»
لبخند جونگکوک کمکم محو شد.
پایان پارت چهارم
نویسنده: جئون جنی 💗
- ۲۲۳
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط